گریزگاه من | ندا احمدی :):
Open in Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نقاشی دیدن میخاهد
شنیدن، فهمیدن، فهماندن
«نقاشی رو نمیشه یاد گرفت باید شناخت. نه فقط برای نقاشی کردن، برای دیدن، برای فهماندن.»*
نقاشی را باید دید. باید شنید. باید دوباره دید و دوباره و شنید. دوباره و دوباره.
نقاشی را با یکبار دیدن میشود دید؟
میشود شنید؟
میشود فهمید؟
فهماند؟
چطور میشود نقاشی را شناخت؟ با چند بار دیدن؟
چند بار باید ببینی تا صدایش را بشنوی؟
چند بار ببینی تا درکش کنی؟ بفهمیاش؟
شنیدن نقاشی چطوری است؟ چقدر باید یک نقاشی را ببینی تا بتوانی بشنویاش؟
نقاشی را که بشنوی راحتتر میتوانی ببینیاش. راحتتر بفهمیاش.
نقاشی را که بشنوی خودش، خودش را برایت خاهد گفت. خاهد گفت؟
خاهد گفت، فقط باید بخاهی تا بشنویاش. باید صبر کنی. باید ببینیاش. نه یکبار. نه دوبار.
نقاشی را باید دید و دید و دید و ...
اینقدر ببینی تا بشنویاش.
باید شنید و شنید و شنید و ...
اینقدر بشنوی تا بفهمیاش.
اینقدر بفهمی تا بفهمانیاش.
اما چطور ببینیم تا بتوانیم ببینیم و بشنویم و بفهمیم و بفهمانیم؟
ندا احمدی :):
#ازنقاشی
*کتاب شکل، کلمه، رنگ
@yaddashtneda
از خاب پریدم
خاب بودم و یهویی پریدم. الان هم. ظهر هم. ظهر شور زندگی میخاندم. الان جور هندوستان. جور هندوستان خاندم و برایذ هزارویکمین بار دلم خاست به هند بروم. از نه خاندم تا پازنده. گره. بعدش هم خابم برد و یهویی پریدم از خاب. گوشی داغ کرده بود. آنقدر داغ که داشت میسوزید. شارژ هم نداشت. خاموشش کردم و در انتظار شارژیدن. خابم برد. یهویی پریدم. امروز همش کتاب خاندم. جهان و تعاملات فیلسوف را خاندم و هر جمله که میخاندم یک هن؟ میگفتم و با اینکه هیچی نمیفهمیدم، باز هم به نفهمیدن و خاندن ادامه دادم. بلند بلند که میخاندم آنقدر سخت نبود اما سختم بود چرا پس؟ هنرهای تجسمی هم خاندم. مبانیاش را. تعادل و توازن و ریتم و اینها را. اما بیشتر دوست میداشتم جور هندوستان را. به خاطر فرسیاش بود یا هندیاش. هند بود و سفر در هند. ازگانگا گفت و نپال. دلم گانگا را خاست و نپال را و هند را و رودخانه را. دلم شمع میخاست. دیا. دلم شمعهای رها کرده روی رودخانه را خاست. آن زیبایی که فرسی گفته بود. «زیبا بود. بیش از زیبا بود. رمز و راز داشت. حال داشت.» دلم آن حال را خاست. اولین چیزی که در بچگی شناختهام هندی بود. آهنگ هندی بود. تا دبیرستان اصن نمیدانستم آهنگ ایرانی چیست. چه خندهدار نه؟ تازه خندهدار ترش اینکه چطور شد که آهنگ ایرانی گوش دادم. حالا نه اینکه ندانم ها ولی گوش نمیدادم. تازه آن زمان که دانلود مانلود نبود که. گوشی به شارژ بود و خابم برده بود و یهویی پریدم و گفتم زمان گذشته. هم الان. هم ظهر. ظهر که نوشتم. تابپ که کردم. گیج گیج شدم. نمیدانم تاثیر نوشتن بود یا دمنوشی که خوردم. گرم هم بود. هست. خابم گرفت. کتاب خاندنم و غشیدم. شور زندگی را. زندگی ونگوگ را. نقاش. نقاش. نقاشی. الان هم کتاب خاندم و غشیدم. جور هندوستان را. نوشته بود «دلنگ دولونگ آویزان جنبان» از جنبانش مطمئن نیستم. همان تشکیلات خودگردان. از خاب پریدم و فکر کردم زمان گذشته و خابم پرید و پریده شد خاب.
ندا احمدی :):
#مننویسی
@yaddashtneda
پشتِ پلکها
بسته که میشود پلکهایم
صدای خندهات
جان میگیرد زیرشان
میشنوی
صدایت دارد
میرقصد
روی چشمهایم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
ممکن کردن ناممکن
شکل چیه؟
از سه حرف تشکیل شده.
ش
ک
ل
شکل دادن. شکل داشتن.
اگر شکل وجود نداشت چه میشد؟ در چه بیشکلی عظیمی غرق بودیم نه. تو یه بیشکلی بیانتها.
اگر چیزها شکل نداشتند، آدمها هم شکل نداشتند و همه چیز میشد نیستی. نیستی.
نیستی چه شکلی است؟
چرا هر چیزی را با شکل توصیف میکنیم؟ حتا برای نیستی هم دنبال شکل هستیم.
نقاشی هم شکل است. ما میخاهیم شکل چیزها را بکشیم.
حالا گاهی شکلها را همانطور که هستند میکشیم و گاهی شکلها را همانطور که میخاهیم.
در نقاشی شکل چیزها را از آنها میگیریم و شکل جدیدی به آنها میدهیم.
شکلها چرا یک شکل دارند؟
نمیتوانند شکل دیگری داشته باشند؟
نمیتوانند، اما در نقاشی میتوانند.
در نقاشی میتوانی شکلهای شکلها را تغییر دهی.
میتوانی مفهوم شکلها را تغییر دهی.
در نقاشی میشود. در نقاشی همه چیز امکان دارد.
نقاشی ممکن کردن ناممکنهاست.
ندا احمدی :):
#ازنقاشی
@yaddashtneda
پیدایِش تن
لمسِ تنت
ذرهذرهام میکند
گم میشوم
در هستیات
در پیدایشِ تنت
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
ناکوک
کوکهای تنم
شل شدهاند
سفتتر بکش
آغوشت را
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
بعضی جمعها زیادم میکنند
بعضی تمام
پیاده رفتم امروز. پیادهروی نه. پیادهاجباری. برای رسیدن به جایی. ظهر. داغ. خانهها را نگاه کردم. ساختمانها را. یک ساختمان قشنگ؟ نبود که نبود. پیاده رفتم و نگاه کردم و هیچ نیافتم. فیگور کشیدم. توی گالری به اسم رود. با ناعمه بودم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. دلتنگش بودم. خوب بود بودنش و دیدنش. حال میدهد. یه عالم آدم دیگر هم بودند. خوب بود. دوست داشتم جمع را؟ نه. بد هم نبودند ها. نه من مشکل دارم. از جمع فراری و از آدم به دور. جمع سیگاری را اصلن. چرا جمعهایی که هنرمندند سیگاری هستند؟ آیا گفتند هنر فقط با سیگار میشود؟ هم نمیدانم. برگشتم. توی اتوبوس له بودم. خاب بودم و نخابیدم. جای سرم خوب نبود. چرا صندلیهای اتوبوس بلندتر نیست؟
برگشت باز پیاده آمدم. میخاستم چیزی بخرم. عطر. جلوی مغازه رسیدم راهم را گرفتم و رفتم. توانایی نداشتم. از جمع که برمیگردم دیگر تمام میشوم. البته نه هر جمعی. بعضی جمعها زیادم میکنند و بعضیها تمام. دیدم آگهی فوت روی شیشه. جوان. چقدر جوان میمیرند. من کی میمیرم؟ چقدر همه جوان میمیرند من نمیمیرم. به زندگی فکر کردم. باز و باز و باز. دلیلش؟ نیافتم. کجا نوشته دلیل زندگی را؟ دلیل آمدنم؟ پیدایش نکردم. بودن یا نبودن مسئله این است. هملت. «گفت: ندو دمپایی پاته میخوری زمین». دلم بچه خاست. بچهام را خاست. یک دقیقه بعد فراموشم شد.
آهنگ گوش میدادم توی اتوبوس. هندی. هندی باید باشد. هندی نباشد نمیشود. هندی وصل است به من. گاهی صحبت میکنم با خودم هندی. وقتایی که نمیشود فارسی گفت احساسم را. سانسور بی سانسوری است صحبت کردن هندی. دنبال کلمه گشتن را دوست دارم. زبانی ساخته میشود مخلوط و سالاد. با هندی راحتتر میشود گریه کرد. دلم گریه میخاهد. اما حال ندارم. دلم غر میخاهد. همغر میخاهد. یک زمان غر میزدم زیاد. خالی میشد غرهایم. بعد دیگر خسته شدم از غر. نغریدم. تلنبار کردمشان روی هم. درش را هم بستم. حالا پرم از غر. اما غرهای دربسته. کلیدش گم شده. پیدا نمیشود. گریه میخاهم. اما گریهام نمیآید. یعنی نمیگذارم بیاید. من آدم عرعروییام. زود گریهام میگیرد. هندی بیشتر گریهام میاندازد. اما الان نمیخاهم گریه منم. خستهام نمیخاهم. خستگیام کی تمام میشود؟ سیوچهارسال بس نیست؟ هست ها؟ نمیدانم شاید کم باشد؟
خستهام و تمام میشوم گاهی. گاهی هم تمام شدهام را میکشم به دنبالم. نقاشی میکشیدم فیگور. پیاده میرفتم توی آفتاب. خاب بودم توی اتوبوس. خودم را میکشیدم به زور. خاب بودم. اما دوست دارم. جمعمان را. فرشتو و فائزو و نصیرو را. پس نخابیدم و دیدمشان و حرف زدیم و نوشتیم. کلی نوشتم و حال داد. کلی نهها نیمساعت. از نقاشی ننوشتم. آزاد نوشتم. بعضی جمعها تمامم میکنند و بعضیها زیاد. زیاد میشوم. اتوبوس خستهام میکند. شهر بزرگ خستهام میکند. شهر کوچک خفهام. فردا آزمون دارم. عملی. خاندهام؟ تو بگو یه چسه. نه نه هیچی. قند امروزم سریالم بود. هندی. برایم هندی قند است. حالا همه بگویند اَه اَه. برای منم گاهی اَه اَه است اما گاهی بهبه است. خیلی بهبه است. هندی لازمم. به شنیدنش به دیدنش. پیاده رویدم امروز. پیادهروی نه. پیادهاجباری.
ندا احمدی :):
#مننویسی
@yaddashtneda
