𝘍𝘢𝘭𝘴𝘦 𝘌𝘲𝘶𝘪𝘭𝘪𝘣𝘳𝘪𝘶𝘮
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
248
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+930 days
Posts Archive
به نظرم دازای هیچوقت اجتماعی نبود
وقتی که توی مافیا بود و برای اینکه از اجتماع دور باشه توی زباله دونی و کانکس زندگی کنه، این در حالی بود که میتونست حداقل یه خونه کوچیک داشته باشه
حتی وقتی که ۲۲ سال هم داشت بازم به جز آژانس با بقیه آنچنان گرم و صمیمی نبود و توی مهمونی های بزرگ تنها بوددازای نویسنده هم همینطور بود، با اینکه تظاهر میکرد اجتماعیه، ولی ازش میترسید.
او از جنسِ آدمهایی نبود که در ازدحام شکوفه بدهند. گویی روحش پرندهای بود که از هیاهوی میدانها میترسید و تنها در سایهسارِ سکوت، جرئتِ گشودن بالهایش را پیدا میکرد.
دیگران او را منزوی مینامیدند، اما هیچکس نمیدانست چه جهانِ پهناوری پشت آن چشمهای آرام پنهان شده است. او کمتر سخن میگفت، زیرا واژهها برای بیان آنهمه احساسِ خاموش، کوچک و ناکافی بودند. در دلش فصلهایی جریان داشت که کسی از آمدن و رفتنشان خبر نداشت؛ بهارهایی که بیصدا میشکفتند و پاییزهایی که بیهیاهو فرو میریختند.
او از آدمها دوری نمیکرد؛ تنها به سکوت بیشتر از گفتگو اعتماد داشت. سالها بود که آموخته بود بعضی صداها، روح را خسته میکنند و بعضی تنهاییها، زخمها را آرام. پس در گوشهای از جهان، دور از شتابِ بیوقفهی زندگی، برای خود پناهگاهی ساخته بود؛ جایی میان کتابهای نیمهخوانده، پنجرههای بارانخورده و رؤیاهایی که هرگز برای کسی تعریف نکرد.
و هر شب، هنگامی که چراغهای شهر یکییکی خاموش میشدند، او همچون ستارهای دورافتاده در تاریکی میدرخشید؛ ستارهای که کسی به آن نگاه نمیکرد، اما تمامِ زیباییاش را برای آسمان حفظ کرده بود.
خودش رو بیشتر مثل یه ایده میبینه تا یک انسان فکر میکنم برای همین راحت میتونه درباره مرگ، آزادی یا رنج حرف بزنه، چون انگار خودش رو بیرون از این تجربهها تصور میکنه.
هویت براش ثبات نداره یه لحظه میتونه خیلی شاد و نمایشی باشه، چند دقیقه بعد کاملاً احساسی و فلسفی. این تغییرها نشون میده یه مرکز ثابت توی خودش نداره.
-خودش رو جدی نمیگیره، انگار واقعی نیست. اون شوخیها، خندههای اغراقشده و رفتارهای غیرقابل پیشبینی، یه جور ماسک نیست؛ انگار خودش هم مطمئن نیست "این منم یا نه"
نه، در واقع اینطور نبود.
گوگول نویسنده توی سالهای آخر زندگیش واقعاً وارد یه وضعیت ذهنی خیلی سنگین شد، ولی چیزی که ازش میبینیم «آزادیطلبی» نیست؛ بیشتر یه بحران درونی و مذهبیه.
پس اگه بخوایم اینطوری بهش نگاه کنیم، یه جور تضاد اینجاست، اون چیزی که انیمه بهش داده «آزادی افراطی» هست، ولی نویسنده واقعی آخر عمرش بیشتر از همیشه درگیر قید و بندهای فکری و مذهبی خودش بود.
اون تقریبا خودش رو اسیر افکار مذهبی کرد.
عمق شخصیت نیکولای اونجاست که هرچه بیشتر دنبال آزادی میگرده، بیشتر اسیر وسواس خودش نسبت به آزادی میشه.
یه جورایی میشه گفت، نیکولای اونقدر دنبال آزادی مطلق بود که خودش زندانیِ مفهوم آزادی شد.
نیکولای اعتقاد داشت که احساسات و وابستگیها آدم رو زندانی میکنن. از نظر اون، عشق، دوستی، غم، وجدان، حتی دلبستگی به آدمهای موردعلاقه، همگی زنجیر هستن. برای همین مدام درباره «آزادی» حرف میزد.
اما آزادیای که نیکولای میخواست با آزادی معمولی فرق داشت.
نیکولای گوگول تقریبا یکی از پیچیده ترین شخصیت های انیمهست که در رابطه باهاش صحبت آنچنانیای نمیشه.
امروز میخوام در این شخصیت رو تحلیل کنم، چون من معمولا اینجا راجع به چیزهایی صحبت میکنم که دیده نمیشن و توجه آنچنانی بهشون نمیشه.
