en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

اسقاط کافه خیارات

اسقاط کافه خیارات

Open in Telegram

تکه‌هایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
256
Subscribers
No data24 hours
+57 days
+4730 days
Posts Archive
نگهداری از وسایل قدیمی با این توجیه صورت می‌گیرد که اجسام حامل بخش‌هایی از گذشته‌اند. از لحاظ فیزیکی یک تکه چوب یا فلز هیچ داده‌ای را در خود ذخیره نمی‌کند و صرفاً درگیر روند تدریجی فرسایش مولکولی است. معنایی که به این اجسام بی‌جان الصاق می‌شود زاییده‌ی مدارهای عصبی خود ناظر است. اشیا فقط بازتاب‌دهنده‌ی ناتوانی سیستم شناختی در پذیرش انقراض گذشته هستند.

مغز انسان برای دور ریختن و فراموشی طراحی شده نه برای بایگانی کردن. این‌که کسی نمی‌تواند خاطرات یک رابطه‌ی تمام‌شده یا یک موقعیت شکست‌خورده را پاک کند نشان‌دهنده‌ی وفاداری نیست؛ بلکه صرفاً یک اختلال در سیستم دفع زباله‌ی روان است. ذهن سالم به‌طور خودکار آدم‌های بی‌مصرف و اتفاقات منقضی‌شده را تجزیه می‌کند و بیرون می‌اندازد. چنگ زدن به جزئیات یک گذشته‌ی مرده فقط ظرفیت پردازش مغز را برای واقعیت امروز اشغال می‌کند. آدمی که مدام گذشته را نشخوار می‌کند یک انباردار آماتور است که از ضایعات بقیه با چنگ و دندان محافظت می‌کند( این حرف‌ها مصداق اعم و اکثر را در برمی‌گیرند وگرنه که من هم میدانم، بعضی چیزها قابل فراموشی نیست).

اسقاط ایز آن فایر...

دارم رگباری همه را دیس میکنم؟✍🫶

یک قماش روی اعصاب دیگر، این‌هایی‌اند که دو صفحه از کامو و شوپنهاور خوانده‌اند و با یک لیوان لاته توی کافه، جوری به افق خیره می‌شوند که گویی بارِ هستی و رنج تمام بشریت روی دوششان سنگینی می‌کند. طرف بزرگ‌ترین بحرانِ زندگی‌اش این بوده که اسنپ گیرش نیامده، بعد می‌آید توییتر و اینستاگرام از نیهیلیسم و پوچی جهان مدرن قدقد می‌‌بافد. این استیصالِ ادایی و افسردگیِ فانتزی، فقط برای جلب ترحم یا مخ‌زدن‌های زیرپوستی است. اگر رنج واقعی را چشیده بودی و واقعاً در انزوای مطلق فرو رفته بودی، دیگر نایِ این خیمه‌شب‌بازی‌ها را نداشتی که بخواهی برای چهار تا لایکِ بی‌ارزش، ادای فیلسوف دردمند را دربیاوری.

خیلی وقت‌ها هر بی‌خاصیتی که تواناییِ برقراری دو کلمه دیالوگ منطقی را ندارد و نمی‌تواند پای گندکاری‌هایش بایستد، به طرف مقابل می‌گوید تو سمی هستی و تو فلانی و تو بهمانی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر... یعنی طرف خودش تجسمِ عینیِ یک مستراحِ عمومی است که بوی عفونتش تا فرسنگ‌ها می‌رود، اما برای فرار از پاسخگویی، یک برچسبِ من‌درآوردی دوزاری زابیده‌ی این شبکه‌های اجتماعی را می‌چسباند روی پیشانیِ بقیه که خودش را تطهیر کند. این کلمات و القاب شده پناهگاه پفیوزهایی که می‌خواهند بی‌مسئولیتی، خیانت و لاابالی‌گری‌شان را در یک بسته‌بندی شیک قالب کنند. کسی نیست بگوید بدبخت، آن بویی که مشامت را آزار می‌دهد از بقیه‌ی عالم نیست، از کثافت درون خودت است!

💡وقتی از این" " استفاده کنم یعنی با گوشی نوشتم و وقتی از این «»؛ یعنی با لپ‌تاپ (چون گوشی دومی را ندارد).

اخلاص یعنی تو کاری را انجام بدهی در حالی که مطلقاً هیچ تماشاچی پنهان و آشکاری برای تشویق کردنت وجود نداشته باشد. حتی وجدان خودت هم نباید حق داشته باشد برایت کف بزند و تو را آدم خوبی بپندارد. یکی از آفات نفس را در اقوال تزکیه "اعجاب المرء بنفسه" می‌دانند که شاید بتوان آن را از مصادیق ریا تلقی کرد، با این تفاوت که آن کسی که می‌خواهی تحت تاثیرش قرار دهی نه دیگری، بلکه خودت هستی؛ مخلص باید با نفس خودش نیز هم‌چون دیگری رفتار کند.

چقدر همه اکلیلی شدید پای این، من خودم هیچ حسی بهش ندارم و صرفا فقط نوشتمش و هیچ وقت این‌چنین فردی توی زندگی خودم نبوده...:)

Repost from N/a

تمام آن شناخت دقیقی که از یک آدم خاص پیدا کرده بودی، حالا روی دستت باد کرده است. این‌که می‌دانستی با کدام لحن آرام می‌شود، در فلان موقعیت چه واکنشی نشان می‌دهد یا پشت سکوت‌هایش چه حرفی پنهان است. یک زمانی این جزئیات، نقشه‌ی راه بود و حالا شبیه کلیدی است برای دری که سال‌ها پیش آجرچین شده و دیگر وجود خارجی ندارد. حمل کردن این حجم از اطلاعات منقضی‌شده، هیچ شباهتی به وفاداری یا انتظار ندارد؛ فقط یک بار اضافی است که مثل خرت‌وپرت‌های یک انباری نمور، گوشه‌ی ذهن تلنبار شده‌اند و فقط فضا را اشغال کرده‌اند.

آلبوم‌های عکس و گالری گوشی‌ها، بزرگ‌ترین بایگانی جعل اسناد در تاریخ بشرند. آدم‌ها در کسری از ثانیه دندان‌هایشان را برای لنز بیرون می‌اندازند تا یک دروغ بصری را ثبت کنند. هیچ‌کدام از این کادرهای خندان واقعیت آن روز را نشان نمی‌دهند. پشت آن ژست‌ها معمولاً یک خستگی مزمن، یک دعوای مسکوت یا یک استیصال عمیق پنهان است که با شمارش معکوس دوربین، زیر انقباض عضلات صورت دفن می‌شود. ما این تصاویر را ذخیره می‌کنیم تا در روزهای تاریک‌ بعدی به خودمان دروغ بگوییم که زمانی خوشبخت بوده‌ایم. غافل از اینکه روان آدم، برعکس لنز دوربین، هیچ جزئیات تلخی را فیلتر نمی‌کند.

Voice message00:39

عجیبه که کسی با این متن مخالفت نکرده:)

آدم وقتی تمامِ بضاعتش را بی‌دریغ روی دایره ریخت و دید خریداری در کار نیست، بی‌سروصدا کرکره را پایین می‌کشد و عطای معامله را به لقایش می‌بخشد. حالا گیرم که پس از گذشتِ ایام، در خلوتِ خودت پی برده‌ای که عیارِ آن بساط چه بود. گیرم که از لابه‌لای سکوت‌های کش‌دار و پرسه‌زدن‌های حوالیِ گذشته بشود خواند که تازه متوجهِ خسرانِ ماجرا شده‌ای و تبِ ندامت به جانت افتاده است. اما آدمی وقتی از مرزِ انصراف گذشت و همه‌چیز را بوسید و کنار گذاشت، دیگر با دیدنِ پشیمانیِ پنهان و دست‌وپازدن‌های خاموشِ دیگری، نه قند در دلش آب می‌شود و نه هوای برگشتن به سرش می‌زند؛ صرفاً در کمالِ خونسردی تماشا می‌کند. مثلِ تماشای کسی که در سرمای استخوان‌سوز، تازه یادش افتاده بگردد دنبالِ خاکسترِ آتشی که پیش‌تر خودش با دستِ خودش روی آن آب ریخته بود. تماشایی سرد، بی‌تفاوت و خالی از هرگونه دریغ.

واقعا برای چندنفر سوال است که پشت این نوشته‌ها کیست؟ گول ثقل و سفتی و استحکام و صراحت سخنان را نخورید، هر کسی هرچند هم محکم گاهی سستی خاطرش را پشت محکمی کلمات مخفی می‌کند.

این مدت زیاد چیز نوشتم، شاید مدتی کمی کمرنگ‌تر شوم...