وکیلِ بالقوه📚
Open in Telegram
پذیرفته شده مرکز وکلا404⚖️ کار خاصی نمیکنم جز تلاش برای زندگی لابه لای درس خوندنام📚 پیجم: atoosanasiri_law ربات چنل: @atoosanasirilabot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 147
Subscribers
-824 hours
-697 days
-16930 days
Posts Archive
1 147
من کلا آدمی ام که مناسبتا و روزای مهم برام خیلی خیلی ارزش داره
بحثمم کادو نیست اصلا
فقط همراه بودن اهمیت دادن مهربون بودنه تو اون روز مهمه...
هیچ دلیل و توجیهی ام وجود نداره که یکی که دوست داره یا خانوادته تو ی روز مهم کنارت نباشه یا ی مناسبتو بهت تبریک نگه...
ببین از مرگ عزیز بالاتر داریم؟ نه
من میگم تو اون روزم یه پیام کوچیک تبریکو میشه فرستاد اگه حتی طرف فوتی داشته باشه...
وقتی ام تو اینروزا یکی نا امیدم کنه من ته قلبم ازش واقعا نفرت میگیرم... و به جا ام هست!
چونکه اونروز میتونسته برای من ارزش بزاره تایم بزاره اما نذاشته و چه بی احترامی ای از این بالا تر؟! پس تلافی میکنم و دقیقا مثل خودشون باهاشون رفتار میکنم فقط تفاوتش اینه که من بی رحم تر انجامش میدم!
1 147
ناراحتیش دقیقا از اینه که از طرف آدمای مهم زندگیته اون ناراحتی و تو اون آدمارو اونروز بردی همراهت که شریک اون لحظه قشنگت باشن اما به غلط کردن میندازنت دقیقا و کاملا نا امیدت میکنن با رفتاراشون:)
فدای سرت خودت که میدونی بی ارزش نبوده و همین ی لیسانس لعنتی چقد باید تلاش کرد و چهار سال عمرتو گذاشت تا بشه گرفتش:)))
1 147
https://t.me/atoosanasirilaw/799
وای منم. مامانم خیلی اذیتم کرد
یهو گفت: یه لیسانس بیارزش از دانشگاه آزاد گرفتی دیگه خوشحالیت واسه چیه؟
خیلی رو دلم مونده این حرفش. خیلی.
1 147
تو سریالی که دارم میبینم روز فارغ التحصیلیشون بود و همه سعی میکردن باهم خوب باشن تا بهترین روز عمرشون قشنگ بگذره...
بعد ی خاطره اومد تو ذهنم از روز فارغ التحصیلی خودم... چقد ستم بود خدایی:)
هیچی دیگه..
آدمایی که روزای مهم زندگیمو خراب میکنن حتی کوچیک...
یه نفرتی همیشه ته دلم ازشون هست و تا تلافی نکنم آروم نمیشم..
1 147
من دلم برای آدمای زندگیم تنگ نمیشه بلکه دلم برا اون خاطره های خوب و روزای قشنگی که داشتم باهاشون تنگ میشه...
وگرنه اینکه دیوونه ی بودن ها باشم نه.. من دیوونه ی خاطراتم و بقیش اهمیت نداره دیگه...
1 147
Repost from - یکعددحقوقخوان -
کاش با جزئیات و معناهای پنهانشدهاش بیگانه بودم. بهایی که من برای هربار دانستن پرداخت کردم سنگین است. هر چه بیشتر میدانم، اندوه بیشتری وجودم را فرا میگیرد. کاش همیشه به آن چه که میدیدم، اکتفا میکردم. کاش دغدغهی فهمیدن و بیتفاوت نبودن را با خود به اینسو و آنسو نمیبردم. کاش نمیدانستم.
