آسمان✨ فاطمه یاوری
Open in Telegram
من تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را @Fa7te7me
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
269
Subscribers
+124 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
روز گفتار دوازدهم
بازی هر کی شکلک درآره شکل عروسک درآره، استوپ
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
ایستگاه رقص سی و پنجم 💃
ساعت ۱۹:۳۰ امشب
زادروز شاهین کلانتری عزیز را با یکییک دونهی آغاسی و مادر زهره جان رسولی را با مجسمه جمیل بایرامی جشن میگیریم 🎂
دستورزی تخمی
ببخشید، تخممرغی را از داخل ظرف آبی که دیگر ولرم شده برمیدارم. لمس گرمایش احساس خوشایندی دارد. پخته است و آسان در مشتم میگیرمش، بدون نگرانی از شکستنش. چه شگفتانگیز است این جسم نه چندان هموار سخت و محافظ سفیدی ظریف زیرش و زردی نحیف زیرترش. لمسش مرا پرتاب میکند به بیست و دو سال پیش و نیشم تا بناگوشم میشود باز، بیش از پیش.
فاطمه، دانشجوی ترمهای آخر مهندسی صنایع دانشگاه علوم و فنون مازندران بابل با لیلا همخانه شده چون رویا، برای کنکور ارشد یک ترم مرخصی گرفته است. همسایه در میزند و میگوید: « دو تا تخممرغ دارید؟ دارم کوکو سبزی درست میکنم...» از یخچال دو تخممرغ به او میدهد. یادم نیست چطور چند دقیقه بعد، آهان به نظرم لیلا میگوید: « اون تخممرغها یکیش پخته بودا.» تصور همسایه در حال شکستن تخممرغ پخته داخل مایهی کوکو سبزی، منفجرش میکند؛ چند دقیقه روی زمین قلت میخورد و قاه قاه میخندد.
یادته لیلا؟!
تق میزنمش به لبهی کابینت، با کمی فشار، پوستش به راحتی و قلفتی کنده میشود. همان آن، یاد سامان کوچک میفتم که از لج مامانش به سراغ لانهی مرغهای مامانبزرگش رفته و تخممرغها را خام خام میخورد؛ شاهین به او میگوید: « ای خدا، مگه سمندون بودی تو.» این خاطره تازهتر است؛ هنوز به اندازهی شایسته و بایسته به آن نخندیدم، بلند بلند میخندم.
هزاران بار شکر برای خاطرات خندهدار و خندههای پرتکرار. چه سفیدی گرم و نرمی، لپش را با عشق، ماچ ماچ و گاز گاز...
✍ دستان آسمان
🔸 سامان مفیدی عزیز که با اجازهاش خاطرهاش را نوشتم و قرار است به زودی کانال تلگرامش را راه بیندازد و منتظرم لینکش را کپی کنم بر روی نامش در این دستورزی.
روز گفتار یازدهم
ویرایش، آدمک، همکلاسی، کرونوس و کایروس
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
روز گفتار دهم
من هستم ( اتفاق بداههی جالبی افتاد... بداههترین حقیقت حال و هوای امشبم است)
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
۱جمعه و زیبایی زمین نوروز دوازده سال پیش بود، با خواهرم زهره در مورد تصمیم و روشهای کاهش وزن صحبت میکردم. در حین گفتگویمان به روی وزنه رفتم و گفتم وای ... کیلو اضافه شدم. سارا، خواهرزادهی هشت سالهام؛ با لحن منطقی و آوای کودکانه و دلنشینش، پند حکیمانهای به من داد. « خاله به نظر من اول یک کاری کن وزنت اضافه نشه، بعد به کم شدنش فکر کن.» قربان صدقهاش رفتم و پندش را آویزهی گوشم کردم. هفت سال بعد، روزهایی که بیش از یک سال از پاندمی میگذشت. بیماری که نفس انسانهای بسیاری را گرفته و قرنطینهای که به زمین، فرصت نفس کشیدن داده بود. خیلی دلم میخواست من هم در نفس تازه کردن زمین، نقشی داشته باشم. همزمان، صدای سارا و تصویر آیه به یادم آمد. نخست بهتر بود دستم را از گلوی زمین بردارم، و از جایگاه متهمین ردیف اول زمین آزاری کمی فاصله بگیرم. چند سال پیش ترش، آیه حمداوی را به عنوان بانوی پسماند صفر ایران در مصاحبهای تلویزیونی دیده بودم؛ از زبالههای تر آشپزخانهاش، خشکاله درست میکرد. با اینکه توجهم را جلب کرده بود، بدون تحقیق بیخیالش شده بودم. چون تصور میکردم بسیار سختست. تا سرانجام پس از یک سال قرنطینه، از دست دادن دوستی صمیمی با همان بیماری نفسگیر و ... فکر کردم مرگ که نیست، تا انجام ندهم سخت است. صفحهی اینستاگرام آیه را باز کردم و دیدم یک سالیست کمپوست هم درست میکند. شروع کردم در مورد کمپوست، خواندن و دیدن عکسهای مختلف. کارم را با سبدهایی که در حیاط و زیرزمین بودند شروع کردم. نمیخواستم هیچ وسیلهای اضافه وارد خانه کنم، یک سبد ( از این سبدهایی که در بازارهای میوه و ترهبار فراوان است) برداشتم، کفش را با مقوای جعبهی شیرینی پوشاندم، خاک گلدان بدون گلی را به اندازهی حدود پنج سانتیمتر روی مقوا ریختم، زبالهی تر آشپزخانه را رویش و باز خاک گلدان، درست مثل درست کردن لوبیاپلو، لایه لایه با این تفاوت که لازم است روی زبالههای تر کامل کامل پوشانده شود. یک سینی پلاستیکی کیکهای قنادی که در زیر ایوان بود پیدا کردم و سبد را روی آن گذاشتم. همهی زبالههای تر آشپزخانه به جز استخوان و چربی شاملش میشود در واقع کودی گیاهیست. در سرم گفتگوهایی رژه میرفتند. نکند بوی بد بگیرد؟!.... یعنی من میخواهم هر روز با زباله و بوی بد همنشین باشم؟!... ✍ زمین آسمان ادامه دارد #من_از_زباله_تر_خاک_می_سازم
درود دوستان عزیزم
با توجه به نظر سنجی پیامکی که دیروز با دوستان همراه ایستگاه رقص انجام شد.
برنامهی هفتگی ایستگاه رقص:
یکشنبهها، چهارشنبهها، جمعهها
ساعت ۱۹:۳۰
۱. گرم کردن.
۲. رقص با موزیک...
۳. سرد کردن
اگر مایل هستید با ما همراه شوید. با دوربین باز یا بسته هر کدام که انتخاب شماست. لطفاً به من پیام دهید.
سپاسگزارم 🕊
🦋 بیاننامه ایستگاه رقص 🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#رقص #ایستگاه_رقص #زاد_شاد
روز گفتار نهم
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
۱پنجشنبه عشقورزی با آشپزی امروز سارا یثربی عزیز در روزگفتارهایش موضوع مهم دستورزی و ملاقات با هنرمند درون را به من یادآوری کرد. مواردی که در آشپزی، ادغام و سال گذشته آغاز کرده بودم و متوقف شده بودند. حالا که قرار است هر روز هفته، آسمان را با نامی بنامم. پنجشنبه را عشقورزی با آشپزی مینامم. امروز تخم مرغ آبپز کردم، پوستش از آنها بود که راحت و قلفتی کنده شد و کیف داشت. هم لمس سفتی و گرمی پوستش و هم نرمی سفیدهاش که با دست نصفش کردم. یادم نیست آخرین بار کی فلافل درست کردم. سال گذشته نبوده به طور قطع. این هفته، هفتهی فلافل است. نخودهای خیس شدهای را از یخچال بیرون آوردم، لمس کردم، جوانههای در حال بیرون زدن را نگاه کردم، آبش را عوض کردم و در یخچال قرار دادم. برای شروع از خودم راضیام😉 ✍ دستان آسمان
تنپرسش ۱
دوست من، پیشنهادی دارم
لطفاً به نرمی به تنت گوش بسپار. من هم میسپارم. من به تنم و تو به تنت.
پیشنهاد مرا میپذیری؟
