مُطاٰب؛
Open in Telegram
ازطُچهپنهان...🪑 . ناشناس:https://t.me/HarfChatBot?start=b69839a40c1e
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
199
Subscribers
-124 hours
-57 days
-530 days
Posts Archive
199
من گذر کردم
از تمامی چشم ها
به تو که رسیدم
دیگر گذر معنا نداشت
افکنده در وجودی شده بودم
از تمام چشم ها به تو رسیده بودم
بیشک فقط چشم نبود
رازی به میان بود
رازی به زیبایی مردمک های چشمت
که نامی برای رنگش نساخته ام
رازی به زیبایی بلندای شانه ات
هنرمندم ولی،
زبان که بر کشیدنت باز میکنم
بیزبان عالمم؛..
199
در باب دلدادگی باید کلمه ای به کار برد
که متضاد نداشته باشد..!
نه همچون محبوب که منفور مقابلش است
که همچون معشوق که عاشق مقابلش است؛..
199
خونه پدر بزرگ مادر بزرگ
اونجاییه
که میری
و به عین میبینی
که آخر از برای چه دویدن
زندگی همین نشستن و نفسی تازه کردن است؛..
199
رفاقت شأن زیبایی پروایی را به دوش میکشید
یکی آرام و یکی سرشار
چنان به گوش رفیقش شعر میخواند
که گویی از جان برای جانش میگفت
از درون سال ها دویدن
حالا آرام روی صندلی مینشینند
و شعر میگویند
به راستی که این شعر چه با خود دارد؛..
199
پروژه ای که ۳/۲۵شروع شد و امروز تموم شد
هر روز که میگذشت باز به همون چیزی که سال ها پیش بهش رسیده بودم می رسیدم
اینکه کار جمعی با آدم هایی که به درکی از این موضوع نرسیدن چقدر میتونه بد باشه
آدم هایی که نه درک دارن نه شعور هم قدمی با دیگران
و خب از اینجا بود که کلا به کار های فردی پرداختم و ورود به کار گروهی نکردم
من در فردیت خودم حال بهتری دارم
هر چقدر هم که بقیه بگن باید این فضا رو بهش ورود کنی من میگم تا وقتی آدمش نباشه خیر ورود نمیکنم
خلاصه با همه بدی وخوبی ها این قصه هم به پایان رسید..
سعی کنیم در جای جای زندگی دست باشیم نه مانع؛...
۱۴۰۵/۴/۳۱
199
یادمه
خیلی سال پیش من یکسال و نیمم بود
با اتوبوس میخواستیم بریم مشهد
سوار اتوبوس که شدیم
من شروع کردم با همه حرف زدن
تا اینکه راننده رو دیدم
رفتم نزدیک روی اون پله ماننده نشستم
آروم بودم و ساکت
آخه مامان گفته بود حرف میزنی حواس راننده پرت میشه
یکم که نشستم گفتم به چی فکر میکنی عمو
انگار که یه نفر از عالمش صداش کنه شروع کرد برام حرف زدن
بچه بودم خیلی از اون حرف هارو نمی فهمیدم
البته الان که یادم میاد...
بعدش دیگه عمو نبود شده بود دوستم
دیگه با کسی بجز اون حرف نمیزدم
براش کلی از ذوق هام و کارایی که میکردم میگفتم اونم انگار که من تو دنیای خودم راهش داده بودم خیلی خوشحال بود
شب از نیمه گذشته بود که خب دیگه خسته شده بودم و بغل مامان خوابم برده بود
بعد چند دقیقه صدام کرد
گفت پس مطهره کجاست
بیدار بودم و ادای خواب در آورده بودم گویا از بچگی بیداری هامو از مامان مخفی میکردم
مامان یواش گفت خوابه صداش نکنین
مامان منو روی پالتوی بابا خوابونده بود
یکم بعد که مامان خوابش برد آروم پاشدم رفتم پیشش
کلی یواش یواش باهم حرف زدیم
صبح شده بودو دیگه رسیدیم
لحظه خدافظی خیلی برام سخت بود برای اون بیشتر
یادمه گفت کاش بزرگ شدی ببینمت..
