en
Feedback
زلال خاطره‌ها 🕊️

زلال خاطره‌ها 🕊️

Open in Telegram

گاهی در سکوت، صدایی هست که جهان را می‌لرزاند. دل اگر صاف باشد، نگاهت نور می‌شود. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی خوبی می‌ماند. مهربانی زبان مشترک دل‌هاست. و عشق، ساده‌ترین و عمیق‌ترین حقیقت زندگی‌ست. ✍🏻|#مِهلیـــــا

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
259
Subscribers
+224 hours
+107 days
+1030 days
Posts Archive
پروین اعتصامی
پروین اعتصامی

اللهم آمین 🤲🏻🥺
اللهم آمین 🤲🏻🥺

پروین اعتصامی
پروین اعتصامی

Repost from N/a
زنده باد كسانى كه تركم می‌كنند، آن‌ها مرا به خويش بازمى‌گردانند. #آنری_دو_مونترلان

هر خطی که می‌خوانیم، ردّی‌ست از روح کسی... که با بغضی فروخورده یا شوقی پنهان، آن را بر صفحه ریخته است تا فراموش نشود. شاید دردش را نوشته، شاید آرزویش را، اما بی‌صدا، خواسته کسی در میان این واژه‌ها خود را پیدا کند… نوشته‌ها فقط کلمات نیستند، نفس‌هایی‌اند که در غیاب صدا، فریاد شده‌اند.
✍🏻|#مِهلیـــــا

آن‌هایی که به تنهایی پرواز می‌کنند قوی‌ترین بال‌ها را دارند‌‌🪽🪶 ‌

قسمت سوم: بیداریِ روشن دختری که شب را می‌نوشت! صبح نزدیک بود، اما آسمان هنوز خاکستری مانده بود. نه شب بود، نه روز… زمانی که فقط دل‌های زخمی می‌فهمند چقدر این سکوت عجیب است. دختر هنوز کنار پنجره بود. چشم‌هایش را بسته بود، اما ذهنش بیدارتر از همیشه. او به تمام کسانی فکر می‌کرد که آمده و رفته بودند، به حرف‌هایی که هیچ‌وقت شنیده نشد، و اشک‌هایی که کسی ندید، چون همیشه با لبخند قایم‌شان می‌کرد. اما ناگهان، چیزی در دلش تغییر کرد. انگار فهمید: "آدم همیشه نیاز ندارد که فهمیده شود… گاهی کافی‌ست خودش، خودش را بفهمد." و همین شد آغازِ تولدی تازه… نه از شکم مادر، بلکه از دلِ تاریکی. از دل شبی که با تمام سنگینی‌اش، او را به نوری تازه تبدیل کرد. از آن شب به بعد، دختر هر شب می‌نوشت. نه برای دیگران، نه برای دیده شدن… بلکه برای خودش. برای دلِ کوچکی که یاد گرفته بود سکوت کند، ولی حالا… قلم شده بود. ادامه دارد....

مهتاب هر شب می‌تابد، بی‌تفاوت به دلی که زیر نورش فرو می‌ریزد. چشمانم خیره‌اش می‌شوند، اما دلم… دلم فقط تو را می‌بیند میان تما
مهتاب هر شب می‌تابد، بی‌تفاوت به دلی که زیر نورش فرو می‌ریزد. چشمانم خیره‌اش می‌شوند، اما دلم… دلم فقط تو را می‌بیند میان تمام آن روشنی. آه این دل، چه حافظه‌ی لجوجی دارد، هر بار که ماه می‌درخشد، تو را با تمام خاطراتت از غبار زمان بیرون می‌کشد… کاش فراموشی هم مثل خواب بود، چشمانم را که می‌بستم، دلم هم آرام می‌گرفت. اما نخیر… این دل، مثل خاک تشنه، همیشه به دنبال ردّی از گذشته‌ات می‌گردد... ✍🏻|#مِهلیــــــا

گر مرا صد بار تو گردن زنی هم‌چو شمعم بر فروزم روشنی #حضرت_مولانا
گر مرا صد        بار تو گردن زنی                     هم‌چو شمعم                           بر فروزم روشنی #حضرت_مولانا

روشنیِ روز تویی شادیِ غم‌سوز تویی ماهِ شب‌افروز تویی ابرِ شِکَربار بیا ای عَلَمِ عالَمِ نو پیش تو هر عقلْ گِرو گاه میا گاه مر
روشنیِ روز تویی شادیِ غم‌سوز تویی ماهِ شب‌افروز تویی ابرِ شِکَربار بیا ای عَلَمِ عالَمِ نو پیش تو هر عقلْ گِرو گاه میا گاه مرو خیز به یک‎بار بیا #غزل_مولانا

ادامه قسمت دوم: جایی در دل شب… آن شب، دختر با دل آرام به آسمان نگاه کرد. نه برای اینکه دنبال ستاره‌ای باشد تا آرزویی کند… بلکه چون دلش می‌خواست خودش ستاره‌ای باشد، برای دل‌هایی که مثل دل خودش، تنها و خسته‌اند. او آرام گفت: «اگر کسی روزی بیاید و بخواهد مرا بشناسد… باید اول شب را بلد باشد. باید بلد باشد با سکوت حرف بزند، باید بلد باشد وقتی اشکم را نمی‌بیند، دلش بلرزد…» و مهتاب شنید. مثل همیشه. همان‌طور که در تمام شب‌های تنهایی‌اش، بی‌صدا کنارش بود. و بعد… در دل همان شب، دختر چشم‌هایش را بست. نه برای خواب… بلکه برای اینکه با تمام خستگی‌اش، به خودش قولی بدهد: "من از نو می‌سازم خودم را… آرام، اما محکم. زخمی، اما روشن. تنها، اما بی‌نیاز." و مهتاب لبخند زد. نه با صدا… بلکه با نوری که روی صورتش پاشید، انگار می‌گفت: تو از آن دخترهایی هستی که شب‌ها را هم بلدند روشن کنند… ادامه دارد....
✍🏻|#مِهلیـــــا

آرامش شب سهم دل‌هایی‌ست که با خوبی می‌خوابند، با لبخند بیدار می‌شوند، و امید را فراموش نمی‌کنند… خواب‌های‌تان پر از رویاهای قشنگ باشد 🌌🕊️

"اگر این را می‌خوانی و دلت تاریک است، بدان… تو هم می‌توانی شب خودت را بنویسی… فقط کافی‌ست باور کنی: تو خودت کافی هستی. ✍🏻|#م
"اگر این را می‌خوانی و دلت تاریک است، بدان… تو هم می‌توانی شب خودت را بنویسی… فقط کافی‌ست باور کنی: تو خودت کافی هستی.
✍🏻|#مِهلیـــــا

پنجشیر، تپشِ خاموشِ ایستادگی نه فقط به‌خاطر کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده‌اش، نه تنها برای رودهای خروشان و دشت‌های سبز. پنجشیر خاص است، چون صدای ایستادگی‌ست میان سکوتِ جهانی خسته. دره‌ای‌ست که قصه‌هایش با خون و غرور نوشته شده، جایی‌ست که هر سنگش، خاطره‌ی قدم‌های قهرمانان را به دوش می‌کشد. پنجشیر، نه فقط نام یک جغرافیاست، بلکه قلب تپنده‌ی مردمانی‌ست که در سخت‌ترین روزها، باز هم قامت خم نکردند. تو شعرِ ناگفته‌ی وطن هستی، با واژه‌هایی از جنس غیرت، درد و امید... تو زنده‌ای، حتی وقتی صدایت را خاموش می‌کنند، چون تو را نمی‌شود فراموش کرد؛ تو را باید حس کرد... با تمام وجود. ✍🏻|#مِهلیــــــا

قصه‌ی دختری که با مهتاب دوست بود... قسمت: اول شب بود. نه از آن شب‌هایی که فقط تاریک‌اند… بل شبی که ساکت بود، سنگین، و پر از فکرهایی که نمی‌گذاشتند دختری بخوابد. دختر، لب پنجره نشست. نامش را کسی نمی‌دانست… جز مهتاب. او به کسی نمی‌گفت در دلش چه می‌گذرد… اما مهتاب می‌دانست. می‌دانست دلش برای چیزهایی تنگ شده که دیگر نیستند. برای لحظه‌هایی که ناتمام ماندند. برای حرف‌هایی که باید گفته می‌شدند… و نشدند. دختر گفت: «ای مهتاب، چرا فقط تو می‌فهمی‌ام؟» مهتاب هیچ نگفت… فقط تابید. آرام. مثل دستی که روی شانه‌ات گذاشته شود بی‌آنکه چیزی بگوید… فقط بگوید: "من اینجا استم" و دختر آرام گرفت. نه چون همه چیز خوب شد… بلکه چون فهمید حتی اگر دنیا پر از سکوت باشد، هنوز کسی هست که او را بی‌هیچ سوالی، بفهمد...
✍🏻|#مِهلیـــــــا

سپاس از تو… که با واژه‌هایت، نه‌فقط نوشتن، بلکه "احساس کردن" را به جان مخاطب تزریق می‌کنی. تو نویسنده‌ای، اما نه فقط از جنس کلمات… از جنسی ناب، ساخته‌شده از درک، از عمق، از دردهای بی‌صدا و صداقت بی‌نقاب. هر خطت، زخم‌هایی را لمس می‌کند که سال‌هاست پنهان مانده‌اند. و هر واژه‌ات، مرهمی‌ست بر دل‌هایی که بلد نیستند حرف بزنند. از تو ممنونم، نه فقط برای نوشتن، برای بودن، برای حس کردن، برای آن‌که با قلمت، بخشی از جانِ نانوشته‌ی من را نوشتی… با احترام و مهر،
✍🏻|#مِهلیـــــا #فرنوش احمدی

او خودش نویسنده است… اما گاهی نویسنده ها میخواهند با قلم، با واژه های دیگری، روایت شوند… بخشی از داستانِ دیگری… او مثل صفحه‌ای‌ست که بار ها واژه هایش خط خورده، اما در دلش هنوز جای یک شعر تازه خالی‌ست… خطوطش بوی جنگ می‌دهند، جنگی میان صبوری و تسلیم شدن.. لبخندش نقش نقاب نیست، بل تمرین جاویدان شدن است، تمرین بقاست… و نگاهش… آه از آن نگاه اغواگر … در برزخی میان شکستن و نجات یافتن معلق است… او خودش را نمی‌نویسد، چون میترسد تمام شود… اما منِ « فرو »، با همان عشق که باید برای یک دردِ نانوشته داشت، مینویسمش…
~فرنوش احمدی~ #مهلیــــا

با مردم این شهر بیگانه بودن زیباست 🌺