گریزگاه من | ندا احمدی :):
Open in Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
238
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
گریه میکند زیرِآب پیرمرد
پیرمرد میدانستی که آخرین روز زندگیت است که آبی پوشیدی؟ شاید به خاطر دیدن طاهر بود به خاطر شنیدن نام طاهر بود؟ اما وقتی اسمش را شنیدی، فقط اسم طاهر را، باز آن بقچه جلوی چشمت ظاهر شد. چند بار با یادآوری طاهر آن بقچه جلوی چشمت باز شده پیرمرد؟ چند بار دفن شده و باز از خاک بیرون آمده و باز دفن شده در این چهار سال ؟
نمیتوانستی ببینی صورت طاهر را که عکسش را برگرداندی؟ با دیدن عکسش بقچه برایت باز میشد نه؟ اسم طاهر را شنیدی درآمد از خاک و باز دفن شد اما دلت میخاست با طاهری که نام طاهر را داشت بنشینی صحبت کنی. هر چند شاید هزاران بار، باز از خاک در میآمد بقچه طاهر پیچ و باز دفن میشد.
پیرمرد پوتین را گرفتی، انگار پوتین طاهر را گرفتی. پوتینی که هیچ صدای دویدنی از آن به گوش نمیرسید، بوی مرگ میداد پوتین. سرد بود سرد درست شبیه بدن مرده. پیرمرد دلت پیش سفال ماند یا پیش طاهر که شروع کردی به کاش گفتن ؟
پیرمرد روز آخر آبی پوشیدی، چرا آبی؟ میخاستی آبی باشی در آب؟ چون میخاستی بزنی به دل آب؟ آب را برای مردن انتخاب کردی؟ چون نمیفهمیدی چند شنبه است و چند روز از نبودن طاهر میگذرد؟ چون صدا نداشت؟
یا چون توی آب کسی نمیفهمید گریه میکنی؟
طاهر تو کی بودی؟ تو طاهر پیرمرد بودی یا طاهری بودی که فقط آمده بودی تا پیرمرد را با مرگ طاهرش روبرو کنی؟ تا قبول کند مرگ طاهرش را؟ تا سیاهش را در بیاورد تا آبی بپوشد؟
طاهر آن سیب چه بود که همه با آن بازی میکردند، اما تو نه؟ تو هم با سیب بازی میکردی؟ هر وقت که بودید سیب بود وقتی رفتید زیر آب، سیب هم رفت. طاهر سیب نشانه زندگی بود یا چی؟
طاهر چرا آن وسایل را خودتان ریختید توی رودخانه؟ طاهر چرا؟ چرا جواب پیرمرد را ندادی؟ چرا بیجواب ولش کردی؟ چرا فقط با آن چشمهای آرام و آبیات که درست مثل آب بود فقط نگاهش کردی؟
چرا یک بار گفتی آن زیر خانه است و بعد گفتی نیست و بعد گفتی خودت همه را ریختی؟ چرا درست به پیرمرد توضیح ندادی منظورت چیست؟ چرا با این سوال تنهایش گذاشتی؟
طاهر اگر نمیخاستی جوابش را بدهی چرا از اول گفتی؟ هان چرا؟ طاهر چرا پیرمرد را تنها گذاشتی؟ پیرمردی که با یک بار دیدن تو آبی پوشیده بود. با اینکه با شنیدن اسمت بقچه باز میشد و هی دفن میشد اما باز هم به دیدنت آمده بود.
چرا طاهر چرا؟ طاهر تو کی بودی؟ تو کدام طاهر بودی؟ طاهره پیرمرد بودی یا فقط طاهر بودی؟ چرا آمدی که یکهویی بروی؟
بیژن تو بگو طاهر کی بود؟ چرا اینطوری بود؟
میشود بگویی چرا پیرمرد آبی پوشید؟ میشود بگویی حالا در زیر آب حالش چطور است؟ میتواند آسمان را نگاه کند از کف رودخانه؟
میتواند بدون اینکه کسی بفهمد گریه کند؟
ندا احمدی :):
تاریکی در پوتین، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
#همکاوی
چهارشنبههای چالشی تحقیقاتی مطالعاتی با
آناهیتا آهنگری: مادر هادی
سارا چگنی: بابای طاهر
سحر فرهادی: رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم ساکت بود
الهه علیزاده: دنیا را آب میبرد و بابای طاهر را رودخانه
فرشته برگی: احساسات پیچیدهی داستانهای ساده
شیما صادقی: تاریکی در آتش
نازلی: تاریکی در پوتین
@yaddashtneda
برگقلنج
میشکند
قلنجِ برگها زیرِپا
خِش خِش
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
نهبفهم شده است
در حالت نهبفهمی هستم. نفهمی نه ها نهبفهمی. میخاهم بفهمم ها اما نمیفهمم. کتاب را میخانم اما نمیفهمم. چیزی را گوش میدهم اما نمیفهمم. برایم نامفهوم است حرفها، کلمات، صداها. میفهمم چه میگویند اما نمیفهمم. درک میکنم اما انگار درک نمیکنم. میشنوم اما نمیشنوم. به علامت سوال، زیاد تبدیل میشوم. شاید به خاطر این است که ذهنم درگیر است. شاید هم همه چیز زیادی برایم سخت شده. شاید هم مغز من داغون شده. داغون شده؟ یا بود. بود؟ نمیفهمم چی به چی و کی به کی است. نمیفهمم چه حرفی درست و چه حرفی نادرست است. قدرت تشخیص ندارم. ندارم؟ نداشتهام. نداشتهام؟ از کارهایی که میکنم هم سر در نمیآورم. درست است؟ غلط است؟ من از کجا بدانم. کاری را که میخاهم انجام میدهم. میدهم؟ کاری را که نمیخاهم انجام نمیدهم. نمیدهم. گیج و منگ و در حالت نهبفهمی هستم. عجیب است همه چی برایم. انگار که تازه به این دنیا پا گذاشتهام. دوستداشتنیهایم نادوستداشتنی شدهاند و دوستنداشتنیهایم همچنان دوستنداشتنی. همه چی عجیب است. شاید من از دنیای دیگری آمدهام. اما چیزی که تغییر نکرده پس چرا این همه، همه چیز تغییر کرده برایم. چیزی را دوست دارم و دلیلی برایش ندارم. دوست ندارم هم دلیلی برایش ندارم. ازم تعریف میخاهند و میمانم در گل. میشوم گیج و منگ و هنگ. هنگدا میشوم. منگدا میشوم. گیجدا میشوم. عجیب شده همه چی یا من عجیب شدهام؟ همه چی سخت شده یا من احمق شدهام؟ در حالت نهبفهمی هستم. هستم؟ قبلن نبودم؟ نبودم؟ درکم آمده پایین. قبلن پایین نبود؟ درگیر شده ذهنم. میگیجد. قبول نمیکند. درک نمیکند. نمیفهمد. خودش را به نهبفهمی میزند. خودش را میزند یا واقعن نهبفهم است؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
Repost from خوابنویس | رضا چمبر
نخ جوهرین
خودم را با لکهای جوهر
به ادبیات وصل نگه میدارم
که نگوید تنها هنگام آسایش مینویسم
رضا چمبر
گذشت این همه سال
خبرت هست
کی اینقدر پیر شدم که هجده سال گذشته؟ از وقتی که دیدمت هجده سال گذشته. باورم نمیشود. چرا نمیتوانم قبولش کنم که این همه سال گذشته است؟ تو باورت میشود؟ یعنی اصلن در مغزت میگنجد که این همه سال گذشته است، از روزی که توی ایستگاه آمدی و از من پرسیدی: «دفترت را چند خریدی؟ از کجا خریدی؟» فکرش را میکردی که با این سوال هجده سال به ریش هم بسته شویم؟ شایدم از این سوال نبود. از وقتی بود که باران آمد، نه برف بود. بعد دیوار سوراخ شد. یادت هست؟ سوراخ دیوار کلاسمان را؟ دوم دبیرستان. دیوار سوراخ شد. دقیقن دیوار بالای سر تو. و آب راه افتاد دقیقن روی نیمکت تو. و تو از آن سمت کلاس به این سمت کلاس آمدی. کنار من. کنار منی که تنها بودم. منی که تنها، من تنها بودم و تنها تو تنها بودی. یادت هست؟ بعد که آب شرشر کرد، تو آمدی پیشم. و هجده سال گذشت. میگویند در دبیرستان یک نفر کنارت مینشیند و همان میشود دوست صمیمیات. تو تو دوست صمیمی من هستی؟ من دوست صمیمی تو هستم؟ بودم؟ بودی؟ به صمیمیت که فکر میکنم در ذهنم یک علامت سوال بزرگ ایجاد میشود. صمیمی چیست؟ دوست صمیمی چیست؟ دوست چیست؟ صمیمیت یعنی چی؟ تو دوست من هستی از همان روز که بعد از دو هفته آمدی مدرسه و سوال پرسیدی که دفترت را از کجا گرفتی. از همان جا شدی دوستم. خندهدار است نه یک سوال، یک سوراخ، یک جمعشدگی برف و یک شرشر آب باعث هجده سال بودن شود. باورت میشود؟ من که باورم نمیشود نه اینکه این چیزها باعث آشنایی شود را نه فقط گذشت این سالها را باورم نمیشود. باورم نمیشود که انقدر پیر شدم. انقدر پیر که هجده سال از دوم دبیرستانم گذشته باشد. و شانزده سال از تمام شدن مدرسه. کی اینقدر پیر شدم که نفهمیدم؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
رنگها همه تویند
رنگ را دوست دارم و تو را. تو را دوست دارم و رنگ را. تو را که دوست دارم، رنگ را دوست دارم. رنگ را که دوست دارم، تو را دوست دارم. تو رنگی. رنگ تو است.
تو رنگی و رنگ تو است. رنگها همه تویند و تو همه رنگهایی. زرد تویی. آبی تو است. تو قرمزی. و بنفش تویی. تو سبزهایی و نارنجیها همه تویند. رنگ را دوست دارم و تو رنگی. تو را دوست دارم و رنگ تویی.
رنگ رنگ رنگ
تو تو تو
من تو رنگ
تو من رنگ
من تو را دوست دارم. تو رنگ را دوست داری. و رنگ من را دوست دارد. میچرخد این چرخه هی. تو من را دوست داری. من رنگ را. رنگ تو را.
تو رنگی. رنگیرنگی. تو رنگیترین رنگی. و رنگیترین رنگها تویند. رنگها، رنگشان را از تو گرفتهاند. و تو خودت را از رنگها گرفتهای.
تو رنگی. و رنگها تویند.
من رنگم. تو منی.
من تویم. و رنگها همه منند.
تو را دوست دارم و رنگ را.
رنگ را دوست دارم و تو را.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
آفتاب بود و جزغاله بودیم و خسته برای بلند شدن
سلام شهابسنگ
تو که با دوستهایت بیرون میروی چه کار میکنی؟ تفریحاتتان چیست؟ چه بازیهایی میکنید؟ تفریحات من و دوستانم اینقدر زیاد است که بخاهم بگویم تا صبح طول میکشد.
امروز رفته بودیم وکیل آباد. بلخره رفتیم و یک روز عادی بود. دفعهی قبلی باد و خاک بود که بیرونمان کردند. قبلش که خطر سیل بود و راهم ندادند. امروز اما عادی بود. نه بادی بود. نه خاکی بود. نه خطر سیلی. اصلن آبی نبود که بخاهد خطر سیل داشته باشد. خشک خشک بود رودخانهاش.
میخاستم از کارهایی که میکنیم بگویم. اولش که یه میوهی پرتقال مانند با با پوست سبز زخیم توجهمان را جلب کرد. از آنجایی که ما شبیه بچهها هر چیزی را که میبینم میخاهیم بخوریم. رفتیم و سرچش کردیم. توت آمریکایی اسمش بود. شبیه پرتقال دو برابر پرتقال هم بود. خب غیرقابلخوردن بود و بیخیالش شدیم. البته که بازش کردیم و شکافتیمش تا ببینیم داخل چه شکلی است. بوش یک چیزی وسط خیار و پوست طالبی هندوانه بود. جالب بود ولی.
بعد در بین تختها میگشتیم تا تختی که آفتاب رویش باشد را پیدا کنیم. پیدا کردیم و خوشحال نشستیم. یکم که گذشت گرم شد. بعدش خیلی گرم شد. چه کردیم؟ بلند شدیم؟ نه. دراز کشیدیم. یعنی آنقدر انرژی و حال نداشتیم برویم یک تخت دیگر پیدا کنیم. دراز بودیم و آفتاب وحشیانه میتابید. بعدش داغ شد. بهار میگفت از پافرش بوی اتو بلند شده. در این. وقتی دیدیم داریم جزغاله میشویم رضایت دادیم و بلند شدیم.
کمی که راه رفتیم یک تخت توی سایه پیدا کردیم و باز نشستیم. پیشنهاد بازی دادیم. و منچ بازی کردیم. تفریحات ما در همین حد است. تازه توی گوشی، که خودش حرکت میکرد. نگاهی به بقیه انداختم. آن طرف صدای جیغ میآمد و والیبال بازی میکردند. طرف دیگر در حال غذا درست کردن و جوج زدن بودند. هر کس دم و دستگاهی داشت و برای خودش خوش بود. ییشتریها هم که کاپلی بودند. همان جفت جفت. اصلن هم حسودی نکردیم. حالا ما سهتایی( دو نفرمان نیامدند) کلهمان را کرده بودیم توی گوشی و بازی میکردیم.
یکبار خیلی شاهکار کردیم و بندمینتون آورده بودیم. البته آن مال جوانیمان بود. مال اولهای طب ایران. طب ایران خدابیامرز همه ما را پیر کرده. بعله این هم نهایت تفریحات منو دوستانم.
دیشب هم که با بچههای نویسندگی راوک دیدار داشتیم. مهلا به ما ساختن درنا را یاد داد. ما هم چهارتایی در تلاش بودیم تا بسازیم. من، ریحانه، نازلی و عاطفه. آنجا توانستم درستش کنم. خوشکل هم ساختمش. اصلن اوفی اوفی شد. اما اینقدر سخت بود توی خانه نتوانستم دوباره درست کنم و به انتها برسانمش. اولین درنای عمرم را ساخیدم. ایح ایح ایح.
تو بلدی درنا درست کنی؟ تا حالا درست کردهای؟ تفریحات تو و دوستانت چی هست؟ چه بازیهایی میکنید؟ شما هم مثل ما خستهاید یا مثل بقیه هستید؟
ندا احمدی:):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
میبارم زرد
تو رنگِ ریختهی شعری
او تکههای بریدهی کاغذ
من زرد را میبارم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
اسب ریخت، رهایی ریخت
روز اسبریزی. اسب ریزش کرده بود. اسب ریخته بود. اسب دیگر اسب نبود. اسب آزاد و رها نبود. رهایی ریخته بود. روزی که اسب ریخت. روزِ اسبریزی.
حالا دیگر بدون گاری نمیتوانست بایستد. نمیتوانست راه برود.
اسب اگر کمی تلاش میکردی شاید میشد.
بیژن چرا نگفتی؟ چرا نگفتی شاید نباید ناامید میشد. اگر ناامید نمیشد. اگر تلاش میکرد شاید میتوانست. اگر یک بار افتاد افتادنش را به پای همه عمر افتادنش نمیگذاشت شاید میتوانست. شاید.
شایدبرای همین است که اسبها دیگر نمیدوند. به گاری عادت کردهاند. به گاری عادت میکنند. میکنیم. بیگاری یک خالی بزرگ را پشتشان حس میکنند. میکنیم.
اسب کاش همان زینات را قبول میکردی. تو سنگینی زین را نمیخاستی. فقط چون یکبار طعم آزادی را، آزادی بیزینی را چشیده بودی. زین را نمیخاستی و بعد بدون گاری دیگر نتوانستی بایستی.
یک بار آزادی، یک بار دویدن بدون زین را تجربه کردی و دیگر نخواستیاش. یک بار گاری را تحمل کردی، درد را و بعد دیگر نتوانستی از گاری جدا شوی.
بیگاری انگار دیگر تو نیستی. دیگر هیچی را یادت نمیآمد. نه چهره آسیه را. نه بوی جنگل را. نه رهایی را. نه دویدن را. نه ابر را.
زینی از زخم را به پشت داشتی. چقدر زود عادت کردی به زخمهایت. چقدر زود عادت کردیم به زخمهایمان.
اسب کاش عادت نمیکردی. کاش عادت نمیکردیم. کاش تسلیم نمیشدی. کاش تسلیم نمیشدیم.
منتظر بودی تیرکها را بردارند. دلت برای یورتمه تنگ بود. پس چه شد؟ آن خالی بزرگ. لعنت به آن خالی بزرگ. به یک روز عادت کردی به آن بار. به آن گاری. به آن زخم.
به یک روز شد همهات.
به یک روز. به یک روز، بدونش شد یک خالی بزرگ را حس میکردی؟ با یک روز اسب؟ فقط یک روز نبودش شد یک خالی بزرگ. یک خالی بزرگ.
بدون آن خالی بزرگ دیگر تو، تو نبودی.
با آن خالی بزرگ دیگر تو، تو نبودی.
تو ریختی. اسب ریخت. رهایی ریخت. بوی چمن ریخت. بوی جنگل ریخت. چهرهی آسیه ریخت. بوی ابر، بوی باران، بوی همه چی ریخت.
تو دیگر اسب نبودی. رها نبودی. در بند شده بودی. روز دربند شدنت بود. دیگر نمیتوانستی بایستی بدون آن خالی بزرگ. دیگر نمیتوانستی بایستی، راه بروی چه برسد به اینکه بدویی، یورتمه بروی.
چقدر زود ناامید شدی. ناامید شدیم. اگر باز هم تلاش میکردی، میکردیم نمیشد؟ شاید میشد. اگر تسلیم نمیشدی. نمیشدیم. عادت نمیکردی. نمیکردیم. شاید میشد. شاید میتوانستی. شاید میتوانستیم. هان؟
ندا احمدی :):
روز اسبریزی، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
#همکاوی
چهارشنبههای چالشی تحقیقاتی مطالعاتی با
مورد علاقه / آناهیتا آهنگری
عشق نابالغ / سارا چگنی
آسیه جنگل بود؟ / سحر فرهادی
زن و اسب و نویسنده اهلی نمیشود/ الهه علیزاده
اسببودگی یک من / فرشته برگی
بوی اسب بودن / شیما صادقی
روز اسبریزی / نازلی
نوشتههای بچهها رو تو کانالشون میتونید بخونید.
@yaddashtneda
برای آنکه همیشه میگویم خدا چی آفریده
سلام مینهیوک
میخاستم برای تولدت برایت نامه بنویسیم اما تا خاستم شروعش کنم هنگ کردم. با «یک خالی بزرگ»* روبرو شدم. چه باید بنویسم برایت؟ برای تولد چه مینویسند؟ در نامه چه مینویسند؟
چه سخت شده نوشتن برای تو. برای تویی که نزدیک قلبم بودی و حالا انگاری گمت کردهام در قلبم. گمت کردهام یا دوری؟ دور که نیستی. چون هنوز هم وقتی میبینمت قربان صدقهات میروم اما چرا اینقدر دوری برایم؟ چرا دیگر نمیتوانم بگویم مینهیوکی شیطونک شر من؟
چرا دیگر نمیدانم چه شکلی هستی؟ چرا همه چی برمیگردد به خیلی سال پیش. به سه چهار سال پیش. یک سال است آمدهای از سربازی. دو سال هم که نبودی. قبلش قبلش قبلش میدانستم چه شکلی هستی. میدانستم چطوری هستی. حتا دیگر آن چشمک خاصّت را هم نداری. جدیدن عملش کردی. در این حدش را دیگر میدانم. در این حدی که میدانم مجری برنامه هم شدی. اما اینکه چه میکنی را واقعن نمیدانم. دنبال نمیکنم. واقعن دنبال نمیکنم. حتا یکی از ویدیوهایی که برای دوران سربازیات ضبط کرده بودی را ندیدم. برای هیچ کدامتان را.
من خیلی وقت است که دور افتادهام از شماها. میدانم اما چارهای برایش ندارم. دور افتادهام از وقتی سربازی رفتید. شاید هم از خیلی قبلترش. خیلی خیلی قبلترش. دور افتادهام اما هنوز هم دوستت دارم. هنوز هم هر وقت میبینمت میگویم: «وااای خدا چی آفریده». و واقعن ها خدا چی آفریده. این همه زیبایی، این همه قشنگی، این همه جذابیت و شیطنت و مهربانی این همه خلاقیت این همه هنر مگر میشود؟ مگر داریم؟
هنوز هم که به تو فکر میکنم لبخند میزنم. وقتی میبینمت قربان صدقهات میروم. راستی تو بودی که دوست دختر داشتی یا یکی دیگرتان بود؟ میبینی با خبرم ها اما بیخبرم. خندهدار است میدانم. اما انگاری گم شدهام. شاید هم شما گم شدهاید جایی درون قلبم. لای لایههای قلبم پنهان شدهاید و نمیتوانم ببینمتان.
اما میدانی میآیم اینستا تا شما را ببینم. شما را ندیده از اینستا بیرون میآیم. خنده دار است میدانم مینهیوک اما چه کنم؟ تا چند روز دیگر میشود نُه سال که شما را میشناسم عمری است ها عمری زیاد.
تو را بگذار فکر کنم با کدام موهایت شناختم. یخی بودی به گمانم شاید هم زرد. اه چرا یادم نمیآید. فایتر چه رنگی بودی؟ کیهیون نارنجی بود و وونهو آبی نقرهای. هیونگوون صورتی بود. نه کیهیون صورتی بود. وای چرا یادم نمیآید. تو زرد بودی؟ رفتم و عکسهایتان را دیدم سیاه بود موهایت. اه خب حق بده برای نُه سال پیش است و موهای وونهو زیادی خاص بود که یادم مانده. باور کن.
مثلن میخاستم تولدت را تبریک بگویم این چی است که ردیف کردهام برای خودم و اسمش را نامه هم گذاشتام. راستی چند سالت شد؟ این را میدانم باور کن میدانم. تولدت مبارک با یک روز تاخیر.
از طرف ندا یه مونببه که خیلی وقته گم شده
ندا احمدی :):
#نامه
*اینو تو کتاب یوزپلگانی که با من دویدهاند دیدم
@yaddashtneda
گم میشوم دارم
گم شدهام. حس میکنم گم شدهام. بیحس شدهام. حس میکنم بیحس شدهام. در شهر گم شدهام. در شهر کلمات گم شدهام. در شهر رنگها گم شدهام. میان رنگهایی که رنگشان را از دست دادهاند. میان کلماتی که هویتشان را، معنایشان را از دست دادهاند. رنگها خاکستریاند اما میدانم خاکستری نیستند. میدانم خاکستری نیستند اما نمیدانم چه رنگیاند. انگار دارم فیلمی سیاه سفید را نگاه میکنم. نه خودم درون فیلمی سیاه سفید گمشدهام. میدانم رنگ دارند اما رنگها را نمیبینم. حروف را میبینم و کلمات برایم نامفهوم اند. معنا نمیسازند برایم. گم شدهام. بیحس شدهام. کور رنگ شدهام. کور معنا شدهام. هرچه میروم، جای پیداشدن گمتر میشوم. بیحستر میشوم. کور رنگتر میشوم. بیمعناتر میشود همه چیز برایم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
