مردی نشسته در ایوان؛
Open in Telegram
پلیلیست شما؛ https://t.me/ourplaylists1 گوش شنوایم برای شما؛ @Mardineshastadarivanbot
Show moreIran103 750The category is not specified
1 030
Subscribers
+1824 hours
+2627 days
+78630 days
Posts Archive
1 030
Repost from N/a
در مرز بودن و نبودن نه صدا، نه کلمات، و نه دست و پا هیچکدام به کار نمیآید. حتی تاسف خوردن هم فایدهای ندارد.
او از صداها رنج میکشید، همانطور که همیشه میکشید. صداهایی که به جز ایجاد رنج هیچ سود دیگری نداشتند.
ساموئل بکت /
ترجمه : کیوان طهماسبیان
1 030
«عشق و نقص»
مردی که زنی را دوست دارد، تنها به نقصهای معشوق، به هوسها و ضعفهای او نیست که وابسته است: چینهای صورتش، خالهایش، لباسهای ژندهاش، و یکوری راه رفتنش، او را استوارتر و بیرحمانهتر از هرگونه زیبایی به زن وابسته میکند. این را دیری است همه میدانند. اما چرا؟
اگر این نظریه درست باشد که مرکز احساس در سر نیست، و این که ما از یک پنجره، یک تکه ابر، یک درخت، نه در مغزمان، بلکه در جایی که میبینیمشان، تجربهی احساسی به دست میآوریم، پس وقتی نیز به معشوقمان نگاه میکنیم، از خود به در میشویم؛ اما این بار در آزاری پر تنش و سراسر از خود بی خود شده. احساسات ما، همچون فوجی پرندهی خیرهشده در تلألوهای زن محبوبمان پر و بال میزند. و همانطور که پرندهها در کنج پَر شاخ و برگ درختی پناه میگیرند، احساسات نیز به درون چینهای پر سایه، و به سوی نقاط ضعف پنهان و حرکتهای ناشیانهی بدنی که دوستش داریم میگریزند و آنجا آرام و قرار میگیرند؛ و هیچ رهگذری حدس نمیزند که دقیقاً در همینجاست، در همین جای پر عیب و سرزنش آمیز، که برق شتابناکِ عشق لانه کرده است.
— والتر بنیامین
1 030
«من فقط روی کاغذ میدانم چه بگویم. در زندگی واقعی برای پیداکردن جملهی مناسب مشکل دارم.»
1 030
در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم.
نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم.
پائولو کوئلیو، دومین مکتوب
1 030
آیا هرگز عاشق شدهاید؟ آیا وحشتناک نیست؟ عشق شما را بسیار آسیبپذیر میسازد، سینهتان را میشکافد و قلبتان را باز میکند و این یعنی کسی میتواند وارد وجودتان شود و شما را به هم بریزد. شما همهٔ این دیوارهای دفاعی را بهپا میکنید، یک زره تمام قد میسازید تا هیچ چیز نتواند به شما صدمه برساند. سپس احمقی که فرقی با دیگر احمقها ندارد سرزده وارد زندگی احمقانهٔ شما میشود و در آن پرسه میزند... شما بخشی از وجودتان را به آنها میدهید. آنها این را از شما نخواستهاند. بلکه یک روز کار احمقانهای مثل بوسیدن شما یا لبخندزدن به شما کردهاند و سپس دیگر زندگیتان مال خودتان نیست. عشق گروگان میگیرد. وارد وجودتان میشود. شما را میبلعد و رهایتان میکند تا در تاریکی مویه کنید. عبارت بسیار سادهای شبیه اینکه «شاید بهتر باشد فقط با هم دوست باشیم» تبدیل به ترکی در شیشهٔ قلبتان میشود. عشق صدمهرسان است. نه فقط به تخیلتان، نه فقط به ذهنتان، بلکه به روحتان صدمه میزند. عشق دردی است که وارد وجودتان میشود و پارهپارهتان میکند. شخصاً از عشق بیزارم.
خشونت ، اسلاوی ژیژک
پی نوشت؛ کلن اعصاب نداره اسلاوی ژیژک😐😑😁
1 030
زنان، در سرشتشان، در نخستین شکوفهی دخترانگیشان، از پیش صبورند، از پیش همهچیزند. آنها میرویند و میبالند همچون گیاهان، و با اعتمادی کامل در دستان آرامِ طبیعت میایستند. آنها به هر آنچه زنده است نزدیکاند، و از همینرو میتوانند عشق را با فروتنی خاموشی تاب بیاورند؛ زیرا عشق آسان نیست— عشقی که خود کاریست، کاری که تمام کارهای دیگر، فقط آمادگی برای آناند.
— راینر ماریا ریلکه، نامههایی به یک شاعر جوان، نامهٔ هفتم، ۱۹۰۴
Women, in their nature, in their early maidenhood, are already patient, already everything. They endure and grow like plants and stand with full trust in the gentle hands of nature. They are close to all that is living, and thus they can endure love with quiet humility, for love is not something that is easy.
— Rainer Maria Rilke, Letters to a Young Poet, Letter Seven, 1904
1 030
هایدگر میگفت انسان تا وقتی در عادتهای روزمره غرق است، «بودن» را فراموش میکند. ما در میانبودگیهای سطح کار، خبر، سرعت، شتاب پنهان میشویم تا نیاز نباشد حقیقت خود را ببینیم.
اما یک لحظه کافیست:
ترس، بیماری، مرگ دیگری، فروپاشی یک رابطه…
همه آنچه بدیهی میپنداشتیم، میلغزد.
این لحظه، همان گسیختگی جهان است؛ جایی که جهان دیگر حامل معنا نیست و ما ناگهان با «هیچ» روبهرو میشویم.
هایدگر این را نه بدبختی، بلکه فرصتی بنیادین میدانست:
فرصتی برای بازگشت به پرسش اصلی
«من چگونه باید باشم؟»
در این رخنه، در این لرزش، امکان اصیل بودن پدیدار میشود.
فقط کسی که با تاریکیِ بودن روبهرو شده، میتواند بهسوی روشنی گام بردارد.
1 030
در اندیشهی بنیادی تفکر نیچه آنچه «شاعرانه» است به همان اندازه «نظری» است که آنچه «نظری» است فینفسه «شاعرانه» است. هر تفکر فلسفی و دقیقاً نیرومندترین و منثورترین آنها فینفسه شاعرانه است اما با وجود این هرگز [در زمرهی] هنر شعر نیست. برعکس، اثر شعری –همچون سرودهای هولدرلین– ممکن است در حدّ اعلای خود متفکّرانه باشد، امّا هرگز فلسفه نیست. چنین گفت زرتشتِ نیچه در حدّ اعلای خود شاعرانه است اما با همهی این احوال اثری هنری نیست بلکه «فلسفه» است. از آنجا که هر فلسفهی واقعی یعنی فلسفهی بزرگی خود به خود متفکرانه-شاعرانه است، تمایز «نظری» و «شاعرانه» نمیتواند برای تمیز یادداشتهای فلسفی به کار رود.
#مارتین_هایدگر
از کتابِ #نیچه
جلدِ دوّم
1 030
نبايد با چيزى شوخى كنى كه نه تنها جدى كه اضطراب آور نيز است. در هر شخصى چيزى هست كه تا يک جا نمى گذارد او نزد خودش شفاف شفاف شود و اين ناشفافى ممكن است به درجه اى برسد و شخص ممكن است چنان در تارو پود مناسبات زندگى كه وراى او جارى اند درپيچد كه نتواند بى پرده با خود رو در رو شود. اما شخصى كه نتواند بى پرده باخود رو در رو شود عاشق هم نمى تواند شد، و شخصى كه نمى تواند عاشق شود ناشادترين انسان روى زمين
است.
#کیرکگور
#یا_این_یا_آن
1 030
خيال مى كنى زندگى هميشه مى گذارد سر به سرش بگذارى وسرسرى اش بگيرى؛ خيال كردى آدم مى تواند درست پیش از رسيدن نيمه شب قسر دربرود تا با آن مواجه نشود؟ مگر از اين كار مأيوس نشده اى؟ در زندگى آدم هايى را ديده ام كه زمانى چنان دراز ديگران را فريفتهاند كه سرانجام از نشان دادن سرشت حقيقى خويش عاجز شده اند. آدم هايى را ديده ام كه زمانى چنان دراز با ديگران قايم موشک كرده اند كه سرآخر، دستخوش قسمى جنون، افكار مخفى خود را به شيوهاى نفرت آور بر ديگران تحميل مى كنند، به همان ترتيب كه قبلاً با غرور و نخوت آنها را از ديگران مخفى كرده بودند. فرجامى هراس انگيزتر از اين مى شناسى كه آخر كار ذات خويش را به كثرتى از عناصر تجزيه كنى، چندانكه در عمل چندين تن شوى، درست به سان آن مرد ديو زده ی غمگينى كه بدل به لِژيونى شده بود، و بدين سان درونى ترين و مقدس ترين وجه وجود انسان را از كف بدهى، يعنى نيروى پيوند دهنده شخصيت را؟
#کیرکگور
#یا_این_یا_آن
1 030
کارل یاسپرس
گوهر فلسفه، مالکیت بر حقیقت نیست، بلکه جستوجوی حقیقت است. فلسفه همواره «در-راه» است (بیآنکه به مقصد برسد). پرسشهای آن بنیادیترند تا پاسخهای آن و هر پاسخی هم خود پرسشی تازه میشود. تعریفِ فلسفه «در-راه-بودنِ» جستوجوگرانه است و نه رسیدن به آرامش و کمالِ لحظه. هیچچیز بالاتر یا در کنارِ فلسفه جای ندارد. فلسفه نمیتواند از چیز دیگر ناشی شود. برای تعیینِ ماهیتِ فلسفه فقط میتوانیم آن را در عمل تجربه کنیم. پس فلسفه تحققِ فکرِ زنده و تأمل بر این فکر، عمل و سخن از آن عمل خواهد بود. تنها با تجربهی فلسفه به نفسِ خود، خواهیم توانست تفکرِ فلسفیِ تدوین یافته را درک کنیم.
#فلسفه
1 030
بسیار خب، امروز سعیات را کردی، در تمامِ دو شب گذشته فقط دو ساعت خوابیدی تا خودت را از شر بارهایی که باید به دوش بگیری راحت کنی، دور و برت را نگاه کردی و دیدی همه راضیاند و زندگیشان را میکنند و تو احساسِ ترس، کسالت و خمودی میکنی، و بدتر از همه اینکه نمیخواهی با آن کنار بیایی.
خاطرات روزانه، سیلویا پلات
1 030
تا زمانی که زنی نتواند آزادانه در خیابانهای شهر قدم بزند، بدون ترس از آزار یا تعرض، تمدن واقعی وجود ندارد.
ویرجینیا وولف
1 030
تنها محبت است که کهنه نمیشود. همه چیز طراوت خودش را از دست میدهد. تازگی همهچیز، به کهنگی و پوسیدگی میگراید. زیباترین چهرهها، زیر چروکهای پیری دفن میشود. گَرد تیرۀ پیری، درخشندهترین چشمها را از لَوَندی و فطانت می اندازد. ولی محبت... نه!
بیهودگی، احمد محمود
1 030
همچنانکه دریاچۀ آرام از چشمۀ ژرفی نشئت میگیرد که هیچ چشمی آن را ندیده است، عشق انسان نیز بنیادی بس ژرفتر دارد، ریشه در عشق خدا دارد. اگر چشمۀ جوشانی در اعماق نبود، اگر خدا عشق نبود، آنوقت نه دریاچهای در کار بود و نه عشقی در وجود آدمیان. همچنانکه دریاچۀ آرام از اعماق تاریک چشمه نشئت میگیرد، عشق آدمی هم به وجهی رازآمیز ریشه در عشق خدا دارد. همچنانکه دریاچۀ آرام براستی شما را به نظارۀ خویش میخواند اما با بازتابهای تیرهاش نمیگذارد عمقش را ببینید، عشق خدا نیز که منشاء رازآمیز عشق آدمیان است نمیگذارد بنیاد آن را ببینید. هنگامی که میپندارید آن را میبینید، بازتابی است که فریبتان میدهد انگار که آنچه بنیاد ژرفتر را از نظر پنهان میدارد چیزی جز خودِ بنیاد نیست.
سورن کیرکگور، آثار عشق، ترجمه صالح نجفی
