en
Feedback
مُطاٰب؛

مُطاٰب؛

Open in Telegram

از‌طُ‌چه‌پنهان...🪑 . ناشناس:https://t.me/HarfChatBot?start=b69839a40c1e

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
199
Subscribers
-124 hours
-57 days
-530 days
Posts Archive
یک‌سال🪞
۵/۶؛..

من گذر کردم از تمامی چشم ها به تو که رسیدم دیگر گذر معنا نداشت افکنده در وجودی شده بودم از تمام چشم ها به تو رسیده بودم بی‌شک فقط چشم نبود رازی به میان بود رازی به زیبایی مردمک های چشمت که نامی برای رنگش نساخته ام رازی به زیبایی بلندای شانه ات هنرمندم ولی، زبان که بر کشیدنت باز میکنم بی‌زبان عالمم؛..

...
...

چه درهم پیچ و گره خورده است درونم!

آدم های عاقل برام دوست داشتنی هستن ولی عاشق ها روی چشمم جا دارن..

در باب دلدادگی باید کلمه ای به کار برد که متضاد نداشته باشد..! نه همچون محبوب که منفور مقابلش است که همچون معشوق که عاشق مقابلش است؛..

اونی که میگه: محبوب، هیچ وقت عاشق نیست..

حجاب استایل ها به کنار با مداح استایل ها چیکار کنیم🙂

رخسارت را دریغ نکن شاید فقیری در راهت،جانش به آن وابسته باشد؛..

چطوری میگذرونی!؟ هیچ،با یه شعرش خوشیم؛..

خونه پدر بزرگ مادر بزرگ اونجاییه که میری و به عین میبینی که آخر از برای چه دویدن زندگی همین نشستن و نفسی تازه کردن است؛..

آقا جون نگاه به آسمون می‌کنه میگه نگاه کن چراغ خدا روشن شد ولی آدما هنوز ناشکری میکنن؛..

عشق میخواست مرا صید کند اما من بر خلاف جهت اب شنا میکردم؛

رفاقت شأن زیبایی پروایی را به دوش می‌کشید یکی آرام و یکی سرشار چنان به گوش رفیقش شعر میخواند که گویی از جان برای جانش می‌گفت از درون سال ها دویدن حالا آرام روی صندلی می‌نشینند و شعر میگویند به راستی که این شعر چه با خود دارد؛.. ‌

شاید خیلی سخت باشه که چشم های آدم هارو بفهمی..

ای پریشان حال من جانان من حرفی بزن این پریشان حالیت را با که خلوت میکنی؟

و شب...
و شب...

پروژه ای که ۳/۲۵شروع شد و امروز تموم شد هر روز که می‌گذشت باز به همون چیزی که سال ها پیش بهش رسیده بودم می رسیدم اینکه کار جمعی با آدم هایی که به درکی از این موضوع نرسیدن چقدر می‌تونه بد باشه آدم هایی که نه درک دارن نه شعور هم قدمی با دیگران و خب از اینجا بود که کلا به کار های فردی پرداختم و ورود به کار گروهی نکردم من در فردیت خودم حال بهتری دارم هر چقدر هم که بقیه بگن باید این فضا رو بهش ورود کنی من میگم تا وقتی آدمش نباشه خیر ورود نمیکنم خلاصه با همه بدی وخوبی ها این قصه هم به پایان رسید.. سعی کنیم در جای جای زندگی دست باشیم نه مانع؛... ۱۴۰۵/۴/۳۱

یادمه خیلی سال پیش من یکسال و نیمم بود با اتوبوس میخواستیم بریم مشهد سوار اتوبوس که شدیم من شروع کردم با همه حرف زدن تا اینکه راننده رو دیدم رفتم نزدیک روی اون پله ماننده نشستم آروم بودم و ساکت آخه مامان گفته بود حرف میزنی حواس راننده پرت میشه یکم که نشستم گفتم به چی فکر می‌کنی عمو انگار که یه نفر از عالمش صداش کنه شروع کرد برام حرف زدن بچه بودم خیلی از اون حرف هارو نمی فهمیدم البته الان که یادم میاد... بعدش دیگه عمو نبود شده بود دوستم دیگه با کسی بجز اون حرف نمیزدم براش کلی از ذوق هام و کارایی که میکردم میگفتم اونم انگار که من تو دنیای خودم راهش داده بودم خیلی خوشحال بود شب از نیمه گذشته بود که خب دیگه خسته شده بودم و بغل مامان خوابم برده بود بعد چند دقیقه صدام کرد گفت پس مطهره کجاست بیدار بودم و ادای خواب در آورده بودم گویا از بچگی بیداری هامو از مامان مخفی میکردم مامان یواش گفت خوابه صداش نکنین مامان منو روی پالتوی بابا خوابونده بود یکم بعد که مامان خوابش برد آروم پاشدم رفتم پیشش کلی یواش یواش باهم حرف زدیم صبح شده بودو دیگه رسیدیم لحظه خدافظی خیلی برام سخت بود برای اون بیشتر یادمه گفت کاش بزرگ شدی ببینمت..

از گِل تنم کوزهٔ شراب بسازید سبب مستی بِهْ از سبب داغ کسی‌ است؛..