تانگوی شیطان
Open in Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
215
Subscribers
+124 hours
+37 days
+330 days
Posts Archive
215
Repost from N/a
۶ ماهه دارم جوری کتاب میخرم که با کتابهای جنید مشترک نباشه.(میخوام به کتابخونهاش دستبرد بزنم) یه شریک هم دارم که در تلاشم اعتمادشو جلب کنم چون فکر میکنه همه رو برای خودم برمیدارم.
ولی میشه قبلش بگی این بوکمارکهای شازده کوچولوت رو کجا نگه میداری؟ این روباهه و خود شازده.
215
Repost from N/a
تعداد کتابها، فیلمها و آهنگهایی که دلم میخواد براشون بمیرم از تعداد آدمهایی که میخوام این کارو براشون بکنم، بیشتره و خب این بنظرم طبیعیه.
215
بعضی آدمها هستند که شاید همه کتابهای خوب را نخوانده باشند اما چند کتاب را خوب خواندهاند؛ در هفته چند ساعتی مطالعه میکنند؛ شاید در یک فصل فقط یک دست لباس تنشان باشد٬ اما هر هفته که ببینیشان٬ یک حرف تازه برای گفتن دارند؛
.
حرفی که میتواند مسیر زندگیات را عوض کند، حتی اگر خودشان هم ندانند، میتوانند تو را با کتابی آشنا کنند که شروع یک فصل جدید در زندگیات باشد؛ یا فیلمی به تو معرفی کنند که یک دنیای تازه پیش روی تو قرار بدهد. این آدمها در زندگی نقش کسی را بازی نمیکنند، تو هم مجبور نیستی نقش کسی را پیششان بازی کنی، این آدمها به تو «نقش» نمیدهند٬ به تو «نقشه» میدهند تا داستان زندگیات را به پایانی برسانی که شایستگیاش را داری ...
.
بعضی آدمها هستند که موسیقیای گوش میدهند که روحت را تکان بدهد، گاهی با ملودی یک موسیقی بیکلام روحشان تا جایی پرواز میکند که هیچ کسی تا به حال نرفته، آن وقت میتوانند برای تو از آنجا تعریف کنند و خبرهای خوبی به تو بدهند، به تو بگویند چه جوری میشود گاهی گوشه اتاقت نشسته باشی و سیر آفاق کنی نه این که همه خیابانها و پارکها را بگردی و خودت را گم کنی و برگردی!
.
بعضی آدمها هستند که فقط آخرین آلبوم فلان خواننده یا گروه موزیک برایشان جالب نیست، برایشان مهم است که معلوم بشود بالاخره برای چه به این دنیا آمدهاند؛ بعدش کجا میروند! به چیزی فراتر از ویترین مغازهها نگاه میکنند، به افقی دورتر از دور هم بودن و خوش بودن، این آدمها بیشتر از با هم بودن به با هم رفتن فکر میکنند!
.
بعضی آدمها هستند که فقط شاد نیستند، برایشان مهم است که چرا شاد باشند؟! همین جوری غمگین نمیشوند٬ غمهایشان دلایلی دارد که برای خیلیها خندهدار است! بعضی آدمها هستند که چطور زندگی کردن برایشان مهمتر از زندگی کردن است! بهجای مسخرهبازی صِرف و بگوبخندهای همیشگی، چیزهایی از کتابهایی که خواندهاند، آدمهایی که دیدهاند، جاهایی که رفتهاند، فیلمهای خوبی که دیدهاند و ... دارند؛
✍🏽فلسفه اگزیستانسیالیستی
215
به نظر من دانش و آگاهی بزرگترین بدبختی بشر است، اما خوب میدانم که بشر آن را دوست دارد و با هیچ سرگرمی و رضایتمندی دیگری عوضش نمیکند.
📚یادداشت های زیر زمینی
🖋داستایفسکی
215
Repost from شایو.
ما از بهترین جایی که باید برویم یا جاهای زیبایی که باید دوست داشته باشیم ببینیم یا جاهای گوناگونی که به عنوان یک انسان باعث رشدمان می شوند، تصور گنگی داریم. همهی ما در آرزوی یک زندگی خوب هستیم. امیدها و بلند پروازیهای واقعی داریم. بیصبرانه در انتظار اعتقادی راسخ و خلل ناپذیریم که بتوانیم به آن تکیه کنیم. اما ابراز چنین چیزهایی در زندگی نوعی مان به عنوان یک دختر نیازمند تلاش قابل ملاحظه ای است. بعد تازه میرسیم به طرز فکر مادر و پدرها همچنین خواهر و برادرهایمان(شاید بگویم طرز فکرشان زیادی قدیمی و بسته یا محافظه کارانه است اما حقیقتا به هیچ کدام از آموزگارانم در زندگی یا بزرگ ترهایم یا آدمهای متأهل بی احترامی نمیکنم برعکس حتماً آنها خیلی خیلی بیشتر از من میدانند) منظورم این است که اعضای خانواده ی ما بخشی از هر جنبه ی زندگی مان هستند. به علاوه فامیل و آشنا و دوست هم داریم. تازه «جهان هستی» هم هست که با قدرتی فوق العاده دائما ما را در مسائل مختلف غرق می کند. وقتی همه ی این مسائل را میبینیم یا میشنویم یا در موردشان فکر میکنیم، دیگر وقتی برای جار و جنجال به راه انداختن درباره ی پایبندی به شخصیت حقیقی مان نداریم، شاید هوشمندانه ترین کار این باشد که در سکوت همان راهی را برویم که آدمهای عادی می روند، بدون جلب توجه به خودمان. در عین حال در نظر هر کس دیگری افزایش نظم و انضباط برای اقلیت بی رحمانه است. همینطور که بزرگ تر میشوم بیشتر و بیشتر میفهمم اخلاقیاتی که در مدرسه آموزش داده می شوند و سنت های اجتماعی دو چیز کاملاً متفاوت هستند. آنهایی که بر حفظ اخلاقیات در مدرسه اصرار دارند مشتی احمق به نظر می رسند. مردم معتقدند آنها غیر عادیاند. هرگز موفق نمیشوند و همواره تهی دست خواهند بود.
215
Repost from شایو.
باتوجه به کم تجربگی ام اگر کتابهایم را از من بگیرند کاملاً نابود میشوم تا این حد به چیزهایی که در کتابها نوشته شده اند وابسته هستم. کتابی میخوانم و کاملا شیفته اش میشوم به آن اعتماد میکنم، شبیه اش میشوم با آن همدردی میکنم و میکوشم به بخشی از زندگی ام تبدیلش کنم؛ سپس کتاب دیگری میخوانم.
