en
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Open in Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
وقتی کلمه‌ها کم می‌آورند چرا نقاشی می‌کشیم؟ چیزهایی هست، حرف‌هایی، احساس‌هایی، دردهایی که کلمه‌ها نمی‌توانند بیانشان کنند. هرچقدر هم کلمه داشته باشی و ردیف کنی نمی‌شود که نمی‌شود. تنها راهِ بیانشان نقاشی است. نقاشی می‌کشیم تا ناگفته‌هایمان را با رنگ، با خط، با نقاشی بیرون بریزیم. ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

گزارش نیک نیکی صبح باز هم دلم نمی‌خاست بیدار شوم. بعد از چند رو کم خابیدن. حالا رفته‌ام تو مرحله‌ای که دلم خاب می‌خاهد و خاب می‌خاهد و خاب. سریالم را دیدم طبق معمول. فیلترشکن و نت هم من را گاییدند طبق معمول. کتابنقد شروع شد. کلی خوش گذشت و کلی خندیدیم. خاستم از استاد تشکر کنم که کاری می‌کند که حالمان خوب شود و کلی بهمان خوش بگذرد. از همین‌جا دست شوما مرسی شاهین کلانتری. خیلی وقت‌ها بوده که با حال بد وارد کلاس شدم و حالم خوب خوب شده. با فرشتو آمدیم کتاب بخانیم اما حرف زدیم. چرا حرف‌ها هیچ‌وقت تمامی ندارند و چه خوب است که تمامی ندارند. بعدازظهر با بچه‌ها قرار داشتیم. ششصد بار جایش عوض شد. محبوب که نمی‌آمد. ستاره فهمید پیاده‌روی است نیامد. الهام هم قرار نبود بیاید. من بودم و بهار. بعد یکهو الهام زنگ زد که کجایید. گفتم تو که قرار نبود باشی و کمی حرف زدیم و باز قرارمان را انداختیم همان جای همیشگی. پارک بانوان بهار. منم سریع حاضر شدم و رفتم‌. اتوبوس لعنتی مگر می‌آمد. رسیدم و زنگشان زدم و قبل از جواب دیدمشان. یک نفر دیگر هم با آنها بود. جلو رفتم و دست دادم و با شک پرسیدم: من تو رو می‌شناسم؟ پارسال دیده بودمش. تولد محبوب. خانه‌ی سید. از بچه‌های طب ایران بود. من که بیرون آمدم رفته بود. زیر انداز را انداختیم و ولو شدیم. طبق معمول. خنده‌ام گرفت. می‌خاستیم پیاده‌روی کنیم مثلن‌. ولی حتا نشستن هم سخت بود و ولو شدیم‌. دراز کشیده بودیم و آسمان را نگاه می‌کردم و حرف می‌زدیم. داشتیم از تفاوتمان با دخترهای الان می‌گفتیم. چرا ما توی ده سال پیش مانده بودیم؟ حرف زدیم و کلی به خودمان خندیدیم. هی به من و گشادی‌ام گیر داده بودند که چرا نمی‌روی سرکار که هر چه می‌گفتم بابا دارم می‌گردم پیدا نمی‌شود قبول نمی‌کردند. تهش هم الهام گفت باید برای تولدت نخ سوزن هدیه می‍اوردم. گفتم الانم دیر نشده. کلی هم برای اینکه تولدم را یادش نبود به بهار گیر داد که چرا بهم نگفتی. وقتی پارک می‌رویم یکی از خوراکی‌هایی که می‌خوریم برگ‌های بنفش بوته‌های پارک است. اسم باکلاسش به قول بهار بوته‌ی زرشک زینتی همچین چیزی بود. اینقدر ترش و خوشمزه‌اس که اصلن اوفف. هروقت ما جایی می‌نشینیم شاخه‌های آن طرف بی‌برگ می‌شوند. ایح ایح ایح. بهار داشت از چهار دانه موی سفیدش می‌گفت. الهام یه نگاهی بهش کرد و بعد یه نگاه هم به من که حداقل جلوی این چیزی نگو. بهار هم گفت ندا برو موهاتو کامل سفید کن بعد می‌شی پیرزن جوون. الهامم آمد درست کند گفت نه می‌شی جوون پیر. خب این چه دوستایی من دارم خب. هی به من میگن پیر. تف. وقت برگشت هم با بهار پیاده آمدیم. می‌گفت پیاده‌روی تند و دستم را می‌کشید دنبال خودش. منم تقریبن داشتم می‌دویدم همراهش که گفتم بابا بسه من پیاده‌روی می‌خام مغزم آروم شه. بابای کردم با بهار و بقیه راه داشتم برای خودم میامدم که یهویی دیدم یک مردی زیر بوته‌ها درازیده. کرک و پرم ریخت اما خودم را به ندیدن زدم. برای شارژرم تبدیل گرفتم. راستی شارژر لپ‌تابم را هم شکستم. البته من نشکستم. دیدم شکسته. اما من شکستم دیگه‌. ولی خوشبختانه با زور و زحمت شروع به شارژ کرد. رسیدم خانه و کمی بعد با فائزو و نصیرو صحبت کردم. اینبار فقط من گفتم و گفتم و گفتم. آن دو تا فقط گوش دادند به حرف‌هایم. هر چه می‌گفتم تمام نمی‌شد که هی حرف جدیدی می‌آمد. هی خشم جدید. ساعت یازده و نیم بود که دیدم ای وای پست و‌ گزارش مانده با فائزه بای‌بای کردم. نصیرو کمی زودتر رفته بود. آمدم و پستم را نوشتم. روزگفتار هم می‌گیرم. ندا احمدی :): @yaddashtneda

بی‌تاثیر کتاب را باز کردم و دنبال تاثیر گشتم جا انداختم توی صفحاتش گشتم میان کلمه‌ها تاثیر کجاست؟ ورق ورق پی‌دی‌اف است راستی اسکرول اسکرول آویزان شدم از کلماتش تاب خوردم کجا قایم شده بود؟ پیدایش نمی‌کردم خاب را دیدم نشست کنارم دستش را گذاشت روی پلک‌هایم می‌خاست ببندد دستش را پس زدم چخه برو بی‌ادب دنبال تاثیر می‌گردم تا با آن شعر بنویسم باز گشتم صفحه به صفحه کجایی؟ دست کشید روی موهایم بیا بی‌خیالش شو دعوایش کردم نه باید با تاثیر شعر بنویسم پیدا نمی‌کردمش خاب هی می‌خندید باز کردم چشم‌هایم را بازتر نکند پشت کلمه‌ها خابیده رفتم پشت کلمه‌ها اما نبود آه و تف بر تو تاثیر باز خندید او هم رفته خابیده تو هم بیا بخاب به زور باز نگه داشتم چشمم را نه باید پیدایش کنم باید شعر بنویسم بی او که نمی‌شود باید با هم شعر بنویسیم نازم کرد بخاب بخاب پلک‌هایم روی هم رفت باید شعر بنویسم شعری همراه با تاثیر شعر ش... ع... ر... ندا احمدی :) @yaddashtneda

گزارش نیک اولین کاری که کردم چک کردن گوشی بود. فقط برمی‌دارم ساعت را ببینم. اما نت روشن می‌شود تلگرام باز می‌شود. پیام می‌خانم و می‌دهم. بعد سراغ فیلترشکن و بعد هم یه دور اینستا را می‌چرخم. هعی این چه وضعش است. همین‌طور داشتم می‌چرخیدم که یادم افتاد امروز سه‌شنبه‌اش و شعر‌ماهی و تمرین. آمدم تمرین انجام بدهم که دیدم سرگیجه و حالت تهوع دارم و یادم آمد که بله از دیروز ظهر چیزی نخوردم. نمی‌دانم چرا باید بمیرم تا غذا بخورم. یعنی به مرگ بیافتم که غذا بخورم. غذا پخیدم و خوردیدیم با خاهرم. همیشه این برایم سوال بود که نوشتن چی دارد که دوستش دارم؟ چه چیز نوشتن را دوست دارم؟ و یه عالم جواب داشتم و داده‌ام. امروز اما این سوال را داشتم که از چه چیز نوشتن بدم می‌آید؟ چه چیز نوشتن را دوست ندارم؟ از چه چیز نوشتن می‌ترسم؟ می‌ترسم نوشته‌هایم آسیب بزند به کسی و قلب بشکند. و من ندانم و نفهمم. می‌ترسم بنویسم از قصد اینکه آسیب بزنم و قلب بشکنم. بدانم و بفهمم. نوشتن ترسناک است. نویسندگی ترسناک است. می‌تواند کلمه‌ها خنجر کند. اما باز هم دوستش دارم. هزار دلیل دارم برای دوست داشتنش و یک دلیل برای دوست نداشتنش اما همان یک دلیل هم یک دلیل است و بزرگ است و ترسناک.  یعنی چند بار با نوشته‌هایم قلب شکسته‌ام؟ آمدم تمرین شعرماهی را انجام بدهم. باید کتاب می‌خاندیم. «بوسه‌درمانی‌های ویانا» را. و بر اساس تاثیری که گرفته‌ایم شعر بنویسم. خاندم. تاثیر نگرفتم. اما گرفتم. خاب گرفتم. فرشتو می‌گوید دوباره بخان و نصیرو می‌گوید رونویسی کن. اما من خابم می‌آید. خاب. تاثیرم خاب بود. سعی کردم نقاشی بکشم همان چیزی که آرزو ارجمند گفت را آفتاب‌گردانی که ابر را بغل کرده. فقط خط‌خطی کردم‌ بعد می‌کشمش خوشم آمد. البته قاصدکش قشنگ‌تر است. یکی دیگر از بچه‌ها زهرا سلیمانی هم چیزی گفته بود. اما سخت بود. قاصدک رنگ‌کاری که با یه سطل رنگ قاصدک‌های غمگین را رنگ می‌کند. باید بهش فکر کنم شاید بتوانم بکشمش. خابیدم و خاب بودم یک ربعی که سمانه زنگ زد و یادم افتاد که نگار را قرار است بیارد و ببرمش باشگاه و بیارمش. باز گیج و منگ زدم در خاب که زنگ در را زدند و نگار آمد. ازش پرسیدم می‌خاهد چه کند. بنویسد یا نقاشی کند که انتخابش نقاشی با تبلت بود. شوبوری بو را کشید. اردک عروسکی‌ام را. فسقلی خودش نرم‌افزار اسکچ بوک را یاد گرفته اینقدر که سیخ سیخش کرده. توی نویسنده‌ساز بودم و غرق که یکهو نگاهم به ساعت افتاد که پنج‌ونیم بود. سریع از جا پریدم و حاضر شدم و نگار را هم گفتم حاضر شود تا ببرمش باشگاه. خوشبختانه نزدیک است باشگاهش. توی راه شنیدم نویسنده‌ساز را. رفتم و برگشتم و جملیکی نوشتم. فقط به نوشتن جمله رسیدم به بقیه‌اش نه. جلوی ناراحتی‌ام را بگیرم که به خشم تبدیل نشود. شعرم را نوشتم و دیدم عه یکساعت شد و باید بروم دنبال نگارومون. داشتم فکر می‌کردم چقدر بچه داشتن سخت است. هی باید ببری‌اش بروی دنبالش. زمان ما که این چیزها نبود. خودمان می‌رفتیم و می‌آمدیم. رفتم و آوردمش و شروع کردم به ویرایش شعر و یه ربع مانده به کلاس ارسالش کردم. سمانه هم زنگ زد که به نگار بگویم نمازش را بخانم. بعدش هم پیام داد که خاند یا نه. این همه سخت‌گیری آیا واجب است برای بچه‌ی نه ساله؟ تازه ساق هم پوشیده بود توی راه. لباس کاراته‌اش تنش بود و شاید قد چهار انگشتش دیده می‌شد اما ساق دست پوشیده بود. می‌گویم خودت دوست داری یا مامانت گفته بپوش می‌گوید خودم. شعرماهی شروع شد و نگار هم کنارم وول می‌زد و نقاشی می‌کشید. کلاس را گوش می‌دادم و چای درست کردم. بازخورد شروع شد. شعرها همه عالی. استاد هی تعریف می‌کرد از بچه‌ها و می‌گفت همه خوب هستند امشب. من هی می‌گفتم به من برسد به بد می‌رسد. خدا را شکر رسید و بد نبودم. رفتم تا غذا بیاورم. به نگار گفتم لقمه‌ای بخورد که اگر تند بود، تخم‌مرغ برایش بپزم. خورد و تند نبود برایش خوشبختانه. کی حال داشت وسط بازخورد تخم‌مرغ بپزد؟ من بازخوردها را گوش می‌دادم و او هم گوش می‌داد و به هر عکس‌العملم غش‌غش می‌خندید. کلاس تمام شد و ادامه‌ی گزارشم را نوشتم. نگار باز هم دارد نقاشی می‌کند. بهش گفته‌ام قلم را فشار ندهد و نمی‌دهد. بچه‌ی خوبی است. خیلی وقت بود که اینجا نیامده بود. و خیلی بیشترتر که شب را اینجا نیامده. امشب فکر کنم باز قرار است نخابم. بچه که کنارم باشد صد بار از خاب بیدار می‌شوم. کوچک و بزرگش فرقی ندارد. دیشب داشتم با نصیرو فائزو میچتیدم که روزگفتار یادم رفت. امشب اما شاید بگیرم. البته کنار نگار خنده‌ام می‌گیرد. خب روزگفتاری هم با طعم خنده داشته باشم. با گریه داشتم. با جیغ جیغ و ترس از ملخ هم. با خنده هم باشد. هم؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

بی‌تمام عشق داستانی‌ست که تمام می‌شود اما تمام نمی‌شود ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی نصیرو گفت: اگه قاصدک بود دلش می‌خاست یه قاصدک تنها روی یک درخت تنها باشه. منم کشیدمش.😁
#نقاشی‌مقاشی نصیرو گفت: اگه قاصدک بود دلش می‌خاست یه قاصدک تنها روی یک درخت تنها باشه. منم کشیدمش.😁

کتابچه «دیدن چیزهای نادیدنی» آرزو ارجمند در اپلیکیشن طاقچه؛ https://taaghche.com/book/297707/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C #زیستن ۱۴۰۵/۰۴/۰۲ @arezooarjmand

آخیشکده آغوشت آخیشکده‌ی من است ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

نقاشی شکل است نقاشی شکل است. شکل‌هایی که شکل هستند و شکل‌هایی که شکل نیستند. نقاشی شکل دادن به بی‌شکلی‌هاست. تغییر شکل‌هاست. از نو ساختن شکل‌هاست. نقاشی شکل‌های بوده را نیست می‌کند و شکل‌های نبوده را هست. نقاشی درهم شکستن و خرد کردن شکل‌ها برای ساختن شکلی متفاوت از همه شکل‌هاست. نقاشی بی‌شکل را ‌شکل و شکل را بی‌شکل می‌کند. نقاشی شکل است. ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

گزارش نیک؟ نانیک؟ کم‌نیک؟ توی بالکن بودیم و هوا خوب و باد می‌آمد. صبح دیگر باد نیامد. تنبلی می‌کردم بلند شوم برم توی خانه. باز با صدا بلند شدم. توی بالکن بیشتر هم صدا می‌آمد. نمی‌خاستم بروم دنبال دسته. گرم بود. داغ بود.  اما حال توی خانه ماندن را هم نداشتم. پس رفتم. خیمه آتش زدند. اسب و شتر هم بود. بعد هم افتادند دنبال دسته. من هم همراه شدم. مهدی فسقلی برای خودش راه می‌رفت و زنجیر می‌زد. کج می‌رفت راست می‌رفت. رفتیم و رفتیم و یک گوشه‌ای نشستیم. خوشبختانه توی سایه. یکم خاند و گوش دادیم. هنوز ادامه‌دار بود اما ما خسته بودیم. من و خاهرم. پس برگشتیم. وقت برگشت دیدیم که ابوالفضل آن وسط است و لباس پوشیده و هی می‌زند توی سر خودش. بچه‌های اسیر بود‌. آمدیم خانه. ابوالفضل هم آمد و گرفت خابید و گفت بیدارم کن. اما خودمان را کشتیم بیدار نشد که نشد. شب نخابیده بود بچه. نهار. باز هم حسینیه. باز هم قیمه. امروز قیمه‌اش خوشمزه‌ بود. روزای دیگر مزه‌ی آب می‌داد. کمی خابیدیم. همگی. کولر روشن روی دور تند. اما گرم بود گرم. بیدار شدیم. صحبت کردیم. بچه‌ها باز هم دعوا کردند. دوباره هم آب‌بازی کردند. و منم داشتم ازشان عکس می‌گرفتم و منم خیس کردند. ظهر بود و داغ بود. پس راه نیافتیم. ساعت پنج که شد راه افتادیم. می‌خاستیم سبزوار هم سری بزنیم. زنگ زدیم. یکی نبود. یک جواب نداد. پس گاز را گرفتیم و آمدیم مشهد. ترافیک بود زیاد. زیاد ها. همه داشتند برمی‌گشتند. چند باری هم فکر می‌کردم می‌خایم بمیریم. اما زنده ماندیم.  روز بود و شب شد و کلی توی راه بودیم. اما آخرش رسیدیم. گزارش را نوشتم. همش به فکر می‌کنم چیزی را ننوشته‌ام اما یادم نمی‌آید چی. این هم نانیک امروز. ندا احمدی :): @yaddashtneda

گزارش نیک؟ نانیک؟ صبح با صدای طبل و دهل بیدار شدم. خونه می‌لرزید. پنجره‌ها می‌لرزید. من می‌لرزیدم. صبحانه خوردیم و بچه‌ها آب‌بازی کردند و من عکس می‌گرفتم ازشان. این وسط من را هم کمی خیس کردند. ولی آب‌بازی کردند حسابی و آب از سرتا پایشان راه افتاده بود. بقیه می‌خاستند پیاده بروند مزار باشتن. اما این گرما، این آفتاب، آن‌هم نیم ساعت‌ چهل دقیقه عمرن. می‌خاستیم بعدش با ماشین برویم. آنها رفتند و ما ماندیم با مهدی که مای‌بیبی نداشت و شاشیده بود حسابی. اذیت می‌شد و می‌خاست در بیارد مای‌بیبی‌اش را. خاهرم عوضش کرد و هی مواظب که توی خانه نیاید و نشاشد. تا مای‌بیبی خریدند. دیگر برای رفتن به مزار دیر بود. پس رفتیم حسینیه و نهار خوردیم. دوباره قیمه. خوردیم و آمدیم. خاستم کمی بخابم. شب نخابیدم. باد و طوفان بود و هی بیدار می‌شدم. خاستم بخابم اما نخابیدم. تو گوشی گشتم و بیرون که آمدم کسی نبود. رفتم خانه‌ی پسرخاله. آنجا جمع بودند. کمی نشستیم و چایی خوردیم و آمدیم. رفتیم مزار باشتن. یک امامزاده. تنها چیزی که از تاریخ یادم است همین است که درباره باشتن نوشته بود که در مقابل مغول‌ها پیروز شده بودند. یک زیارت کردیم و آمدیم بیرون. درگیر عکس گرفتن شدم. خاستم از حوضش عکس بگیرم که جای آب، آب‌ملخ داشت. نگرفتم. از آنجا رفتیم تاج‌آباد. روستای مامان. سرخاک بابا بزرگ و جد و آبادش. بعد هم باز رفتیم باشتن تا بستنی بخریم برای بچه‌ها. یک پلشت‌کاری شد که نگو. رفتیم سرخاکا. شِبِه هم بود. توی قبرستون. من نرفتم شبه را. فقط صدا را می‌شنیدم. سرخاکا رفتم و بعد نشستیم کنار خاک عمو اسماعیل. باد بود و خاک بود و صدای آهنگ و دهل شبه.  مهدی هم که همه رو به دنبال خودش کشانده بود. یک لحظه هم آروم و قرار نداشت. سه ساعت بیشتر آنجا بودیم. تا غروب. چش و چال  و گوش و دماغ و مو و لباسمان خاک شد. توی دهانمان خاک را حس می‌کردیم. آمدیم خانه. یک ساعت داشتم چش و چالم را می‌شستم‌ بی فایده. باز دور هم جمع شدند بچه‌ها و نوه‌ها. توی اتاق اینبار. سالن را جارو کردن بودند. نباید کثیف می‌شد. هیئت میخاست بیاید خانه خاله. پس ما رفتیم توی کوچه. شستیم روی پله‌ای که سرتاسری درست کرده بودند. دسته آمد و خاند و کوبید و رفتند خانه خاله. ما هم نشسته بودیم توی کوچه. چای هم برایمان آوردند. باد بود و خاک باز هم. اینجا معمولن خاک است. هیئت باز راه افتاد و دیدیم و اینبار خوب بود. دسته‌ها بهم نرسیدند و یک چیزی از خاندنشان فهمیدم. آمدیم خانه. باز دوباره شست و شو. شام خوردیم توی حسینیه. حلیم. بیشتری‌ها دنبال شکر بودند و به قول دخترخاله‌ام ما نمکی بود. پس مشکل نداشتیم. باز خوردیم و آمدیم. یهویی فهمیدم چهارم است و تولد محبوب سریع پیام تبریکی برایش فرستادم و هپی برددی کردم. گزارشم را نوشتم. توی تلگرام و دستم خورد و آمدم بیرون و همش پریده بود. توی بالکن جا پهن کردیم. باد می‌آید. خوشبختانه فقط باد است خاک نیست. دوباره نوشتم گزارشم را. و این بود از امروز. امروز فقط خاک خوردم و باد و آفتاب. هنوزم زیر دندان و توی چشم‌ها و دماغم خاک را احساس می‌کنم. ندا احمدی :): @yaddashtneda