•آسـیمه•
Open in Telegram
آســیمه: پریشان پریشانیهای پیرِ پرنیاناندیش «آخوندی در روپوش سفید» گاهاً نغزِ پرمغز بعضاً پوچ بیمحتوا به هر شکل لطفا مانع کسب نشوید. تلگرام روزمره و بله سیاسی👇🏻: https://ble.ir/assimeh ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=6e52f9336ef6
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
196
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
197
به ماه آسمون میگفت شمع شبستون منی
یاد عمو بخیر که تو مثل عموجون منی
راستی تو از تو آسمون ببین بابای من کجاست
بهش بگو که دخترت ساکن تو خرابههاست
بهش بگو دختری که شونه به موهاش میزدی
جون به لبش رسیده و تو از سفر نیومدی...
197
سال پیش این موقع وسط یک تئاتر با موضوع کربلا، لحظات ضربت خوردن حضرت رقیه، یک خانمی از جمع با گریه دوید وسط صحنه بچه رو بغل کرد که اجازه نده بزننش.
اون لحظه تماام جمع زار میزدن💔
دست از سرم بردار من بابا ندارم
سیلی نزن من با کسی دعوا ندارم
باشد بزن چشم عمو را دور دیدی
من هیچکس را بین این صحرا ندارم
197
ما تو شهر تنها نبودیم خانمجان
ما همو داشتیم، ما زیاد بودیم، ما با هم گریه کردیم، ما مراسم عزا گرفتیم، ما امامِ زمان از دست ندادیم، به ما جسارت نشد، به اسارت گرفته نشدیم، ما رو به محضر قاتلان و ظالمان نبردند، ما اگر بزرگ از دست دادیم بزرگ دیگری دوباره زمامدار کشورمون شد.
ما ذرهای از مصائب شما رو لمس نکردیم عمهزینب، اما همون یک ذره جگر ما رو سوزاند...
197
ما بر حسين(ع) بسيار میگرييم، اما هرگز در گريه متوقف نمیشويم، گريهٔ ما براى نو كردن اندوهها و كینهها و ميل به انتقام و خشم بر باطل است. اينها انگيزهٔ ما براى گريه است.
- امام موسی صدر
197
Repost from N/a
«به نام خداوند رحمتگر مهربان. از حسين بن على به محمّد بن على و ديگر فرزندان هاشم. امّا بعد : دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت ، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود».
197
داشتم آهنگ سرانجام حامد زمانی رو گوش میکردم
و خیلی جالبه خیلی حرف دلم بود به بعضیا :)
کربلای تو همینجاست همین امروز است عهد کن با ولی عصر معاصر باشی! در دل اگر که گندم ری کشته ای نیا خود را به پای درهم اگه کشته ای نیا! نورش نصیب قلب منافق نمیشود دلبسته مقام که عاشق نمیشود! جای نشستن است مگر زیر نام تو بی رگ چگونه دم بزنم از قیام تو! این دستها که چوب علم را گرفته اند بی شک چنین گلوی ستم را گرفته اند!#ناشناس
197
Repost from ژیکــان
دیگ نذری رو بعد از یک شب تلاش بار گذاشته بودیم، ساعت ۵ و نیم صبح در حالی که خستگی بهم غالب شده بود تو حیاط خونه مامانجون زیر سایه درخت دراز کشیده بودم و نسیم خنک صبح تو صورتم میخورد، عمه ام روضه محمود کریمی گذاشته بود و صدای گنجشک ها می اومد و در حالی که چشمام سنگین شده بود حس کردم، صبح عاشورا، در همین لحظه بهترین وقته برای مردن
