State of Iman
Open in Telegram
محمدهادی فروزش نیا
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
209
Subscribers
+324 hours
+57 days
+530 days
Posts Archive
چکیده مقاله من با عنوان The Third Mountain که در وبسایت پایگاه داده تخصصی پژوهشهای دینی و الهیات ترکیه با نام "دعوت" ترجمه و منتشر شده است.
The Third Mountain — DAVET | DAVET — Dinî Araştırmalar Veri Tabanı
https://davet.org.tr/tr/eserler/39fbc59e-386f-4c3d-adb5-d12cf119df9c
I'm hooked on Don Henley: The Boys Of Summer and the Eagles’ Long Goodbye on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vb/974567708
وینسنت لی (که سامی آل مهدی و من مقاله مهمش در مورد فلسفه نیک لند را به عنوان بخشی از کتاب ورطه ترجمه و منتشر کردیم)، این ترجمه را معرفی کرده.
Philosophy's Dark Heir: On Nick Land's Abstract Horror Fiction (Farsi Translation)
https://vincentl3.substack.com/p/philosophys-dark-heir-on-nick-lands
"Time casts a spell on you, but you won't forget me
But I know I could have loved you, but you would not let me
You'll never get away from the sound of the woman that loves you
I'll follow you down 'til the sound of my voice will haunt you"
زمان گَردی به روت افکند، اما
چو نیکو بنگری
گَرد و غبار خاطرات من
به روی دفتر جانت نشسته ست
و من این نیک میدانم
که میشد عاشقت بودم
نمی بستی اگر تو بال عشقی را
که بسته ست
ولی بی بال و پر حتی
ز سوزم ساز میسازم
صدایم را پرِ پرواز میسازم
و از آه و فغان خویش
چنین آواز میسازم
و جانت را ز درد خویش
طنین انداز میسازم
که تا این را عیان بینی
چسان برق نگاهت در نگاهم رنگ می بازد
گذشته سالیان اما
هنوز آوای مجروح زنی عاشق
تو را در بند میسازد...
ترجمه منظوم از بنده
اجرای زنده خیلی معمولی پیش میرود. همه چیز سر جای خودش اجرا میشود. همه چیز تمیز و بجاست. لیندزی بخش سولوی قطعه را بخوبی و درست اجرا میکند و نوبت به اوج کار میرسد. استیوی کم کم رویش را از جمعیت برمیگرداند و به لیندزی نیم نگاهی می اندازد. لیندزی حواسش به گیتارنوازی اش است. اینجاست که همه چیز شروع میشود:
استیوی کاملا به سمت لیندزی می چرخد، روبروی کسی که مخاطب اصلی آهنگ است، به چشمانش زل میزند و بدون پلک زدن میخواند:
"time casts a spell on you but you won't forget me
But I know I could have loved you but you would not let me
I'll follow you down 'til the sound of my voice will haunt you
You'll never get away from the sound of the woman that loves you
زمان گرد فراموشی به جانت می افکند؛
اما نام مرا از خاطر نخواهی شست.
میدانم...
میتوانستم تمامِ عشقم را نثارت کنم،
اگر تو راهش را نبسته بودی.
تا ژرفترین گذرگاه های زندگی،
ردّ گامهایت را خواهم گرفت؛
تا آنگاه که پژواک صدای من
چون روحی سرگردان، در جانت بماند.
و هرگز نخواهی توانست
از صدای زنی که دوستت میدارد
بگریزی"
اینچنین، استیوی، با شدت تمام، شدتی که فقط از عشق خاموش نشده ی زنی عاشق بر می آید، چشم در چشمان نگران لیندزی میدوزد و به او یادآوری میکند که استیوی راه خودش را نکشیده و نرفته. بلکه به صدایی تبدیل شده که پس از بیست سال همچنان تعقیبش میکند. این اگر عاشقانه ترین نوع انتقام نباشد، پس چیست؟
گاهی به عنوان یک مرد حس میکنم هیچوقت نخواهم توانست intensity (شدت) احساسات یک زن را بفهمم.
فلش فوروارد به 1997
طی سالهای پس از ضبط این دو آهنگ، این دو سرنوشتی کاملا متفاوت داشتند. Go your own way معمولا در اجراهای بزرگ به کرات اجرا میشد و معمولا در زمره آهنگ های متداول برای کنسرت ها به شمار میرفت. اما silver springs هیچگاه چنین بختی نداشت. روایت ریتمیک، جذاب و پس زننده ی لیندزی گویا بیشتر به دل ها می نشست. گویی مردم خوش میداشتند تجربه ی پس از جدایی را چنین چیزی تصور کنند: لبخند زنان، رقصان و "میتونی راه خودتو بکشی بری" گویان. چنین بود که روایت زنانه ی استیوی، حدود بیست سال مجال اجرا و شنیده شدن نیافت. مدتی بعد این دو نفر به شکل حرفه ای هم از یکدیگر جدا شدند و هرکس "راه خودش را کشید و رفت".
بیست و یک سال بعد و در 1977، این دو در جریان یک کنسرت بار دیگر در کنار هم قرار گرفتند. استیوی که از حذف آهنگ از آلبوم مشهور Rumors و نادیده گرفته شدنش نارضایتی داشت، با اصرار silver springs را در لیست آهنگ های کنسرت گنجاند. معروف است که در تمرین های پیش از اجرای اصلی، این دو نفر آهنگ را خیلی معمولی و مثل سایر آهنگ ها تمرین میکردند.
استیوی نیکس و لیندزی باکینگهام - از ستونهای اصلی بند معروف Fleetwood Mac - پس از سالها رابطه به هم میزنند. تا اینجا هیچ چیز جالبی وجود ندارد.
پس از این جدایی، لیندزی آهنگ معروف go your own way را می نویسد: آهنگی پر از نشاط و انرژی و "مردانه" که در آن با لبخندی پیروزمندانه داد میزند
"you can go your own way
You can call it another lonely day
میتونی راه خودتو بکشی و بری
تهش هم بگو اینم یه روز تنهای دیگه ست"
و اولین پیچش داستان اینجا اتفاق می افتد: استیوی نیکس - یعنی مخاطب این آهنگ - به عنوان وکالیست اصلی گروه باید این آهنگ را در کنار لیندزی بازخوانی میکرد. انگار استیوی تبدیل میشود به زبان لیندزی که باید با آن خودش را تحقیر کند. استیوی این کار را میکند و آهنگ تبدیل میشود به یکی از پرطرفدارترین آهنگ های گروه. مدتی بعد نوبت به استیوی میرسد. او نیز silver springs را می نویسد، خودش به عنوان وکالیست اصلی آن را میخواند و لیندزی را به عنوان همخوان قرار میدهد. این هردو آهنگ با هم در سال 1976 منتشر میشوند.
"You'll never get away from the sound of the woman that loves you
I'll follow you down 'til the sound of my voice will haunt you"
Repost from سوادِ حرف
معنویت و تکنیک
دیروز پوستری راجع به یک «کارگاهِ مراقبه» در تلگرام دیدم و آن پوستر بهانهای شد تا اندکی در باب ماهیت مراقبه و معنویت بیشتر بنویسم، این کوتهنوشته را شاید بتوان تکملهای دانست بر نوشتارِ اسطورهزدایی از عرفان، که چندی پیش در کانال منتشر شد. اگر میخواهید نوشتۀ حاضر برایتان معنادارتر باشد، لطفاً آن فرسته را نیز مطالعه بفرمایید.
در دنیای مدرن تا اندازۀ زیادی عرفان و معنویت اسطورهزدایی، و همچنین بافتارزدایی شده است، به دیگر سخن عرفان و معنویت از نوعی شیوۀ زیستن و فهم و مواجه با هستی بدل به نوعی «تکنیک» شده است. در برخی خوانشهای امروزین شما میتوانید بیرون از سنتهای عرفانی زیست کنید، و باورهایتان هیچ ارتباطی با عارفان سنتی نداشته باشد، و حتی مادهانگار و به اصطلاح قدما دهریمذهب باشید، و چهارچوب اخلاق فردی و اجتماعیتان نیز کاملاً غیر-دینی باشد، اما همچنان «مراقبه» نیز بکنید.
در این حالت گویی دیگر معنویت و عرفان پلی به سوی معنایی برتر و یا حتی معنابخش زندگی و نوعی مواجۀ عمیق با هستی نیست، بلکه مانند دوایی است که دردهای ما را موقتاً تسکین میدهد، تو گویی تفاوت چندانی ندارد که برای درمان افسردگی یا اضطرابمان قرص مصرف کنیم، و یا مراقبه کنیم!
مراقبه که جزئی است از یک کلِ بههم پیوسته، و بخشی است از یک سنتِ عرفانی، بدل به یک ابزار و یک تکنیک میشود. تکنیکی که لابد میتوان چند روزه آنرا در کارگاهی فراگرفت و به دیگران نیز منتقل کرد، ابزاری که لابد میتوان هر زمان که اراده کنیم آن را از جعبهابزارمان بیرون آورده و پیچی را با آن سفت کنیم، گویا معنویت نیز مانند یک نرمافزار است که میتوان آنرا از گوگل پلی و اپاستور خرید!
مراقبه را نمیتوان به نوعی «تکنیک» معنوی فروکاست، تکنیک هدفی از پیش تعیینشده دارد، مانند یک نرمافزار و یا یک تابع ریاضیاتی عمل میکند؛ ورودیای به آن میدهید، و اگر برنامه درست باشد، بلافاصله خروجیِ مشخصی نیز دریافت میکنید. یعنی هم نتیجهاش از پیش مشخص است و هم نتیجهاش دفعتاً حاصل میشود. اما مراقبه ابزار و تکنیک نیست، بلکه نوعی مهارت، و به دیگر سخن، نوعی گشودگی آگاهانه است.
کاری که یک سالک انجام میدهد به کار یک باغبان و یا دریانورد شبیه است. هیچ باغبانی نمیتواند کاری کند که گیاهی از زمین بروید، و هیچ دریانوردی نمیتواند کاری کند که بادی بوزد تا کشتیاش حرکت کند، باغبان و دریانورد تنها میتوانند در سکوت شرایطی را برای رشد گیاهان و حرکت کشتی فراهم کنند، رشد یک دانه و وزیدن باد فراتر از توانایی باغبان و دریانورد است.
بر همین سیاق، نتیجۀ مراقبه نیز از دست سالک و مراقبهگر خارج است، نهایت هنر سالک اینست که بتواند خود را نسبت به هستی گشوده نگاه دارد، اما اینکه چه اتفاقی برای او خواهد افتاد و چه چیزی فراچنگ حواس ظاهری و باطنیاش خواهد آمد اساساً از دایرۀ توان او خارج است. به یاد سخن سیمون وی افتادم: «حرکت در راستای عمودی در توان ما نیست. اما اگر مدتی طولانی به آسمان خیره شویم، خداوند میآید و ما را بالا میبرد. او به آسانی ما را بر میکشد. در رستگاری سهولتی است که از همۀ تلاشهای ما دشوارتر است.» (سیمون وی، در انتظار خدا)
باری، رویکردهای اسطورهزدایانه و همچنین ابزارگرایانه به معنویت و مراقبه، این حقیقت بنیادین را نادیده میگیرند که مراقبه نوعی انفعالِ خودخواسته است در جهت گشودگی نسبت به هستی، و نه نوعی فعالیت جهت تقویت قوای فردی و یا ابزاری برای تسکین دردهای روحی و جسمی.
پ.ن: برای آشنایی بیشتر با ماهیت مراقبه کتابهای مارتین لِیِرد (Martin Laird) بسیار سودمند است.
#مقولات
@SufismAndSufiStudies
