𝙂𝙚𝙩𝙩𝙞𝙣𝙜 𝙙𝙚𝙢𝙚𝙣𝙩𝙞𝙖.
Open in Telegram
505
Subscribers
+1324 hours
+137 days
+4630 days
Posts Archive
Repost from Arianfar
دلم برات تنگ شده؛ اما نمیام سمتت. حتی ازت فرار هم میکنم. چون یه جایی از مغزم میدونه اگه بیام، دیگه برنمیگردم.
صبح بیدار میشم نعشم رو از رو زمین بر میدارم، رو دوشم میگیرمش و عین ربات بدون لحظهای درنگ تمام کارهای روزمره رو پشت سر هم و از حفظ انجام میدم تا شب که دوباره زمین میذارمش و کنارش میخوابم، تمام مدت انگار که توی یه فضای مهآلود قدم برمیدارم که انقدر غلیظ و خفه کنندهست که حتی ارتباطم با ذهن خودم رو قطع میکنه و تنها چیزی که برام باقی میذاره خستگی و خستگی و خستگیه.
Repost from 𝗖𝗵𝘂𝗺 𝗕𝘂𝗰𝗸𝗲𝘁 🪣
بخاطر هیچکس از ورزشت نزن.
بخاطر هیچکس از خانوادت نزن.
بخاطر هیچکس از خوابت نزن.
بخاطر هیچکس از کارت نزن.
بخاطر هیچکس از زندگیت نزن.
احتمالا خوب و بیگناه بودنِ آدما با میزان عمرشون رابطهی عکس داره.
هرچقدر بیشتر مهربون و پاک و بی آزار باشی و طرفِ درستِ حقیقت و زندگی بایستی؛کمتر از بقیه عمر میکنی.
هر چقدر تلاش کنی نمیتونی همه رو از خودت راضی نگهداری، حتی اونایی که خیلی دوستشون داری هم یه وقتا بهت باور ندارن.
به یه ورم که چون زندگی سختی داشتی داری اینجوری رفتار میکنی. نه که ما زندگیمون جشنواره بود.
بعضی پیامها
هیچوقت ارسال نمیشن...
نه چون چیزی برای گفتن نیست،
چون دیگه شنوندهای نمونده.
چرا ساعت پنج صبح باید برق بره؟💔
کار و زندگی ندارین مگه
من تازه میخواستم بخوابممم
