𝘴𝘰 𝘸𝘩𝘢𝘵?🐈⬛ྀིྀི
Open in Telegram
207
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-1330 days
Posts Archive
گاهی خودت رو مثل یه کتاب ورق بزن،
انتهای بعضی فکر هات نقطه بگذار
که بدونی باید همونجا تمومشون کنی.
دیگه ما که تو بچگی برای اینکه غذا بخوریم به قاشق میگفتن موشک اومد رو که دیگه از F35 و جنگ نترسونید.
بَچه که بودیم
وقتی یهویی برقامون میرفت
بابامون هرجای خونه که بود داد میزد
نترسیدا من اینجام
الان تویِ جایی از زندگیم
دلم یکی و میخواد که وسطِ این تاریکی های زندگی
اونجایی که هیچ نورِ امیدی وجود نداره
یهو داد بزنهُ بگه
نترسیا من اینجام...
یه چیزایی نمیشه دیگه. ماهم ولش کردیم گذاشتیم که نشه. شاید بعداً شد یا شاید به جاش چیز دیگه ای شد.
نمیدونم. ولی کاش میشد.
