en
Feedback
📍 𝟰𝟬𝟰 𝗡𝗼𝘁 𝗙𝗼𝘂𝗻𝗱

📍 𝟰𝟬𝟰 𝗡𝗼𝘁 𝗙𝗼𝘂𝗻𝗱

Open in Telegram

اگر کسی تمدن می خواهد باید وحشیگری و بی شرفی ها را فراموش کند.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
149
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-14930 days
Posts Archive
عجالتاً من هم دست و دلم پی کار نمی‌رود. روزها را بطور احمقانه‌ای به شب می‌آورم و شب هم احمقانه‌تر از روز می‌گذرد. از احوال بر و بچه‌ها خواسته باشی پناه بر خدا همه زنده‌اند و در کثافت خودشان غوطه‌ور میباشند. #صادق_هدایت 👤 نامه به #مجتبی_مینوی

_مامان امروز مرد ، شاید هم دیروز. نمی‌دانم از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم 《 مادر فوت شد خاکسپاری فردا . احترام فائقه 》 این
_مامان امروز مرد ، شاید هم دیروز. نمی‌دانم از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم 《 مادر فوت شد خاکسپاری فردا . احترام فائقه 》 این معنایی ندارد . شاید دیروز بود.... _از کتاب بیگانه ( البر کامو )

او تلاش می‌کند منی را بشناسد که سال هاست ان را گمش کرده ام....
او تلاش می‌کند منی را بشناسد که سال هاست ان را گمش کرده ام....

audio-i-wanna-ruin-our-friendship-by-studio-killers.mp35.83 MB

باید از موسیقی ترسید، چون نمی‌دانی قرار است به کدام قسمت خاطراتت تو را ببرد... #کافکا

افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارند و تنهایی آخرین گریزگاه انسان‌ها صادق است! #صادق_هدایت

Hes My Man - Luvcat.mp39.04 MB

تو دیگر به من فکر نمیکنی ولی من در آغوشم تو را دارم با تو می رقصم با تو پیاده روی میکنم درحالی که میدانم که نمیدانی بدون تو چ
+1
تو دیگر به من فکر نمیکنی ولی من در آغوشم تو را دارم با تو می رقصم با تو پیاده روی میکنم درحالی که میدانم که نمیدانی بدون تو چگونه هستم! در رویایم تو هنوز همان شخصی هستی که می‌توانم سرم را روی شانه اش بگذارم و گریه کنم در حالی که دلیل گریه هایم خودت هستی

+1
daydream.mp37.62 MB

Somebody Nobody Gets Over Noah Floersch.m4a2.59 MB

2_5332418003558499302.mp34.43 MB

کاش میشد لب هایم را بهم بدوزم و به تنها چیزی که فکر بکنم دفتر رو به رویم باشد ، آنگاه میتوانستم احساساتم را درونم خاک کنم و روی سنگ قبرش بنویسم 《 به هیچ دردی نخورد 》 می‌شود برای من ، خودم را قربانی کنم ؟ میشود تمام خودم را روی زمین بگذارم دست هایش را با میخ به زمین بکوپم و دو پایی توی صورتش بالا و پایین بپرم ؟ آن موقع من خوشحال میشوم که خودم را تحقیر کردم . آن موقع خوشحال میشوم که خودم را آنقدر کوچک کردم که بشود توی جیب گذاشت... نمیخواستم ، نمی‌خواهم ، نمی‌توانم... نمی شنیدم ، نمیشنوم ، نمی‌توانم... نمیشود ، نمیشد ، نمی‌توانم.... یکبار این کار را کردم لب هایم را بهم دوختم ، چشمانم را از کاسه در آوردم،  پرده ی گوشم را پاره کردم ، سوراخ های دماغم را با کاغذ مچاله های چک نویسم پر کردم ولی همچنان حضورش را احساس میکردم این کار ها را کردم ولی نمرد نشسته بود هنوز می‌شنید،  هنوز می دید ، هنوز بویم میکرد ، فقط چیزی نمی گفت . نزدیکش که رفتم دوباره من را در خودش کشید و با او یکی شدم هنوز هم در من خودم هستم . منی در من هست که نمیخواهمش شکنجه اش میکنم اما رو بر نمی‌گرداند، توی صورتش میزنم اما به روی خودش نمی آورد. نه میشود او را کشت نه میشود خاموشش کرد ! حتی تمام هم نمیشود فقط همیشه اینجاست با من قدم می‌زند با من غذا میخورد اما بدون من تصمیم می‌گیرد و بدون من تحمل نمی‌کند..... شاید یک نفر دیگر بتواند این یکی من را بکشد...... _me