Doug Rattmann
Open in Telegram
336
Subscribers
+124 hours
+67 days
+930 days
Posts Archive
همیشه میخواستم بتونم مثل تو افکارم رو توضیح بدم
تک تک حرفات رو درک میکنم اما نمیتونم همینقدر قشنگ و روان خودم رو توضیح بدم
کمکم کن
بازیگر پورن رو تو خبرگزاری فارس به عنوان «بازیگر معروف هالییودی» معرفی میکنند، تا بتونن از جملات میهنپرستانش استفاده کنند. به کسی میگن «شیر ایران» که تو یه ریلز اینستایی میخواست ثابت کنه اونی که تو پورن ترتیبشو از پشت داده آبشو داخل نریخته و اون آب مصنوعیه و همه جا میفروشنش.
هرکی از حکومت به شما لقب «خراب» رو داد رو معیار بگیرید که دارید درست زندگی میکنید.
یه روز در پنجره رو باز میکنم و میبینم شب تبدیل به روز شده و یک قارچ عظیم تو آسمون شکل گرفته. دونه دونه پشت هم این قارچها میان. زانو میزنم و دستامو باز میکنم و با لبخند و خوشحالی میمیرم که بالاخره دنیا از شر این شرارت محض انسانی خلاص شد.
این بنده خدا با چادر تو رودخونه رفتن و رزمایش شرکت کردن رو ندید و فوت شد. این چیزا صرفا «خیالپردازی» بود براش. فکر کن دنیای ما حتی برای یک آدم رندوم سالیان پیش فانتزی بهنظر میرسیده.
Repost from N/a
شاعر میگه
به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر
مباد آب حیاتت دهد به جای شراب
چنلهایی با موضوع «اعترافات مردم» در اغلب مواقع، صرفا فانتزیهای تخیلی ذهن نویسندههاست. چه خود صاحب کانال چنین تصوراتی داره، چه کسانی که براش ارسال میکنند. هردو طرف میدونن این داستانا واقعی نیست، ولی ارسالکننده مینویسه چون فتیشهای پنهانش رو بیدار میکنه و دریافتکننده که صاحب چنله، میزاره، چون این چیزا مخاطب و ویو و توجه همراه خودش میاره.
پیجهای اینستاگرامی هم از این قاعده مستثنی نیستند، به دنبال دیده شدن میرن. اگه با استناد به این مسائل کپشن زدی «جدیدا اینترنت جای بدی شده» دو صورت داره، یا واقعا ریتارد هستی، یا تو هم داری اکت بازی میکنی تا پستت فوروارد بشه.
اون بیرون داستانای عجیب و پیچیدهای وجود داره. بعضیاش به مخیله آدم هم نمیرسه. من ندیدم کسی اینارو جایی بنویسه، مثل «شهوانی»، «نینیسایت» و یا چنل «اعترافات».
اول تو ترمینال دیدمش. تنهایی سفر میکرد. رو جدول نشسته بود و با ایرپاد، سرش تو گوشی بود. موهاشو دماسبی بسته بود، شایدم گوجهای، نمیدونم. هرطور بسته بود یکم بیحوصله انجامش داده بود، طوری که چندتا تار مو افتاده بود تو صورتش. به نحوی که دوست داشتی اونارو با دست بندازی پشت گوشش و ازش بپرسی تو چرا ناراحتی؟ چرا یه گوشه نشستی؟ هرچی غم داری بده من. مثل وقتی که میریم خرید و کیفتو میدی من تا بری داخل لباس پروف کنی. بده من نگه دارم. خوب این کارو بلدم، سالها انجامش دادم.
دفعه بعدی که دیدمش گفتم منو یادته از دفعات قبل؟ گفتش نه. من هرچی کابوس میبینم سریع یادم میره. این خصلتش رو دوست دارم. چیزای منفی یادش نمیمونه. مثل وقتی که گفتم «بیا از این به بعد طوری رفتار کنیم که همو نمیشناسیم» و اون یادش رفت. هم حرف منو، هم خودمو. من دیگه ندیدمش. دیدمش البته، تو کافه بود. پرسید «بچهها یه نخ سیگار دارید؟»
بهش دو نخ دادم. گفت نه ممنون یکی کافیه. اومدم بیرون.
تا شب به این فکر کردم چرا براش روشن نکردم سیگارشو. چرا انقدر زود بلند شدم و بیشتر ننشستم. بیشتر نگاهش کنم. بیشتر نگاهم کنه.
باز دیدمش، همون شب.
در آغوشم گرفته بود. نرمی بازوهاش گوشام رو گرم میکرد. نفس عمیق کشیدم و حبس کردم. نمیخواستم اون هوا از من خارج بشه. عطر و بوش، اکسیژنی که به بدنش برخورد کرده، همش مال منه. تا ابد اینجا حبسه. البته ابد اینجا ۱۰ دقیقهست، تا خفه بشم. میخوام خفه بشم. میخوام برا اولین بار هرچی پرسید جوابشو ندم. مثل اینکه «الان وقت بیدار شدنته؟».
به تو ربطی نداره الان وقت چیه. من اینجام. خرابش نکن.
مثل اینکه «نمیخوای چیزی بگی؟»
نه نمیخوام، حرفامونو زدیم قبلا. بیا باهم فقط خفه شیم.
مثل اینکه «اینجا یکم گرمه»
به من ربطی نداره، تو همین وضعیت یه فکری بابتش بکن. من نمیتونم، فکرم مشغوله. مشغول توعه. من که بیدار نمیشم، چون تو قول نمیدی. قول نمیدی بازم بیای. قول بدی هم پاش مگه میمونی؟
دارم میرم.
بازم بیا.
«دست من نیست».
بهونست.
قول میدم همه سیگاراتو از این به بعد روشن کنم. خاموش دیگه دستت نمیدم. دیگه وقتی تو ترمینال تنهایی عقب نمیکشم، میام باهات حرف میزنم. از این به بعد تو خیابون که دیدمت صدات میکنم. نگاهمو نمیدزدم. خودمو قایم نمیکنم.
بازم بیا، خودتو قایم نکن.
miroc - بخش سوم
