230
Subscribers
-424 hours
-347 days
-6230 days
Posts Archive
230
ولی اگه یه روز بفهمی همون غریبه آشنای تو، تو یه گوشه دنیا داره از سرما میلرزه حاضری تنت رو برای گرم کردنش آتیش بزنی و این عجیب ترین بخش داستان غریبه های آشناست.
230
و شاید غم انگیزترین قسمت غریبه های آشنا همینه؛ اینکه یه روز میرسه که دیگه هیچ حرفی برای گفتن به هم ندارین ها، اما هنوز هزار تا حرف نگفته دارین.
230
و شاید تلخ ترین قسمت ماجرا همین باشه؛ اینکه دلت برای خود آدم تنگ نشده باشه، برای جایگاهی تنگ شده باشه که دیگه توی زندگیت جایی نداره.
230
عجیبه نه؟ اینکه یه نفر رو میتونی از زندگی روزمره ت حذف کنی، بدون اینکه از ذهنت بیرون بره. میتونه دیگه ندونه امروزت چطور گذشته، ولی تو هنوز بعضی روزا با خودت فکر کنی اگه بود، راجع به فلان اتفاق چی میگفت. هنوز وقتی یه خبر خوب میشنوی، یه گوشهی ذهنت دنبال کسی میگرده که یه زمانی اولین نفری بود که دلت میخواست بهش خبر بدی.
230
مثلاً تو جمع یه آهنگ پخش میشه و ناخودآگاه صدای گوشیت رو کم میکنی؛ نه چون آهنگه بده نه، چون یه جاییش زیادی آشناس.
230
حالا نه تو از اون چیزی میپرسی، نه اون قراره چیزی بدونه. نه چیزی بینتونه که بشه بهش برگشت، نه چیزی تموم شده که بشه براش عزاداری کرد. فقط یه مشت خاطره ست که دیگه به زبون نمیاد، ولی هنوز بعضی جاها زیادی آشناست.
230
ما غریبه نمیشیم چون همدیگه رو نمیشناسیم؛ غریبه میشیم چون به یه جایی میرسیم که شناختن همدیگه دیگه کافی نیست.
230
عجیبه که یه نفر میتونه از تموم جزئیات راجب به تو خبر داشته باشه و یه روز برسه که حتی ندونه از کدوم خیابون رد میشی، کجاها میری، یا هنوز با شنیدن بعضی آهنگا به فکر فرو میری یا نه.
230
به آدمایی که هنوز میدونی اگه بین شیر کاکائو و شیر توت فرنگی گیر کنن کدوم رو انتخاب میکنن، با چه چیزایی میخندن و کی سکوت میکنن، ولی دیگه حتی نمیدونی این روزا حالشون با کی و کجا خوبه.
