en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

Cabin 13

Cabin 13

Open in Telegram

Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
234
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-130 days
Posts Archive
Dominic-Fike-3-Nights-128.mp32.93 MB

Repost from ·Alaska, Alaska·
عجیبه که یک روز بیشتر از روزهای قبل متوجه این موضوع می‌شی که ما فانی هستیم. موقتی هستیم. بزرگ می‌شی در حالی که فکر می‌کنی شخصیت اصلی داستانی، و بعد یک روز، واقعیت تو رو از شونه‌هات می‌گیره، پوستت رو کبود می‌کنه و می‌فهمی که خیلی وقت‌ها واقعا تو خودِ داستان نیستی. جهان مدت‌ها پیش از تو وجود داشته و مدت‌ها پس از رفتن تو هم قراره به حیاتش ادامه بده. این موضوع باید به من احساس آزادی بده، اما در عوض احساس بی‌دفاع بودن می‌کنم؛ مثل اینه که زیر آسمونی ایستاده باشی که تا بی‌نهایت در هر جهت کشیده شده، اما هم‌زمان داره روی سرت بسته می‌شه. برای یک لحظه دستت رو می‌گیره تا گرمایی بهت بده، و لحظه‌ی بعد درست از میان پوستت عبور می‌کنه و تو رو می‌سوزانه.

Happy pride month.

+1

حس لیپ وقتی از کالج اخراج شد رو دارم

Repost from Fika
تا ابد به نظرم تو قفس پول‌می گیر می‌کنیم

Literally me since last night

the cure Olivia Rodrigo.m4a4.58 MB

کسی غلط کرد

برام مهم نیست اگر کسی بگه چقدر حراف شدی‌. چند ماهه جایی حرف نزدم.

دلم میخواست میتونستم از تک‌تک کارکترها جداگانه حرف بزنم، اما نمیشه واقعا. ولی باید اینو هم بگم که یکی از مسائلی که احتمالا کمتر کسی متوجهش شده باشه و شیملس توش فوق‌العاده عمل کرد، نحوه به تصویر کشیدن جنتریفیکیشن (اعیانی سازی) بود. اینکه چطور محله‌ای که سال‌ها آدم‌های فقیر، به‌هم‌ریخته و فراموش‌شده داخلش زندگی کرده بودن، کم‌کم تبدیل می‌شد به جایی "قابل‌قبول‌تر" برای آدم‌های پولدارتر؛ و در تمام این فرایند، انگار خود آدم‌هایی که اونجا رو ساخته بودن یهویی به بخشی اضافی و ناخواسته تبدیل می‌شدن. چیزی که شیملس خیلی خوب نشون داد این بود که جنتریفیکیشن فقط عوض شدن ظاهر محله نیست. یه جور پاک کردن تدریجی آدم‌هاست؛ آدم‌هایی که شاید زندگی بی‌نقصی نداشتن، اما اون محله خونه‌شون بود. انگار شهر تصمیم می‌گرفت بعضی آدم‌ها دیگه به تصویر جدیدش نمی‌خورن. برای من دردناک‌ترین بخشش این بود که سریال هیچوقت این تغییرات رو کاملا خوب یا کاملا بد نشون نمی‌داد. محله امن‌تر و تمیزتر می‌شد، اما همزمان روحش رو از دست می‌داد و آدم‌هایی که تمام عمرشون اونجا زندگی کرده بودن کم‌کم احساس می‌کردن جایی توی شهری که خودشون بخشی ازش بودن ندارن. شیملس طی چند فصل کاملا اون حس "پس زده شدن" رو منتقل کرد؛ اینکه ببینی دنیا داره جلو میره، اما نه برای تو.

لابه‌لای کتابام بالاخره زوال بشری هم خوندم راستی. حالا در کنار یادداشت‌های زیرزمینی یک کتاب دیگه هم دارم که از فرط درک و لمس راوی تهوع بگیرم.

Repost from Fika
هربار میرم برندگان رو دور میزنم هی میبینم چیزی که بنی و مایا ساختن تمام چیزیه که من تو ارتباطم با دینو ازش لذت میبرم. زخم مشترک، دوری از کسایی که یک عمر زخم بهت میزنن و تو با خودت فکر میکنی چون قصدش رو ندارن پس باید بپذیری و تحمل کنی که همزمان با ویلن بودن بهشون حس خوب بدی. باهاشون مواجه میشی و اون موقعیت باعث میشه هرروز بیشتر و بیشتر کنار هم گریه کنید، هرچه دور، هرچند به روش متفاوتی، هر چند تجربه‌ی کاملا برعکس و ریکشن‌هایی که حتی یک نقطه مشترک ندارن. از علایق هم متنفر بودن و همزمان بهترین آپشن‌هایی هستن که باهاشون توی دوستی مواجه میشید. تجربه‌ی درد مشترک دوستی‌ای رو بهت هدیه میده که عمقش حتی اگه سالها از هم دور باشید کم نمیشه و هربار تاریکیش رو کنار بزنی نور کوچیکی اون وسط بهت نگاه میکنه و باعث میشه قفسه‌ی سینت گرم و امن بمونه.

این مدت حدود ۸ تا کتاب تموم کردم و تنها کتابی که دلم نمیاد به اتمام برسونمش و مثل لاکپشت میخونم these violent delightsـه.

I love the way she calls me "Dino"

واقعا امیدوارم آزاد که شدم (هیچوقت نمی‌شوم) در جایی از این دنیا خودم را گم و گور کنم‌.

من اخیرا احساس خاصی ندارم به چیزی.