en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

اسقاط کافه خیارات

اسقاط کافه خیارات

Open in Telegram

تکه‌هایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
261
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+4930 days
Posts Archive
فعلا یک چای داغ بخورم گرم شوم بعد ☕ چای مخلوط با قوتوی کرمان!

باران دارد به شدت می‌بارد و من بعد از مدت‌ها این چنین چیزی را می‌بینم و دارم می‌روم که تو دل باران گم شوم❤️

یعنی الآن آب باران در قبر و آرامگاهش چکیده و نفوذ کرده؟! یعنی جریان آب و شدت سیل موی و رویش را پریشان کرده...؟!
یعنی الآن آب باران در قبر و آرامگاهش چکیده و نفوذ کرده؟! یعنی جریان آب و شدت سیل موی و رویش را پریشان کرده...؟!

شاید یک روز از اخلاق زنان سر در بیاورم ولی از عدلیران هرگز!

ای بشار... از خدا می‌خواهیم که بر سرت روزی بیاورد که در آن تمنای مرگ کنی و آن را نیابی.... دعای مظلوم یک سال از آن روز گذشته و تمام این یک سال برای بشار همان روز بوده!

پیرزن‌های پرسه‌زن بی‌رد پا در کمینند:)

خداوکیلی این چطور انقدر ویو خورده؟! جالب این که فروارد به کانال و این ها هم ندارد:) احتمالا لینک مطلب در جایی گذاشته شده وگرنه چطور می‌شود؟! یک رد پایی به جا میگذاشتی لاکردار!

و گفت: تنهایی، هم‌نشین صدیقان است! #عطار تذکرة الأولیاء ذکر یحیی معاذ رازی

شانزده آذر و دوران کرونا بود، بچه ها به استاد گفتند که «نمیخوای به ما عیدی بدی استاد؟» و استاد گفت همین که میانترم ازتان امتحان می‌گیرم خودش بزرگترین عیدی است. این را که گفت درجا رفتم قسمت نظرات و انگشت‌ها این را تایپ کرد:
مثل اینه که به اعدامی طنابشو هدیه بدی!
استادمان که خانم بود انگار خنجر تو قلبش کرده باشند با این حرف و پشت‌بندش گفت چرا شما به من عیدی نمی‌دهید و تا این را گفت قول دادم یک کتاب بعنوان هدیه برایش ببرم. استاد چندان جدی نگرفت و ازش گذشت ولی حضوری که شد یک صبح که داشت میرفت سر کلاس جلویش سبز شدم و قبل از این که حرفی بزنم گفت «زیاد وقتمو نگیر باید برم به کلاسم برسم» ولی وقتی هدیه‌اش را دادم چشمانش برق زد و به قول خودش روزش را ساختم و نشست باهام حرف زد و گرم گرفت و انگار نه انگار که کلاس دارد:) کتاب گاوِ غلامحسین ساعدی بود و البته این هم به خاطر این بود که سر یکی از کلاس ها گفته بود کتاب های داستانی بی‌فایده‌اند و به درد نمی‌خورند و من آن لحظه خیلی بهم فشار آمد و این فرصتی شد تا شاید نظرش عوض شود و بفهمد رمان و داستان آن قدرها هم بی‌فایده نیستند.

منظور از صدیق این آیه است:
منظور از صدیق این آیه است:

Repost from خزانه
«جوانی که لذت و لهو دنیا را کنار بگذارد و جوانی‌اش را در طاعت الله تعالی صرف کند، مانند اجر هفتاد و دو صدّیق خواهد گرفت!» — مُریح بن مسروق (روایت ابن مبارک در الزهد)

دیروز تلفنی با دوستم حرف میزدم حرف قشنگی زد که حیف است این جا نیاید:
قرمساقی و بی‌ناموسی مثل کفش تنگ می‌ماند، فقط دو روز اولش سخت است بعد کم‌کم جا باز می‌کند.

گفت من سه ماه با یک دختر هم‌خانه بوده‌ام و بعد نظرش را در مورد دخترها گفت که دیگر فلان دختر گیر نمی‌آید و پسرها هم با این کنار آمده‌اند. بله البته من هم اینجوری زندگی میکردم اینجوری فکر می‌کردم و گمان می‌کردم همه هم همین‌طورند.

در ضمن از رفیقی که افتخارش این است که هر روز یک دختر زمین می‌زند رفیق در نمی‌آید و یک روز شما را هم زمین می‌زند و کله‌پا می‌کند و برای دخترها از دختری هم که دستاوردش تیغ زدن پسرهاست همچنین و یک روز تیغ را توی قلب شما هم فرو می‌کند و واقعا نسبت به این قماش آدم‌ها هرچند هم‌جنسم هم باشند به شدت محتاط و شکاکم و همیشه سعی میکنم ازشان دور مانده و فاصله‌ام را باهاشان نگهدارم.

شناخت و ذهنیت غالب هرکسی از جنس مخالف و این که همه مرد و زن ها این جوری اند بسیار وابسته به این است که خودش چه نوع زندگی و تعاملی داشته و با چه جماعتی حشر و نشر کرده و آدم همه را از جنس و قماش خودش چوبمی‌زند.

۷بار پیوی های مختلف را تجربه کرده این ویس! اصلاحی: شد ۸بار.

ماذا یحدث في شکل العالم؟! ماذا یحدث لو... بدلا من أن تزرع في صدري طلقة تزرع.. في قلبي.. وردة...!؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ راستی! دنیا چه شکلی می‌شد اگر، به‌جای این‌که در سینه‌ام گلوله‌ای بنشانی، در قلبم گلی می‌کاشتی..؟! عدنان الصائغ

واقعا هجویات این جماعت فمنیست هپروتی تمامی ندارد؛ باید بنشینی یک جزوه بنویسی از دری وری‌هایی که این ازاگله به‌عنوان قانون و واقع ارائه می‌دهند ولی برداشت مغز معیوب و زاییده ذهن مریض و پر از پیش‌داوریشان است که از همه چیز قصه می‌سازند و جوری داستان پردازی می‌کنند و تفت می‌دهند که آدم می‌ماند این همه اراجیف را از کجایشان ردیف می‌کنند و چه جوری با کله‌ی خالی و بدون این که چیزی مصرف کنند این ها بهشان الهام می‌شود و محتویات ذهن کثیفشان را روی کیبورد بالا می‌آورند. جدی وقتی چیزی را نمی‌دانید چطور این قدر با صلابت و محکم در موردش حرف می‌زنید، هر وقت چیزی ازم می‌پرسند قبل و بعدش می‌روم بررسی میکنم که هم اطلاعات اشتباه به مخاطب ندهم و هم بعدش خودم ضایع و فضح نشوم.

گفتم کاش کاری می‌کردی که می‌توانستم ببخشمت، کاش لااقل مرا می‌کشتی که می‌شد بخشید!