Doug Rattmann
Open in Telegram
322
Subscribers
No data24 hours
+37 days
-1030 days
Posts Archive
جمع بندی اینطوریه که ما مجموعا بشریتی هستیم که اونقدر بالغ نیستیم رفتار درست رو در تمام سال داشته باشیم، پس روزهای مشخصی رو برای برون ریزی انتخاب میکنیم. روزهایی که برای گذشتگان معنای خاصی داشتند و یادآور ارزشهایی بودند. حال از این بشریت، گیر جامعهای افتادیم که حتی در اون روزهای خاص هم رفتار درست رو نشون نمیده، و خالی از ارزشهای گذشتگانشه. حالا این جامعه، درگیر حکومتیه که اعیاد رو یا تصرف میکنه یا ایدئولوژی خودشو غالب میکند و سعی در سانسور ارزشهای گذشتگان و جلوگیری ازش رو داره. مناسبتهای درست هم حتی وجود نداره برای اقلیتی که میخوان اونارو پاسبدارند. کارناوال، فستیوال، همایش و تورنومنتی تقریبا وجود نداره و ایرانی اعتیاد پیدا کرده به دستههای سینهزنی برای تجربه کردن «اسپورت»ی که غرب تجربه میکنه. حال در این خفقان، کسانی که خود را مخالف اعیاد میدانند، متحد شما نیستند. درواقع موافق اهمیت آنان هستند و صرفا با چگونگی رفتارش با بقیه اختلاف نظر دارند. در این بلبشو، هیچ افتخاری در ستیز با اعیاد [غیرحکومتی] نیست. هرکسی بتونه فرار میکنه، و هرکسی موند سعی میکنه هرچقدر میتونه با همین بهونهها، به زندگی ادامه بده. وقتی ما بابت تولد تینا نورعلی سر مزارش رفتیم، آیا واقعا هدف یادآوری بدنیا اومدن کسی بود که از دنیا رفته؟ چه نفعی براش داره؟ تولدش، بهانهای شد برای یادآوری مظلومیت و کشته شدنش. کسی به شما نمیگه فرهنگ مسموم رو نجات بدید، ولی اهمیت دادن به اعیاد و به اون بهانهها، برای خودتون ارزشهارو پاسداشتن به زندگی و روحیه خودتون کمک میکنه. جزوی از بشریت و جامعه بودن برای سلامت روان حیاتیه، برخلاف تصوری که تینیجرهای جامعهگریز دارند. همچنین «مناسک»، تو افزایش سطح زندگی کمک شایانی میکنه، تا حدی که انسان حتی مناسکهای شخصی و خردهفرهنگهای درونی میسازه تا به خودش یادآوری کنه. مثل تاریخ ترک سیگار، سالگرد رابطه، تاریخی که استخدام شده، یا تاریخی که مهاجرت کرده. درواقع پاسداشتن اعیاد در ممالک نرمال، نباید باعث بشه که مانند بشریت رفتار بالغانه فراموشمون بشه، بلکه این اعیاد برای «در جریان جامعه رفتن» است، و همچنین روحیه شخصی. باید بدانیم چرا اعیاد مهم هستند و چرا مهم نیستند، تا زندگی بهتری داشته باشیم. تا طوری رفتار کنیم که هر روز عید و تولد کسی باشد، و در غمش انگار عزای عمومیست. و همچنان، به بهانه مناسکها، با دیگران این رفتار را سهیم شویم.
• مناسبت و بشریت
- ۱۴۰۵.۰۱.۰۱
یک نکتهای درباره مناسبتها وجود داره که کمتر کسی بهشون توجه میکنه، با اینکه فکر میکنند همه بهش پرداختند، و اون فیلتر آگاهانه رفتار انسانیه.یک پکیج از اعیاد و مناسبهای شاد رو درنظر بگیرید، خانوادهها کمی پول پسانداز میکنند و میرن به سفر و طبیعت، و داخل سفر حداقل سعی میشه کسی سخت نگیره تا به همه خوش بگذره. بزرگترها کمی پول توجیبی، یا عیدی، یا هدیه کادو تولد میدن به بچهها، که میتونن با اونا کلی خوراکی بخرند. به دیدار اقوام و دوستان میرن، بزرگترا صحبت میکنند و کوچکترها بازی میکنند. تو جامعه، عدهای که استطاعت مالی دارند از شربت گرفته تا غذا، پخش میکنند و اونایی که کمتر میتونند، در حد همسایه به همسایه. هرسال تکرار میشه و خاطرات خوشی باقی میمونه. حالا یک پکیجی از اعیاد غمگین رو در نظر بگیرید. میتونی چه تو کارناوالهای خاص چه در شخصیگری غمگین باشی و سوگواری کنی، کسی بهت گیر نمیده چرا حالت خوب نیست یا چرا مشکی پوشیدی. تو جامعه، عدهای که استطاعت مالی دارند از شربت گرفته تا غذا، پخش میکنند و اونایی که کمتر میتونند، در حد همسایه به همسایه. هرسال تکرار میشه و خاطرات خوشی باقی میمونه. این ناراحت کنندس که چقدر یک جامعه میتونه «جامعه» باشه، و همه دقیقا میتونند همین رفتار درست رو داشته باشند تا به همه بهتر بگذره، و دریغ کنه. میتونند و نمیکنند. دیدن این پتانسیل دردناکه. از توانشان برمیاید و نمیکنند. برای همین، این رفتارهارو میزارن برای روزهایی خاص در تقویم. باید بررسی کرد دقیقا در چه ریشه داره، آیا صرفا سنته یا توده نمیتونه مثل یک انسان بالغ رفتار کنه که هروقت تونست هرچقدر تونست به بقیه بیمناسبت حال بده و همدردی کنه براشون. نمیخوام بگم مناسبتهای تقویم بیهودهست یا مهم نیست؛ بلکه شاید برای بشریتی که اینطور عمیق آلوده شده، همین مناسبتها تنها کورسوی امید باشه تا درست رفتار کنه. درنهایت افسوس که این هم حتی دغدغه انسان مدرنه، نه ما. دغدغه اینکه رابطه بین بشریت و مناسبتها چیه، مال جاییه که حداقل همون مناسبت به درستی برگذار میشه. اینجا مثل ماری که پوست میندازه، یک رد و هالهای از اعیاد وجود داره. به عبارتی، ما همه در اینجا مشغول به «تکرار عادتها» هستیم. اعیاد درباره یادآوری ارزشها و عقاید گذشتگان ما بود، و الان تبدیل به «اجبار به شادی» و «اجبار به غم» شده. به عنوان مثال روفرشی و رومبلی برای تمیز نگهداشتن فرشه، هدف انداختنش نگهداری از فرش برای مهمانیهای مهمه. وگرنه خودش ارزشی ندارد. وقتی زمان طولانی میگذره هدف اصلی فراموش میشه و اون عادت میمونه، عادتی که فکر میکنه ارزش روفرشی انداختن برا خود روفرشی انداختنه. ما در این مرحله در مناسبتها هستیم. یلدا برای یلدا، نوروز برای نوروز، چهارشنبهسوری برای چهارشنبهسوری، عزاداری برای عزاداری و تولد صرفا بابت تولد. همشون از معنا تهی شدند، که «چرا» باید در این ایام شاد یا غمگین بود؟ اینها یادآور چه موضوعاتی هستند که یادآوریشون مهمه؟ کسی بهخاطر نمیاره. جامعه ما حتی اون یک مقدار هم سالم نیست که حداقل در مراسمات، کاری که باید در تمام سال میکرد رو انجام بده. اگر اطرافیانتون مستثنی هستند، خوش شانسید و قدرشون رو بدونید. افراد دیگری هم هستند که تقریبا متوجه این سیرک تعهد به تقویم ایرانی جماعت شدند، و مخالفت لجوجانه خود را اعلام کردند. هرچند این لجاجت از روی اقتضای سن و شور جوانیه. مثلا تولدت برات مهم نیست؟ اگه مهم نبود یک روز عادی بود کنار روزای دیگه. نه مراسم میگیری نه چیزی، به کارات میرسی. ولی اینطور نیستی، چسناله میکنی، به همه یادآوری میکنی تولدت برات مهم نیست، استوری میزاری قیافتو عن میکنی، تیکه کتاب از نیچه و شوپنهاور و کامو میزاری دیلیت و آهنگ غمگین میزاری بیو. عمیقا تولدت برات مهمه که داری ریاکشن نشون میدی، صرفا بابت اینکه بگی خاصی، خلاف بقیه حرکت میکنی. لازم به ذکره برای مخالفت صریح با یک موضوعی باید هستهاشو قبول داشته باشی، چون اگه نداشته باشی انرژی نمیزاری براث مخالفت باهاش. به عنوان مثال، معترضان به لباسهای باز که میگن «زن کالای جنسی نیست» با پوشاندن بیش از حد تا حدقه چشم، نشون میدن که ناخودآگاه باور دارند «زن کالای جنسی است»؛ برای همین نیاز هست که کامل پوشیده بشه. درواقع دوطرف قبول دارند زن کالای جنسیه، یکی مشکلی نداره با دیده شدن و دیگری مشکل داره. وگرنه کسی که باور داره «زن کالای جنسی نیست» تحت تاثیر دوگانهپوشی باز/بسته قرار نمیگیره، مثل آدم یه لباس معمولی میپوشه. به همین منوال چه اونی که تولدش شاده چه غمگینه جفتشون تو تیم «تولد مهم است» هستند منتها یکی باور داره باید شاد بود و دیگری نه. کسی که تو تیم «تولد مهم نیست» است، نه خودشو غمگین میکنه نه ناناعت، به زندگیش ادامه میده.
مغزم بیربطترین حرفهارو تو بیربطترین جاها میزنه. مثل وقتی که داری سریال میبینی و لذت میبری و یهو بهت یادآوری میکنه خب این همه زمان هدر دادی تهش چیشد؟
وقتی هم که یه کتابی میخونم که کمی جالبه و فکر میکنم ممکنه ازش چیز جدیدی یاد بگیرم سر و کلش پیدا میشه میگه چه فایده؟ برای آدمای تو زندگیت چقدر مفید بودی؟
بعد گوشه خانه ولم میکند و میرود و مرا تنها میگذارد. هدفش اینه دست بکشم و زهرمارم بشود و فعلا هم موفقه.
حالا میگیم اطرافیانش ریتاردند و خوانندگانش میانگین خواننده رمانهای تلگرامی هستند.
خودش تو خلوت خودش نمیشینه گاهی فکر کنه شب قبل خواب که دارم با زندگیم چیکار میکنم؟
البته این متن رو میشه درباره هزاران نفر دیگه بدون تغییر دادن کلمات به کار برد. مثل آکیرا که یحتمل توئیتریه و توئیت هاشو ورداشته چاپ کرده.
تو اون چرخه ویراستار، ناشر، ناظر دستگاه چاپ و سرکارگر یکی نبود بگه داریم با کاغذایی که حاصل قطع درخته چیکار میکنیم؟
داستان کوتاه سوپراستار (گل سرسبد مجموعه زمانسوار) به ایتالیایی هم ترجمه شد.
پشتکار این زن بینظیره.
• جامعه سالم
یه صحبتی میکردیم با دوستی، که نتیجش این شد ما چیزی تحت عنوان جامعه به مثابه جوامع دیگر نداریم، چون شما حتی نمیتونی رندوم به هم محلیت که نمیشناسی بگی «سلام رفیق امروز چه زیبا لباس پوشیدی دمت گرم» و راهتو بکشی بری بدون اینکه یا چاقو بخوری یا فکر کنن مزاحمی. به هرحال یه دلیلی داره اینجا دوربین مخفی تلفات میده و نمیشه چندان شوخی کرد. دلیلی داره که کلاسهای «ارتباطگیری» انقدر بازارش داغه. دلیلی داره که حتی جا نیوفتاده کسی از تیپت تعریف کنه و مزاحم نباشه، چون در هزاردرصد مواقع مزاحمه. نبود جامعه اینگونه نیست که مثل نبود یک مبل، زیرتو خالی کنه و با کون بخوری تو موکت و ردش بمونه؛ همه چی مثل همیشهست، ولی احساس تنهایی میکنی چون جمعی نیست که جزوش باشی. نهایتا از نشانهها میفهمی هیچوقت با همسایههات یک جامعه سالم رو تشکیل نداده بودی.
همین چیزای بزرگ، ریشه مشکلات فرعی زیادی هستند. یکیش همین مقوله «کراش» زدنه. عاشق شدن، وارد رابطه شدن، شکست خوردن، پایین اومدن روحیه و آسیب عاطفی، و سپس تکرار سیکل. تا جایی که روان سالمی برای جوان باقی نمونه. چطور؟ بزارید مثال بزنم:
به یک نان فانتزی فروشی میرید و یک دختر کیوت میبینید که چهره ساده و طبیعی و غیرعملی، ولی بامزهای دارد. شما غرق در افکار منفی بودید، و لبخند او و لباس مرتب و خوشبرخوردی مناسبش حال شمارا واقعا بهتر میکند. شما جلو میروید، بابت اینکه زیبا هستند، یا درست رفتار کردند تشکر میکنید زیرا واقعا لطفی در حقتان شده، و سپش به خانه رفته و به زندگی خود ادامه میدهید. این یک سناریو فانتزی بود، حالا سناریو حقیقی:
شما جلو نمیروید و چیزی نمیگویید. چون نگفتید، آن حس خوبی که به شما منتقل شده را پس ندادید، برای همین دوباره یاد طرف میوفتید، فکر میکنید کراش زدهاید، چون بعد چند روز هنوز آن حس تخلیه نشده تصور میکنید عاشق او هستید که مرتب به او فکر میکنید، سپس با تلقین واقعا عاشق او میشوید، کشکی کشکی میروید جلو و پیشنهاد میدهید، یا قبول نمیکند و کشکی کشکی ناراحت میشوید یا قبول میکند و ۵۰/۵۰ پیش میرود، که در اکثر مواقع منجر به کات میشود.
سوال پیش میایه چرا؟ خب چرا نداره. مودبترین افراد هم داخل رانندگی وقتی یهو یکی میپیچه جلوشون، فحش میدن. چون اون هیجانی که بهشون وارد شده رو اگر خالی نکنند، میمونه و جمع میشه و در رفتارهای خطرناک مثل عصبانیت و کورس گزاشتن و سبقت گرفتن خودش رو نشون میده که ممکنه منجر به تصادف بشه. قاعدتا چارتا فحش دادن و به زندگی ادامه دادن بهتر از مردنه. اینجا هم شما همینکه نمیتونی تعریف کنی و مزاحم تلقی نشی، تجمیع یک چیز کوچک و بیاهمیت باعث میشه جدی جدی فکر کنید یارو فرشتس یا شما عاشقش هستید. انسان همینقدر فلکزدهست که در نوع خودش جالبه.
• خورد و خوراک دیکتاتورها - ویتولد شابوفسکی
- تا وقتی که فقط انتقاد میکنی اما سعی برای تغییر چیزی نداری، آنها کاری به کارت ندارند.
- امین از هر کسی که ممکن بود تهدیدی برای قدرتش باشد می ترسید، بیشتر از همه از مردمی که تحصیل کرده پولدار بودند یا ارتباطاتی با دولت قبلی داشتند. بنابراین به پلیس و ارتش اختیار نامحدودی داده بود با اقتدار قانون آنها می توانستند مردم را بکشند. اداره امنیت عمومی با مصونیت کامل و بدون هیچ محدودیتی آدم می کشت.
- در شوروی حتی آشپزها هم مثل آشپزهای یک ابرقدرت رفتار میکردند. ما همه روی یک اجاق گاز بزرگ غذا می پختیم و گاهی آنها قابلمه های ما جابجا میکردند. اصلاً نیازی به انجام این کار نبود؛ آنجا فضای کافی برای همه وجود داشت. اما آنها این طور بودند کشورشان در سیاست تحمیل کننده بود و آنها در آشپزخانه.#ط
... وقتی یکی چند سده قبل یه چیزی فهمیده، اونو مکتوب میکنه و به بقیه انتقال میده و بقیه دومینو وار دیگه اون اشتباه رو انجام نمیدن. اینطور نیست علم تجربه و آزمون خطای قوم محو بشه، بلکه با ارتباط پیوسته، ضریب میخوره و هرچه میره جلوتر قدرتمندتر میشه. خیلی حرفه تو هنوز نامههای سلیمان رو بخونی و درس بگیری. خیلی حرفه کشتهشدههای جنگ جهانیت رو دقیق به اسم بشناسی و یادت نره برای چی مردن. به این میگن ریشه، چون تداوم داره، چون از اشتباه درس میگیره. برای همین هم همیشه دیدگاه یهود برخلاف بقیه، آیندهنگرتره در صورتی که دیگران راه حل مشکلات رو در بازهزمانی کوتاه میسنجند. یهود ابایی نداره پروژهای رو شروع کنه که حتی به اتمام رسیدنش رو با چشم نبینه. متحدایی که انتخاب میکنند، پروژههایی که دارند، درسهایی که از تاریخ میگیرند، اینا همه نشون میده چطور با تعداد کم در برابر جهان قد علم کردند. چه با یهود موافق باشی چه مخالف اهمیتی نداره، در نهایت انسان منصف نمیتونه دشمن ماهرش رو تحسین نکنه. یهود تمام چیزی بود که مسلمان آرزو داشت بشه، و دستش به گوشت نرسید و پیفپیف کنان نهیش کرد. مثل پوششون، مثل روابط خانوادگیشون، مثل اهمیت دادنشون به شرع و غیره.
