گریزگاه من | ندا احمدی :):
Open in Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
238
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دود میرفت از درخت آلبالو بالا
دود از درخت آلبالو بالا میرفت. دود بالا میرفت و جای آلبالوها آتش آویزان بود.
کتابها میسوختند.
دفترها،
روزنامهها،
اعلامیهها،
نامهها،
چهرهها،
کلمات،
کلمات میسوختند.
آتش کلمات را در خود فرو برده بود، میبلعید، پر شده بود آتش از کلمه کنار درخت آلبالو.
بوی کاغذ، بوی درخت همه جا را فرا گرفته بود. دود بود همه جا، همه چیز تار بود، تار شده بود. در لحظهای دودی، آتشی، دود گرفته، تاریک، داغ، پر از خاکستر، نیمهسوخته شده بود همه چیز.
درخت آلبالو دیگر آلبالو نداد. سوخته بودند آلبالوهایش، همراه آتش کفر، آتشی که همه چیز را بلعیده بود، همه چیز را.
درخت سبز شد در بهار، زرد شد در پاییز، لخت شد در زمستان، اما آلبالو نداد، هیچوقت دیگر نداد. آلبالوهایش سوخته بود همراه با دست نوشتههای جنگل.
درخت آلبالو هم مثل فردوس که دیگر همیشه عرق بر تنش بود، دیگر به تنش آلبالو ندید.
تقصیر آتش بود یا تیمور؟ که آتش زد کلمهها را، چهرهها را، نامهها را، آلبالوها را.
دود برداشته بود همه جا را. همه چی تار بود، دیده نمیشد، حتا صورت میر آقا هم دیده نمیشد. ماهرخ نمیدیدش. همه چی سوخته بود.
دود برداشته بود روی خاطرات را. همه چی مبهم بود، همه چی تاریک بود، همه چی دودی بود، تار بود. دود خفه کرده بود همه را، درخت آلبالو را هم.
ندا احمدی :):
خاطرات پاره پارهی دیروز، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
#همکاوی
با تحقیقاتی مطالعاتیها
آناهیتا آهنگری: بیژن نجدی جانم ساقیت کیه؟
سارا چگنی: دلم میسوزد برای...
سحر فرهادی: یادگورها
الهه علیزاده: از راوی هویتپریش داستان بساز
فرشته برگی: اگر خاطرات پاره شوند، آدمها چندساله میمانند؟
شیما صادقی: میرآقا، ماهرخ، فردوس و دیگران
نازلی حسینی: آشوب
@yaddashtneda
خستهام که خستهام
سلام شهابسنگ
هیچی. همینطوری. دلم برایت تنگ شده بود و گفتم بنویسم برایت. یک سوال. خسته که میشوی لوس میشوی؟ خسته که میشوی همه چیز برایت مسخره میشود؟ خسته که میشوی حال هیچچیز را نداری؟ خسته که میشوی تو هم دلت میخاهد همه چیز را رها کنی؟ خسته که میشوی کم میآوری؟ خسته که میشوی از خودت ناامید میشوی؟ خسته که میشوی چه شکلی میشوی؟ چیکار میکنی؟ من خسته که میشوم جوابم به همهی سوالهای بالا بله است. اصلا خسته که میشوم آدم دیگری میشوم. وقتی خسته میشوم و وقتی که درد دارم به همهی چیزهایی که گفتم تبدیل میشوم. تو چی؟ تو هم به همهی چیزهایی که گفتم تبدیل میشوی خسته که میشوی؟
خستهام بقیهی حرفهایم بماند برای نامهی بعدی. برایم بنویس خسته که میشوی چه شکلی میشوی.
از طرف ندایی که خستهاس و به همهی چیزهایی که بالا گفته تبدیل شده
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
گمدرگم
میخاهم گم بشوم
لطفن
دنبالم
بگردید
نمیخاهم گم بشوم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
چرا نقاشی؟
چیزیست که دوست دارم
چرا نقاشی را دوست دارم؟
بارها و بارها به این سوال فکر کردهام. چرا نقاشی دوست دارم؟ چی شد که رفتم سراغ نقاشی؟ میپرسند یا میگویند تو که نقاشی دوست داری از تاریخ نقاشی اطلاع داری دیگر؟ تو که نقاشی دوست داری چرخهی رنگها را میشناسی دیگر؟ تو که نقاشی دوست داری میدانی هر چهرهای چه احساسی را نشان میدهد، چه سنی را نشان میدهد. تو که نقاشی دوست داری فلان نقاش را میشناسی دیگر. سبکها را میدانی دیگر. دورهها را، فلان را، پشمدان را.
من هر بار شبیه علامت سوال میشوم. اینهایی که اینها میگویند چی هست اصلن؟ من فقط نقاشی را دوست دارم همین. هیچی ازش نمیدانم. فقط میدانم دوستش دارم. از همان زمانی که خودم را شناختم. نقاشی برایم چیز دیگری بود. بچهها را جلوی خودم مینشاندم و میکشیدمشان. چه لذتی داشت نقاشی. برای خودم درخت و روخانه و خانه میکشیدم. کوه ابر خورشید. من فقط نقاشی را دوست داشتم. همین.
هیچوقت نرفتم دنبال تاریخچهاش. دارم میروم. سبکها را نمیشناختم. دارم میشناسم. هیچی نمیدانستم. دارم کمکم میدانم. من نقاشی را کودکانه دوست داشتم. دلم میخاست نقاشی را ادامه بدهم نشد. یه حفره به وجود آمد توی قلبم. تا زمانی که رفتم کلاس برای نقاشی. اما میکشیدم. در هم برهم. لذت بخش بود. چهره را که یاد گرفتم لذت بخش بود. اولش، دومش، تا یکجاییاش. بعدش دلزدهام کرد. چرا؟ چرایش را میدانم. چیزی نبود که میخاستم.
من آزاد میخاستم باشم. آزاد بکشم. از چهارچوبها همیشه فرار میکردم. هزاربار رفتم ترکیبات صورت را یاد گرفتم و هزارو یک بار فراموشم شد. دوست ندارم چارچوب داشتن را. رفتم دنبال تصویرسازی. چیزی بود که دنبالش بودم. تصویرسازی. تصویرسازی کتاب کودک. حتا فکرش هم شیرینم میکند. اما خلاقیت میخاست. من؟ نداشتم.
چرا؟ کودکیام گم شده. پس راه افتادهام دنبال کودکیام. همینطور میگردم. باید توی نقاشی دنبالش بگردم. برای همین باز سعی میکنم کودک بشوم. و کودکانه نقاشی بکشم.
نقاشی را به خاطر نقاشی دوست داشتم. برای خطخطی کردن و گذاشتن رنگها و خطها کنار هم.
من از نقاشی چیزی نمیدانم. اما دارم کمکم میروم که بدانم. من فقط دوستش دارم. همین. همانطوری که بچهها نقاشی را دوست دارند فقط به خاطر نقاشی بودنش، خطهایش رنگهایش، درهم برهم هایش.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
اول شخص را میجستجویم
فهرست رمانهایی که راوی اول شخص دارند
به رمان فکر میکنم. رمانی که دلم میخاهد بنویسمش اول شخص است. وسوسهاش افتاده به جان. چرا اول شخص؟ چون اول شخص میتواند راحت درونیات خودش را نشان بدهد. فکرش را، توهمش را، هذیانش را، احساس را. اول شخص من را به جایی میبرد که میخاهم. دنبال کتابهایی میگردم که اول شخص باشد. درون را نشان بدهد. دنیا را از درون شخصیت نشان بدهد. همانطور که او میخاهد. همینطور که او تصمیم میگیرد. راوی که همانطور که همهچیز را میگوید قابل اعتماد هم نیست. تو نمیفهمی واقعیت را میگوید یا واقعیتی که خودش میخاهد را.
میخاهم فهرستی درست کنم و بخانم از کتابهای اول شخص. فعلن سه تایش را دارم.
اول از همه کتاب «او را که دیدم زیبا شدم» از شیوا ارسطویی.
کتاب را که شروع کردم نتوانسم رهایش کنم. خاندم و خاندم. دختری که روایت میکند زندگیاش را، ذهنش را، گذشتهاش را، عشقش را، درونش را، حتا با بچهی نداشتهاش صحبت میکند. داستان دختر پرستاری که درگیر زندگی کودکی میشود که در بیمارستان بستری است و رابطهای فراتر از یک بیمار و پرستار بینشان شکل میگیرد و بعد برمیگردد به گذشته. به رابطهای که با بیماری که در گذشته داشته است. بیماری که عاشقش میشود. بیماری که... این کتاب را زیادی دوست داشتم. شاید چون دختر بود. شاید چون زیادی در ذهنش بود. شاید چون با بچهای که هرگز دنیا نمیآمد صحبت میکرد. شاید چون چه میدانم دقیقن همان چیزی بود که میخاهم. خیلی اتفاقی شاید، شاید هم نه کتابی را هدیه گرفتم که دنبالش بودم. اول شخص بود. دختر بود. در ذهنش بود. در توهمش بود.
دومین کتاب «مرگ قسطی» از سلین.
دنبال کتاب که میگشتم استاد پیشنهادش داد. هنوز کامل نخاندمش در حال خاندنش هستم اما این هم همان است که میخاهم. پسری زندگیاش را روایت میکند. از بچگیاش و آرام آرام جلو میرود و همه چیز را با جزئیات و بی سانسور برایمان تعریف میکند. و ذهنش را هم، تخیلاتش را هم. از کودکیاش که میگوید از زبان کودک میگوید. دقیق دنیای کودکیاش را از دید همان کودک شش هفتساله روایت میکند. دنیای کودکی را، افکار کودکی را، تخیلات، توهمات، ترسها، لذتها، شیطنتش را خیلی خوب روایت میکند، مثل یک کودک.
سومین کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» از رضا قاسمی.
پارسال خاندمش و خب زیاد یادم نمیآید. اما داستان را پسری روایت میکند که مهاجر است و در ساختمانی در به داغان که پر از اتاق است و پر از مهاجر از کشورهای مختلف زندگی میکند. این هم روایت بود. توهماتش بود. درونش بود. باید دوباره بخانمش.
برایم درونیات و نگاه شخصیتها به بیرون مهم است. دنبال این کتابها میگردم. میخاهم بفهمم اول شخص باید چطور باشد. اول شخص را بشناسم. چطور روایتش کنم. چطور درونیاتش را بگویم. چطور میتواند در حالی که روایت میکند و قابل اعتماد است، غیر قابل اعتماد باشد.
شما کتابهایی با راوی اول شخص خاندهاید؟ همینطور درونیات را نشان داده با فقط روایت کرده بیرون را؟ اگر درونیات داشته اسمش را بگویید تا به به فهرستم اضافهاش بنمایم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
دفتر قدیمیام را یافتم. توش کلی چیز یافتم
لیست داستانهای عاشقانهی آبکی که خاندم😐
لیست داستانهایی که میخاستم بنویسم😑
😂😐
#روزگفتار
@yaddashtneda
تو میدانی کجاست؟
نشانم میدهی
سلام شهابسنگ
امروز باز صحبتها رفت سمت نقاشیهای کودکانه. اینروزها خیلی دلم میخاهد کودک شوم. هی دنبال کودکیام میگردم. گمش کردهام. متوسل شدهام به نقاشی. سعی میکنم کودکانه نقاشی کنم. اما باز هم نمیشود. خلاقیتم همراه با کودکیام گم شده. آدم کودک که نباشد که، خلاق نیست که.
این نقاشی را یهویی کشیدم. یعنی وقتی شروعش کردم نمیدانستم چه خاهد شد. مدادجادوییام را برداشتم. درست است همان که پگاه برایم درست کرده. برای اولین بار استفادهاش کردم. برایت عکسش را فرستادهام، مداد جادویی و خاصم که فقط یکدانه از آن هست؟
میخاستم ببینم میتوانم چیزی را بدون فکر بکشم یا نه. اولش میخاستم جاده بکشم. همین ون زرد وسطی. اولش یه مثلث بود. بعد گفتم جادهای که صحرا باشد یا جنگل. بعد به ماشین و بعد به ون تبدیل شد. مثلن این زرده ون است. مثلن دیگر، بلد نیستم ون بکشم. بعدش میخاستم توی ساحل باشد. یا توی جاده. نمیدانم چطور شد که اینجوری شد. آن آدمکها هم تصویر یک کارتن از بچگی درون ذهنم روشن شد که سوار بر قاصدک بودند. اسمش چی بود یادم نیست. هایدی؟ آنت؟
نمیدانم. یکی که برای خودش درازیده روی ابری. آن یکی هم تاب تاب عباسی. چقدر جاذاب و خفن میشود تابی آویزان باشد از ابر نه؟ تو دلت میخاهد سوار همچین تابی بشوی؟ راستیتش من مثل سگ میترسم. از ارتفاع. اما توی نقاشی که میتوانم سوال اَبلا بشوم. تنها چیزی که یادم میآید از کودکی، بچه که بودم ابر را ابل میگفتم. ولی فکر کنم «ر» را همه «ل» میگفتند. تو هم «ل» میگفتی؟
کودکیام را گم کردهام. حتا میخاهم کودک باشم هم نمیتوانم. تو کودکیات را گم نکردهای؟ سرجایش هست؟ امیدوارم که باشد. گمش که میکنی میشوی یک آدم پیر، یک آدم خشک. امیدوارم تو داشته باشیاش. البته سعی میکنم گاهی کودک باشم. با بچهها که هستم کودکیام کمی خودش را نشان میدهد. اما فقط گاهی. همیشه نه.
به نظرت با نقاشی میتوانم دنبال کودکیام بگردم؟ تو با نقاشی دنبالش میگردی؟ نقاشی دوست داری؟ نقاشی که میکشی کودک میشوی؟ البته هر نقاشی که کودکت نمیکند، میکند؟ دلم نقاشیهای کودکانه میخاهد. آنقدر کودکانه تا پیدا کنم کودکی گم شدهام را. پیدایش میکنم یعنی؟
امروز طی یک عملیات جوگیرانه یک کتاب خریدم. کتابی که استاد معرفیاش کرد در وبینار. نقاشی بود و یادداشت. میدانی که دلم میخاهد نقاشی و نوشتن را یکی کنم دیگر. اما هنوز راهش را نمیدانم. فقط میدانم که یک چیزی میخاهم که هنوز نمیدانم آن چیز چیست.
اما پیدایش میکنم. مطمئنن پیدایش میکنم. حتمن هنوز زمانش نرسیده. زمان درستش که برسد. چیزی که میخاهم و نمیدانم چیست خودش پیدایش میشود و برایم دست تکان میدهد و میگوید: دالی ندا من همونیام که میخاستی. بگذار کودکیام را پیدا کنم. احتمالن آن چیز هم پیدایش میشود به موقعاش.
تو میدانی کودکیات کجاست؟ همراهت هست؟ تو میدانی کودکی من کجاست؟ میدانی آن چیزی که دنبالش میگردم چیست؟ پیدایش میکنم؟ پیدایش میکنم نه؟ پیدایش میشود نه؟ میشود میدانم. میدانی؟
از طرف ندایی که در جستجوی کودکیاش است
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
نمیخاهم بفهمم توی سرم را
دلتان نمیخاهد بفهمید توی سرتان چه خبر است؟
نمیخواهم من هم مثل خانم مهران نمیخاهم دکتر. نمیخاهم بفهمم. بدانم. بدانم که چه بشود؟ میترسم؟ معلوم است که میترسم. از نبش قبر شدن خاطرات میترسم. بفهمم توی سرم چه میگذرد که چه بشود؟ که بفهمم چه رویاها و آرزوهایی را دفن کردهام؟ بفهمم که چه شود؟ رویاهایم باز میگردند؟
کلی جان کندم. جان کندم؟ دفن کردم رویاها را، آرزوها را، عشقها را، اسمها را، باز نبش قبر کنم که چه بشود؟ چه حاصلم میشود؟ بفهمم که چه شود؟ که باز برگردم به همان آدمی که قبلن بودم؟ که باز تکرار شود احساسات، صداها، اعتقادات، عشقها، اسمها؟
نمیخاهم بفهمم دکتر. من نمیخاهم. شاید هم میخاهم. شاید هم برای اینکه میخاهم میترسم. ما توی کله خودمان دفن شدهایم. دفن شدهایم؟ یا خودمان خاستیم دفن شویم؟
من هم میترسم که غریبهای توی سرم راه برود. نه میترسم. نمیترسم. چون میدانم غریبهای توی سرم راه میرود. چون میدانم آن غریبه توی سرم هست. میدانم و نمیخاهم بشناسمش. شاید برای همین نمیخاهم بدانم.
تو چرا میخاهی بدان دکتر؟ اینکه غریبه توی سرت را بشناسی ترسناک نیست؟ بشناسی که چه شود؟ غریبهای که بر خلاف تو همه چیز را یادش است. چرا میخاهی بفهمی دکتر. بفهمی چه میشود؟ با چیزهای فهمیده میخواهی چیکار کنی؟ صداهای فراموش شده را یادت بیاید؟ یا اسم کسانی که دوستشان داشتهای؟ یا شاید دنبال اسم خاص و صدای خاصی میگردی؟
من نمیخاهم بفهمم دکتر. حتمن دلیلی داشته که دفن شدهاند دیگر.
میدانم فهمیدنش وسوسه انگیز است و دلت میکند. میدانم اما نمیخاهم. میترسم. از خاستنش میترسم. بفهمم که چه شود؟
صدایی نیست که بخاهم دنبالش بگردم. اسمی نیست که بخاهم به یادش بیاورمش. وقتی دنبالش نیستم. وقتی صدا و اسمی که میخاهم یادم هست. همچنان هست و دفنش نکردم. پس چرا بفهمم توی سرم چه خبر است؟ جواب من نه است. تا ابد را نمیدانم. شاید روزی من هم بخاهم. وقتی صدایش، وقتی اسمش فراموشم شد. شاید بخاهم بدانم. شاید هم نخاهم. اما شاید همین بهتر باشد که فراموش بشود هان؟ تو هم نخاه دکتر. شاید باید فراموشش میکردی هم صدایش را، هم اسمش را، هم خاطراتش را، هم عشقش را. پس دنبال نگرد. فایدهای ندارد. لطفن دلت نخاهد که بفهمی توی سرت چه خبر است.
ندا احمدی :):
مرا بفرستید به تونل، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
#همکاوی
جمبههای چالشیِ تحقیقاتی مطالعاتی با
آناهیتا آهنگری: زیزی
سارا چگنی: لطفا مرا هم بفرستید به تونل
سحر فرهادی: مرگی که تاریخ دارد مرگ آخر است
الهه علیزاده: قبرستانی برای من و نجدی و دکتر
فرشته برگی: نمیشد من هم بروم داخل تونل؟
شیما صادقی: نفرین ابدی شهر سوخته
نازلی حسینی: مرا به تونل میفرستد خابیدن
@yaddashtneda
ایدهآلم چی چیهه؟
توی کتاب خاندن
ایدهآل میشود همان که دوست دارم باشم. یا همانی که دوست دارم بهش تبدیل بشوم. یا چیزی که باهاش عشق میکنم. و بگویم «یههه اینه این. همین کتابخانی را میگویم. من میخاهم کتاب خاندنم اینطوری باشد.»
مهمترین و بهترین و خفنترین و ایدهآلترین کتابخانی برای من فهمیدن کتاب است. حالا نه اینکه متنهای پیچ در پیچ را بفهمم ها، نه. منظورم از فهمیدن این است که کتابی که میخانم، مخصوصن غیر داستانیها را، بفهمم چه میگویند. یک ایرادی که دارم این است که هر کتابی غیر از داستان برایم شبیه به کتاب درسی میشود و گارد شدیدی نسبت به هرچیزی که مثل درس است دارم.
یکی از ایدهآل ترین حالتها برایم این است که وقت کتاب خاندن، مغزم بیخیال گاردش شود و ولمان کند بگذارد کتابمان را بفهمیم. یعنی جوری نمیفهمم که، فقط میفهمم کلمات کنار هم قرار گرفتهاند، کلماتی که انگار با زبانی بیگانه نوشته شده. انگار نه انگار عمری دارم با همین زبان و خط زندگی میکنم.
ایدهآل دیگرم این استه که وقتی کتابی را میخانم بتوانم از آن بنویسم. نوشتنهای الکی نه ها. نوشتنهای آدمیزادی. یعنی آنقدر بفهمم و درک کنم که آدمیزادی بتوانم بنویسم ازش و یادداشتبرداری کنم.
و همینطور در مورد کتابی که خاندم باز هم آدمیزادی بتوانم توضیح بدهم و نگویم «ایییی خوب بود. در مورد فلان چیز بود.» بتوانم قشنگ و پرملات دربارهاش بگویم.
و کاش یادم نرود چیزهایی که میخانم. مثلن مطلبی که یهو یادم میآید را بدانم که در چه کتابی خاندم.
یک چیز دیگر هم هست. دلم میخاهد حاشیهنویسی درست حسابی کنم. وقتی کتاب میخانم باید حتمن مداد دستم باشد. حتا تو اتوبوس هم که هستم مداد همیشه با من استه. ولی دلم میخاهد آدمیزادی حاشیهنویسی کنم که چشمم که به آن خورد، قشنگ موضوع دستم بیاید. نه مثل الان که فقط چرت و پرت کنار کتابهایم مینویسم.
مکان هم برایم مهم است. البته ایدهآلم این است که در جای نرم و گرمی باشم و سکوت هم تقریبن باشد. البته خیلی خیلی نه ها. نه نه. شبها را برای کتاب خاندن ترجیح میدهم. البته فقط برای داستان خاندن.
دیگر چه. اوووه چقدر ایدهآل داشتم خبر نداشتم. ایح ایح ایح.
دیگر دیگر اینکه باز هم میگویم. بفهمم چه میخانم. ایدهآل ایدهآلم اول و وسط و آخر همین است. بفهمم چه میخانم.
این روزها شاید هم همیشه در نفهمیدن به سر میبرم. یعنی گاهی دهبار هم میخانم و انگار که هیچی نخاندهام.
چوچوری ایچوریه؟
و یه چیز دیگر، درک کنم. بتوانم آن لایههای زیرین داستان را، کتاب را بیرون بکشم.
وایی این دیگر خیلی خفن میشود.
اما یک سوال چرا ایدهآلم از خاندن، بیشترش شد نوشتن؟ هان؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
میپیچد رنگها در هم
همهجا آرام است. البته فقط آرام بهنظر میرسد. همه در خانههایشان خاباند، شاید بعضیها هم بیدار. چراغ بعضی خانهها روشن است. همهجا سکوت است، هیچکس بیرون نیست. انگار جشن است که همه در خانه هستند، کنار خانوادههایشان. شاید دارند شام میخورند. هرچه که هست، سکوت است و آرامش. حتی هیچ صدایی به گوش نمیرسد. فقط یک نفر بیرون است. آمده بالای تپه و دهکده را نگاه میکند.
چرا تنهاست؟ از چه دلش گرفته که تنهایی آمده این بالا تا در سکوت غرق شود؟ خانوادهای ندارد؟ شاید. برای همین هم در این شبی که همه دور هم جمع شدهاند، او تنها آمدهاست بالا تا غرق شود در سکوت خودش، در تنهاییاش.
اما اتفاقی جادویی، سِحرانگیز، جلوی چشمهایش در حال رخ دادن است. انگار که آسمان را دستکاری کرده باشند.
رنگها شروع کردهاند در هم پیچیدن، ابرها میپیچند، ستارهها میپیچند، ماه میپیچد. نشسته است روی تپه، با چشمهایی از حدقه درآمده، روبهرویش را نگاه میکند. انگار که دریا دارد به سمت دهکده میآید.
اتفاقی در حال رخ دادن است. جادویی یا فاجعه. هیچ کاری نمیتواند بکند. به زمین چسبیده. فقط با شوق، ترس، هیجان و یک عالم حسهایی که اسمشان را نمیداند، روبهرو را نگاه میکند.
دریا، آسمان، ابرها، ستارهها، حتا ماه، دارند سمت دهکده هجوم میآورند. نمیتواند کاری کند. فقط ایستاده و هجوم رنگهای درهمپیچیده را تماشا میکند که روی دهکده را میپوشاند و در خود میبلعد.
ندا احمدی :):
#نقاشیکاوی
مثلن
تمرین وبیکار معماری تفکر الهه
@yaddashtneda
