en
Feedback
پلی‌لیستِ فازی

پلی‌لیستِ فازی

Open in Telegram

http://t.me/HidenChat_Bot?start=5474239755

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
204
Subscribers
-124 hours
No data7 days
-130 days
Posts Archive
7747967100.mp34.65 MB

فقط بدونین استاد سختگیرمو کاری کردم بدون التماس مردن نمرمو از 4 کرد هشت کاملش کرد

همینقد بدونین کافیه

ولش کن

داشتم مثال میزدم خال نداشتم تایپش کنم

هر آدمی

حس میکنم قدرت زیادی توی عوض کردن نظر آدمارو دارم

فک نکنین واقعا همچین نمره ای گرفتما:))) این لطف استاد خانومیه که پولشو ندادم

حالم مث نمره‌ایه که استاد نکبتم بهم داده😊
حالم مث نمره‌ایه که استاد نکبتم بهم داده😊

خیلی ناراحتم اه

چیزی که وحشتناکه دیدن زندگی‌ایه که هنوز تموم نشده بود و ناتموم مونده و خب هیچوقت نمیتونم با مرگ جوون‌ کنار بیام برام تا همیشه یه جور بی‌عدالتی باقی میمونه

بازم میگم مرگ برای خودم ترسناک نیست چیزی که برام وحشتناکه اینه‌که یه آدم جوون درست وسط زندگی یه‌دفعه دیگه فرصت ادامه دادن نداشته باشه شاید برای همین هر بار خبر مرگ یه جوون رو میشنوم تا مدت‌ها ذهنم درگیر میمونه چون دیگه نمیتونم مرگ رو فقط به چشم یه اتفاق طبیعی ببینم میدونم پشت هر کدومش یه جهان کوچیک بوده که برای خودش واقعی و پر از آینده بوده

شاید مسئله اینه که بعد از یه جایی آدم دیگه نمیتونه خبر مرگ جوون‌ها رو فقط بخونه و رد بشه چون میدونه هر کدومشون یه قرار بود داشتن قرار بود بزرگتر بشن عاشق بشن پولدار بشن سفر برن پیر بشن بچه‌دار بشن هزار بار دیگه بخندن ولی یه جایی همه‌ی این قرار بودها قطع شده.

شاید عجیب باشه که مرگ کسی که فقط چن بار دیدمش اینقدر روم اثر گذاشته ولی هربار خبر مرگ یه جوون رو میشنوم یه تیکه از همون غم قدیمی هم دوباره برمیگرده انگار ذهنم دیگه نمیتونه فقط بگه یه نفر مُرد و از کنارش رد بشه مدام میره سراغ اینکه پشت این خبر یه زندگی بوده که یه‌دفعه تموم شده

امروز خبر فوت یکیو شنیدم که فقط چن بار دیده بودمش نه دوستم بود نه حتی میتونستم بگم میشناختمش ولی از وقتی فهمیدم دیگه نیست ذهنم ولش نمیکنه هی به این فکر میکنم که من این آدمو تا چن روز پیش دیده بودم احتمالا برای فرداش برنامه داشت شاید اصن فک نمیکرد آخرین روزای زندگیشو داره میگذرونه

از اسفند 403 وتیرماه 404 تا دی ماه که برای همیشه ذهنم توی همون دوشب گیر کرده این موضوع برای من خیلی وحشتناک‌تر شده.قبلشم مرگ جوون‌ها ناراحتم میکرد اما انگار بعد از اون اتفاقا مرگ دیگه یه مفهوم دور و غریبه نیست یه چیزی شده که خودم لمسش کردم و فهمیدم چقدر ناگهانی میتونه یه آدم رو از زندگی حذف کنه

شاید چون وقتی یه جوون میمیره آدم فقط به مردنش فکر نمیکنه به همه‌ی چیزایی فکر میکنه که قرار بود هنوز تجربه کنه آدمایی که قرار بود ببینه روزایی که قرار بود زندگی کنه و آینده‌ای که دیگه فرصت نکرد بهش برسه

من از مرگ خودم واقعا نمیترسم مرگ رو یه بخش اجتناب‌ناپذیر از زندگی میدونم چیزی که بالاخره یه روز سراغ هممون میاد ولی مرگ یه جوون برای من هیچوقت طبیعی نمیشه،هرچقدرم بخام با منطق بهش نگاه کنم تهش یه جای ذهنم میگه این آدم هنوز نباید میرفت چرا وقتی قراره آدما توی جوونی بمیرن باید اصلا به این دنیا بیان؟ هیچوقت فلسفه و منطق پشت مرگ جوون رو نمیتونم درک کنم