گریزگاه من | ندا احمدی :):
Open in Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
گزارش نیک؟
هر شب بیدارم. هر شب. دیشب هم بیدار بودم اما نمیخاستم که بیدار باشم. مجبور بودم که بیدار باشم. در راه بودیم. راننده نبودم اما کنار راننده بودم. باید بیدار میماندم. معمولن من کمک راننده میشوم. چرا؟ چون بیدار میمانم. چون جیغ نمیزنم. دیشب یه لحظه گفتم مردیم. چشمامو بستم و گفتم هر چه باداباد. اما زنده ماندیم. گیج و منگ بودم. به شهر که رسیدیم دیگر نتوانستم و غش کردم. البته خابی سراسر بیداری بود.
چهار اینا بود که رسیدیم سبزوار. خانهی دختردایی. آخرین بار خانهاش چند سال پیش بود رفتیم؟ بیشتر از ده سال. شاید. به دنبال خاهر. هنوز نخابیده بیدار شدیم. صبحونهای خوردیم و باز راه افتادیم. آفتاب جوری میتابید که انگار خدا ذره بین گرفته بود روی ما.
رسیدیم به روستا. به نامن. هوا داغ. اینجا همیشه داغتر است از مشهد. درخت اصلن ندارد. سبزوار هم که سبز را یدک میکشد اصن سبز نیست. بابا میگوید: اینجا خشکزار است نه سبزوار. نامن هم که بدتر.
برای نهار رفتیم حسینیه. محرمها خوب است. نهار و شام همیشه هست. هر کسی برای خودش یک هیئت دارد اینجا. هر کی یک حسینیه. رفتیم و خوردیم. واه چه گرم بود. چیک چیک میریختیم عرق. خوردیم و آمدیم.
گرم بود. بود داغ. کولر روشن روی دور تند. جواب میداد؟ نه والا. خاب بودم. پس خابیدم. اما زمان نمیگذشت. یه عالم خابیدم اما یک ساعت شاید شد شاید نشد. هی خاب بیدار. خاب بیدار.
چهارشنبه بود. جای خلوت میخاستم برای بودن در وبینار. اما اینجا بین هفت هشت تا بچه مگه میشد؟ پس نشد که باشم. نشد که باشم و از نقاشی بگویم. اما بودم سرزبان را. نویسندهساز را هم. یهویی بوی اسفند پیچید. بعد هم صدای طبل و روضه بلند شد.
رفتم بیرون وبینار که تمام شد. قبلش همه رفته بودند. ایستاده بودم و داشتم دستهها را نگاه میکردم و گوش میدادم که یهویی صداها در هم پیچید. دو دسته نزدیک به هم. هر کدام نوحهای جدا. میدان اصلی دارد یکی. میایند دور میدان. نمیدانسم باید کدام را گوش بدهم. خیلی وقت بود نیامده بودیم برای عاشورا تاسوعا نامن. یادم رفته بود. به هم که میرسند این بلندتر میخاند و آن یکی بلندتر طبل میکوبد.
تمام شد و آمدم خانه. تمام شد و همه آمدند خانه. دخترها. پسرها. عروسها. نوهها. نبیرهها. هر کس با یکی صحبت میکرد. بچهها بازی میکردند. دعوا میکردند. کشتی میگرفتند. صدای خنده بود. صدای گریه بود. صدای جیغ بود. داد بود. ولوله بود. ولوله. نشسته بودم و نگاهشان میکردم. بچهها را با عشق. میچرخید برای خودش مهدی. کوچولوی دوستداشتنی این روزهایم. بچهها تا کوچکند خوبند. تا حرف نمیزنند خوبند. بعدش میشوند هیولاهای کوچک. توانایی بودن با این هیولای کوچک را دارم؟ گاهی فقط گاهی. ساعتها بودند و صحبت کردند و دعوا کردند و همدیگر را زدند.
نشسته بودم و فکر میکردم. من که هیچ حرفی ندارم چرا میآیم؟ حرفی ندارم و کلافه میشوم از این شلوغی. اما این شلوغی را دوست دارم. برای سالی یکی دوبار دوست دارم. تنهاییم توی مشهد. هیچکس نیست. شلوغی و بودنمان در جمع میشود همین بودن های سالی یکی دوباری. پس میآیم. هربار میگویم دفعهی بعدی نمیایم. اما باز هم میآیم.
بعد یکی یکی رفتند. مامان و خاله دم در بودند. رفتم جلوی در. باد میامد عجب بادی. هوا عالی شده بود. همانجا شروع کردم به نوشتن گزارش نیک.
موقع شام شد. آمدیم باز حسینیه. یک حسینیه دیگر. جلوی کولر و باد میاید مثل طوفان. منتظریم همگی. برای شام.
ادامهی گزارشم را نوشتم.
امروز فقط در اینور آنور بودم و آدمها را دیدم و شنیدم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
نورانه
خورشید را توی تنور کردهام
برایت نان میپزم
با دانههای نور
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
از این روزها
سلام شهابسنگ
روزها میشود که میخاستم برایت بنویسم اما ننوشتم. از وقتی که نت وصل شد. هی میخاستم برایت بنویسم از روزهایم اما هی نمیشد و نمیشد و نمیشد و هی میگفتم بنویسم که چه شود. خودت که همه چیز را میدانی. میدانی چی شد که نت قطع شد. پس چرا باید برایت میگفتم. پس بگذار از آن روزهای قطعی نت بگذریم و بیاییم به بعدش. نه نه نمیشود که از آن روزها گذشت نمیشود.
توی همان روزها بود که من رفتم توی وبینارهای سرزبان. برایت گفته بودم از وبینارها؟ چهارشنبهها میروم وبینار سرزبان الهه. از نقاشی میگویم. نقاشیهایم را نشان میدهم. از دیدن ندیدنها و سعی برای کشیدن ندیدنها. از کشیدن احساسها. خوش میگذرد. هنوزم با اینکه دوماه بیشتر گذشته هنوز هم قبل از وصل شدن استرس میگیرم. روز اولی که وصل شدم زبونم گرفت «ر» را «ل» گفتم و بعد خندهام گرفت. دستهایمم میلرزید. قلبم تاپ تاپ میکرد. گفتن از نقاشی را دوست دارم. با اینکه هر بار میگویم حرفهایم تمام شده، روز که میگذرد میبینم که باز هم میتوانم بگویم. باز هم میشود.
توی همین روزها بود که سایتم را زدم. از اول اولش خودم درستش کردم. سایت الهه را میدیدم و میساخیدم. هر جا هم که میماندم از الهه میپرسیدم. میدانی این سایتم را زیادی دوست دارم. شاید چون خودم ساختمش. شاید چون وقتی ساختمش که احساس نیاز بهش کردم. نه مثل سایت قبلی که یه نوع اجبار بود برایم و هیچی هم نمینوشتم و تهش پوکید. این یکی اما برایم چیز دیگریست. مثل بچهام میماند. کلی اذیتم کرد تا درست شد. منی که هیچی حالیم نمیشد، قدم به قدم جلو رفتم و ساختمش. گاهی میخاستم سرم را بکوبم به دیوار، چون چیزهایی که توی ویدیو بود را من نداشتم و نمیفهمیدم که باید چه کنم و چه گلی بگیرم سرم را. اما تانستم و حالا که بهش فکر میکنم خاطرات شیرینی برایم هستند.
این مدت داستان کودک هم زیاد میخاندم و صدایم را ضبط میکردم. این قرارمان با فائزه بود. اول برای فائزه میفرستادم. بعد فرشته و الهه. بعد هم رضا اضافه شد و بعد هم یک گروه ساختم و عمومیاش کردم. هر شب میخاندم و میضبطیدم. دیدن تصویرسازیهایشان قلبم را قیلی ویلی میکرد و باز و هزار باز دلم خاست تصویرسازی کنم برای کتاب کودک.
کلی اتفاق افتاد و کلی ماجرا داشتیم.
راستی دیروز توی نویسندهساز هم وصل شدم. شب قبلش فرشته گفت وصل بشویم این جریان مصاحبه را پیش ببریم. گفتم بشویم. شبش با نصیرو و فائزو نشستیم و فکر کردیم که چه بنویسیم و هی اژ این و از آن چیز میگفتیم بینش. دیروز هم که باز با فرشته نشستیم و سوالاتمان را نوشتیم و کلی غلط کردیم گفتیم و خندیدم. و رفتیم حاضر بشویم و دیدیم که عه دوتایمان سورمهای شدهایم. اتفاقی بدون هماهنگی.
بعد هم دوتایی توی نویسندهساز وصل شدیم. میدانستم خندهام میگیرد. به زور خودم را کنترل کردم نخندم. هم استرس داشتم هم میخندیدم. اولش که میلرزیدم حسابی. و طبق معمول باز هم تنها کاری که تانستم بکنم یک سلام کردن بود و بعد شروع کردیم به مصاحبه. فرشته میپرسید و من جواب میدادم و من میپرسیدم و فرشته جواب. آن لحظه اصلن نمیفهمیدم چه میگویم. چه میکنم. ولی خوش گذشت با اینکه استرس هم داشت.
بعد از آن کلی با فرشته حرف زدیم و جیغجیغ کردیم که چرا این را گفتیم و این کار را کردیم. اما خاطرهی دیگری داشتیم تا باز هم از آن حرف بزنیم. میدانی آدمهایی که کم همدیگر را میبینند و از هم دورند و خاطرهی زیادی باهم ندارند، هی همان خاطره را برای هم تعریف میکنند. همان خاطره را هزاربار و از هزار طرف و به هزاران شکل تعریف میکنند و میکنند و میکنند.
کلی اتفاق دیگر افتاده که نمیشود همه را توی این نامه بنویسم و خودت احتمالن از نصفشان با خبری. مثل دیدن فائزه، نازلی، بچههای راوک. رفتن به دورهمی فیگورکشان با ناعمه و کشیدن فیگور، کنسلشدن مسافرتمان و بقیه.
تو هم برایم بنویس شهابسنگ تو چطور اسن مدت را گذارندی؟ چه اتفاقهایی برایت افتاد؟ چه خاطرههایی را رقم زدی؟
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
پنهان
نگاهت را
توی دستهایم پنهان میکنم
تا وقتِ دلتنگی
روی چشمهایم
بگذارم
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
نقاشی دیدن ندیدنهاست
توی نقاشی باید چیزهایی را نشان بدهی که قبلن دیده نشده یا اگر هم دیده شده به آن صورتی که تو میخاهی نشان بدهی دیده نشده. در شعر هم.
در کتاب شکل، کلمه، رنگ گفته بود: «شاعر جماعت خصوصن اونا که توی نقاشی هم دست دارن، چیزایی به آدم نشون میدن که قبلن ندیده، هیچ ندیده.»
توی نقاشی هم همین است.
دلم میخاهد نقاشی را اینطوری یاد بگیرم. اینطوری بکشم. چیزهایی که ندیدم. چیزهایی که دیده نشده. یا جوری که من میبینم دیده نشده.
دیدن ندیدنها.
به نمایش درآوردن ندیدنها.
نقاشی باید ندیدهها را نشانت بدهد. دیدهها را همانطور که هست نه، همانطور که میخاهد نشان بدهد. با زبان دیگری. با شکل دیگری.
اما چطور میشود ندیدنها را دید و بعد نشان داد؟
چطور میشود دیدنها را آنطوری که میخاهی نشان بدهی، آنطوری که میبینی؟
ندا احمدی :):
#ازنقاشی
@yaddashtneda
خابِ آرزو
سرم را
روی پاهایت میگذارم
برایم لالایی بخان
بگذار
آرزویِ داشتنت
بخابد
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
بارانِ خشک
به دنیا آورده
مردهنوزاد
بارانِ خشک
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
بغل میخاستم
نه این بغل را
پر بودم از احساس. پر پر پر. داشتم لبریز میشدم. یهویی آمد. خودم هم نفهمیدم چرا. چسبید و محکم بغلم کرد. جوری که داشتم خفه میشدم. یهویی آمد یا بود؟ بود، فقط یهویی بغلم کرد. فکر کنم فهمیده بود دلم بغل میخاهد. اما بغل او را که نمیخاستم. شل شدم و وا رفتم. چراغهای دنیا خاموش شد. تا قبلش هم بود. چند وقتی میشود که هست. کنارم راه میرود و مینشیند و غذا میخورد. اما امروزم بغلم کرد. بغل میخاستم اما بغل او را که نه. غمیگن بودم و از این غمگینی، غمگین. و از اینکه از این غمگینی، غمگین بودم غمگین. غمگین بودم اما گشنمم بود. غمیگن بودم اما غذا خوردم. غمگین بودم و بیشتر هم غذا خوردم. چسبیده بود و رهایم نمیکرد. همیشه بود ها. چندوقتی بیشتر. راه میرود و کنارم مینشیند. اما این بار بغلم کرد. بغل میخاستم اما بغل او را که نمیخاستم. پر بودم و پر. داشتم لبریز میشدم اما نشدم. بعد یهویی خالی شدم. خالیتر از خالی. دستهایش را باز کرد و رهایم کرد. کنارم نشست و زل زد بهم. کنارم بود اما خالی شده بودم. لبریز نبودم. غمگین نبودم. پر پر نبودم. پر نبودم. اصلن خالی بودم. بله من یک عدد مودیام. در لحظه پر میشوم و در لحظه خالی. غمم هم مودی است. بغل میکند یهویی. رها میکند یهویی.
ندا احمدی :):
#مننویسی
@yaddashtneda
قاصدکِ زرد
مشتمشت میخورد قاصدکِ زرد
تا بریده نشود
گلوی حرفهایش
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
من است؟
من من بودم و تو تو بودی. بعدش من تو شدم و تو من شدی. اما تو تو بودی و من تو شده بودم و دیگر من نبودم. من تو بودم و تو تو. تو از تو بودن فاصله میگرفتی و من از تو بودن. تو از تو بودن دور میشدی و من از تو بودن. تو که تو نبودی، دیگری شده بودی و من هم دیگر تو نبودم. تو تو نبودی و من هم تو نبودم. من دوباره من شدم و تو دیگر تو نبودی. من من شدم و دیگر تو نبودم. من من شدم و تو دیگر تو نبودی. من من شدم و تو تو نشدی. من من شدم؟ من بعد از تو من است؟ من هم من نشدم. من هم من دیگری شدم اما من تو هم دیگر نبودم. تو که تو نبودی. منم دیگر منِ تو نبودم و منِ من هم نشدم. من من دیگری بودم و تو توی دیگری. من من جدیدی شدم و تو توی جدیدی شدی. تو تو شدی و من من شدم. تو تو شدی با اینکه تو نیستی و من من شدم با اینکه من نیستم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
