en
Feedback
در باب روان‌کاوی و زندگی

در باب روان‌کاوی و زندگی

Open in Telegram

در این کانال یادداشت‌ها، ترجمه‌ها و تأملاتی درباره روانکاوی، روان‌شناسی، فرهنگ و جامعه منتشر می‌شود. شهاب یوسفی کاندیدای دکتری روان‌شناسی بالینی، انستیتو روان‌پزشکی تهران روان‌درمانگر تحلیلی راه ارتباطی: shahabyousefin@gmail.com

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
473
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+630 days
Posts Archive
گاهی مسئله این نیست که بیمار نمی‌داند چرا چنین می‌کند؛ مسئله این است که هنوز تجربه‌ی خاصی را واقعاً زندگی نکرده است. #مایکل_بالینت

آیا ممکن است آدم از چیزی بترسد که هنوز اتفاق نیفتاده، در حالی که آن اتفاق سال‌ها پیش افتاده باشد؟ وینیکات در مقاله‌ی «ترس از فروپاشی» به ایده‌ای می‌رسد که در نگاه اول عجیب است. او می‌گوید ترس از فروپاشی می‌تواند ترس از فروپاشی‌ای باشد که قبلاً اتفاق افتاده است. سؤال اینجاست که اگر اتفاق افتاده، چرا هنوز در آینده منتظرش هستیم؟ پاسخ وینیکات به چیزی برمی‌گردد که خیلی زود در زندگی اتفاق افتاده است. ممکن است یک اتفاق برای نوزاد رخ داده باشد، اما در آن زمان هنوز «من» به اندازه‌ای شکل نگرفته بوده که بتواند آن را تجربه کند. اتفاق افتاده، اما تجربه نشده است. به همین دلیل هم به شکل یک خاطره وارد گذشته نمی‌شود. برای همین است که وینیکات میان «اتفاق افتادن» و «تجربه شدن» فرق می‌گذارد. ممکن است چیزی در زندگی یک انسان رخ داده باشد، بدون اینکه آن اتفاق هنوز برای خودِ آن انسان تجربه شده باشد. انگار چیزی در گذشته مانده که هنوز نتوانسته وارد گذشته شود. این‌جاست که ترس معنا پیدا می‌کند. آدم ممکن است سال‌ها از فروپاشی بترسد، از خلأ بترسد، از اینکه یک روز دیگر نتواند خودش را نگه دارد. اما چیزی که از آن می‌ترسد، لزوماً یک اتفاق تازه نیست. ممکن است روان او همچنان در جست‌وجوی همان تجربه‌ی قدیمی باشد، تجربه‌ای که در زمان وقوعش امکان تجربه شدن نداشته است. وینیکات درباره‌ی این وضعیت جمله‌ی عجیبی دارد: بیمار در آینده به دنبال جزئیاتی از گذشته می‌گردد که هنوز تجربه نشده‌اند. یعنی چیزی را انتظار می‌کشد که در واقع پیش‌تر اتفاق افتاده است. این نگاه، معنای درمان را هم تغییر می‌دهد. در بعضی از این موارد، مسئله پیدا کردن یک خاطره‌ی فراموش‌شده نیست. چیزی برای به یاد آوردن وجود ندارد. اتفاق در زمانی رخ داده که هنوز کسی نبوده تا آن را به معنای روانی کلمه تجربه کند. بنابراین تنها راه «به یاد آوردن» آن، تجربه کردنش برای نخستین بار در زمان حال است، در انتقال و در رابطه‌ای که بتواند این تجربه را تحمل‌پذیر کند. اگر این اتفاق بیفتد، چیزی که سال‌ها به شکل ترس در آینده ظاهر می‌شده، بالاخره می‌تواند تجربه شود و جای خودش را در گذشته پیدا کند. وینیکات همین ایده را فقط درباره‌ی ترس از فروپاشی مطرح نمی‌کند. او از ترس از مرگ و از احساس خلأ هم حرف می‌زند. درباره‌ی خلأ نکته‌ی جالبی دارد: گاهی مسئله یک آسیب مشخص نیست. مسئله این است که زمانی قرار بوده چیزی اتفاق بیفتد و نیفتاده است. نوزاد حتی نمی‌توانسته بداند چه چیزی باید اتفاق می‌افتاد، پس نمی‌توانسته نبودنش را هم تجربه کند. بعدها ممکن است همان خلأ به چیزی تبدیل شود که فرد هم از آن می‌ترسد و هم مدام به سمتش کشیده می‌شود. شاید به همین دلیل است که در بعضی رنج‌ها، دانستن اینکه «چه اتفاقی افتاده» کافی نیست. چون مسئله همیشه خاطره‌ای نیست که پنهان شده باشد. گاهی چیزی رخ داده که آن‌قدر زود بوده که هنوز تجربه نشده است. و شاید یکی از عجیب‌ترین حرف‌های وینیکات همین باشد: ممکن است چیزی که تمام این سال‌ها از آمدنش می‌ترسیم، در واقع آینده نباشد. ممکن است گذشته‌ای باشد که هنوز برای اولین بار منتظر تجربه شدن است.

روان‌کاوی از لنز روان‌کاوانه روان‌کاوی فقط مجموعه‌ای از نظریه‌ها دربارهٔ ذهن نیست؛ خودِ روان‌کاوی نیز تاریخی دارد از باور کردن، دلبستگی، مناقشه، گسست و بازسازی. آنه‌گورین در این کتاب به یکی از مسائل کمتر دیده‌شده در تاریخ روان‌کاوی می‌پردازد: دانش روان‌کاوانه چگونه تولید می‌شود؟ چه چیزی باعث می‌شود یک روان‌کاو به نظریه‌ای عمیقاً وفادار بماند، آن را بسط دهد و حتی در برابر نقدهای بیرونی از آن دفاع کند؟ و در مقابل، چه زمانی همین وفاداری به نارضایتی تبدیل می‌شود؛ به این احساس که آنچه تاکنون می‌دانیم دیگر کافی نیست و باید چیز دیگری را جست‌وجو کرد؟ گوورین برای توضیح این پویایی، میان دو گرایش تمایز می‌گذارد: محافظه‌کارانه و رادیکال. محافظه‌کاری در اینجا به معنای محافظه‌کاری سیاسی نیست؛ بلکه به معنای حفظ یک سنت نظری، وفاداری به آن و تلاش برای عمیق‌تر کردن آن است. در سوی دیگر، گرایش رادیکال قرار دارد: میل به زیر سؤال بردن دانش موجود، ایجاد گسست و ساختن صورت تازه‌ای از نظریه. اما اهمیت استدلال گوورین دقیقاً در این است که این دو را صرفاً در تقابل با یکدیگر قرار نمی‌دهد. شاید یک سنت روان‌کاوانه برای زنده ماندن، هم به کسانی نیاز داشته باشد که شیفتهٔ آن‌اند و هم به کسانی که از آن دل‌زده و ناراضی‌اند. در این معنا، «شیفتگی» الزاماً نقطهٔ مقابل تفکر علمی نیست. یک نظریه برای اینکه بتواند رشد کند، گاهی به پیروانی نیاز دارد که آن را جدی بگیرند، در آن عمیق شوند و امکان‌های پنهانش را کشف کنند. اما همین سنت، بدون حضور کسانی که از آن ناراضی‌اند و محدودیت‌هایش را به پرسش می‌کشند، ممکن است به یک دستگاه بسته و تکرارشونده تبدیل شود. از همین‌جاست که کتاب به یکی از مسائل اساسی روان‌کاوی معاصر نزدیک می‌شود: آیا می‌توان هم به یک سنت وفادار بود و هم آن را نقد کرد؟ گوورین این پرسش را در بستر مناقشات درون روان‌کاوی، شکل‌گیری و تحول مکاتب مختلف و ظهور رویکردهای تازه دنبال می‌کند. او برای روشن‌کردن این پویایی، به نمونه‌های گوناگونی از تاریخ و نظریهٔ روان‌کاوی معاصر می‌پردازد؛ از جمله شکل‌گیری روان‌کاوی رابطه‌ای و دیدگاه‌ها و آثار چهره‌هایی چون رابرت استولورو، بتی جوزف، آنتونینو فِرو و مایکل آیزن. بااین‌حال، بحث کتاب به این چهره‌ها یا به روان‌کاوی رابطه‌ای محدود نمی‌شود؛ مسئلهٔ اصلی گوورین، بررسی سازوکارهایی است که از طریق آن‌ها سنت‌های روان‌کاوانه شکل می‌گیرند، تثبیت می‌شوند، مورد مناقشه قرار می‌گیرند و تغییر می‌کنند. در نتیجه، موضوع کتاب فقط این نیست که «کدام نظریه درست‌تر است». پرسش عمیق‌تر این است: چرا ما به نظریه‌ای باور می‌کنیم؟ چگونه یک باور نظری به «دانش» تبدیل می‌شود؟ و چه چیزی باعث می‌شود یک جامعهٔ روان‌کاوانه از یک نظریه دست بکشد و به سوی نظریه‌ای دیگر حرکت کند؟ شاید بتوان کتاب گوورین را تلاشی برای به‌کارگیری نگاه روان‌کاوانه بر خودِ جامعهٔ روان‌کاوانه دانست؛ یعنی روان‌کاوی نه فقط به‌عنوان دانشی دربارهٔ دیگری، بلکه به‌عنوان سنتی که باید بتواند خودش را نیز مورد پرسش قرار دهد.

اگر هوش مصنوعی قرار بود روان‌درمانگر شما باشد، واقعاً می‌توانست به شما کمک کند؟ جاناتان شدلر برای امتحان‌کردن این سؤال، چند مدل هوش مصنوعی را در نقش درمانگر قرار داد؛ و نتیجه، به گفته خودش، «به‌طرزی تماشایی بد» بود. اما وقتی نقش‌ها عوض شد و خودش درمانگر شد، هوش مصنوعی در نقش بیمار عملکرد عجیبی پیدا کرد. نتیجه، بازسازی یک جلسه روان‌درمانی شد؛ جلسه‌ای که کم‌کم از بی‌خوابی شروع می‌شود و به تنهایی، حسرت، خودتنبیهی، خشم و چیزی می‌رسد که بیمار تا آن لحظه حتی نمی‌دانسته باید چه نامی رویش بگذارد. این متن فقط درباره روان‌درمانی نیست؛ درباره این است که یک درمانگر واقعاً چه‌طور گوش می‌دهد و چرا گاهی یک سؤال، یک مکث یا حتی گفتنِ «نمی‌دانیم» می‌تواند مهم‌تر از یک پاسخِ آماده باشد.

مسئله این نیست که انسان می‌خواهد بهترین باشد؛ مسئله از جایی آغاز می‌شود که دیگر به خودش اجازه ندهد ناقص، معمولی یا حتی گاهی ناکافی باشد.

مشکل مطرح‌شده تمام داستان نیست هیچ‌کس نمی‌تواند از پیش بداند که پس از شروع روان‌درمانی چه مسائلی آشکار خواهند شد. شروع درمان مانند باز کردن جعبه پاندورا است. افراد گاهی برای دریافت کمک درباره مسائل ظاهراً مشخص و معمول مراجعه می‌کنند: فشار روانی ناشی از محیط کار، مشکل خواب، یا کمک برای حل مسئله‌ای با همسرشان. در ابتدا همه‌چیز ساده به نظر می‌رسد. اما بعد مشخص می‌شود که فرد در مسیر طلاق قرار دارد، درگیر خشونت خانگی است، در حال از دست دادن تماس خود با واقعیت و ورود به وضعیت روان‌پریشی است، افکار یا رفتارهای خودکشی دارد، یا با پیامدهای یک ترومای شدید دست‌وپنجه نرم می‌کند. آنچه در سطح دیده می‌شود، تمام واقعیت نیست و چیزهای کمی آن‌قدر ساده هستند که در ابتدا به نظر می‌رسند. مشکلاتی که فرد در ابتدا به‌عنوان مشکل اصلی مطرح می‌کند، اغلب تنها نوک کوه یخ هستند. ممکن است خود فردی که برای کمک مراجعه کرده نیز این موضوع را تشخیص ندهد. اما متخصص سلامت روان باید بداند که چنین احتمالی وجود دارد. او می‌داند چگونه یک ارزیابی جامع انجام دهد، و روان‌درمانی ماهرانه از همین‌جا آغاز می‌شود؛ در واقع، متخصص از نظر حرفه‌ای موظف است از همین نقطه شروع کند. درمانگر در دام این تصور نمی‌افتد که می‌تواند نگرانی‌های فرد را به‌صورت تکه‌تکه و جداگانه بررسی کند، بدون آنکه بیمار و تاریخچه او را بشناسد. او برای مواجهه با اتفاقات غیرمنتظره آمادگی دارد و می‌داند وقتی موقعیت‌های اضطراری پیش می‌آیند، چگونه با آنها برخورد کند. متخصصان ماهر همچنین می‌دانند چه زمانی مسئله خارج از حوزه تخصص آنهاست و چه زمانی و چگونه باید فرد را به متخصص دیگری ارجاع دهند؛ برای مثال، زمانی که بیمار به ارزیابی پزشکی نیاز دارد، زیرا چیزی که در ظاهر یک مشکل سلامت روان به نظر می‌رسد ممکن است در واقع یک مشکل پزشکی باشد. درمانگری که به افراد غریبه در اینترنت توصیه می‌کند، هیچ مسئولیتی را بر عهده نمی‌گیرد. او از اقتدار و اعتبار روان‌درمانی استفاده می‌کند، در حالی که هیچ‌یک از مسئولیت‌های حرفه‌ای‌ای را که این اقتدار را توجیه می‌کنند نمی‌پذیرد. درمانگری که به افراد غریبه در اینترنت توصیه می‌کند، هیچ مسئولیتی را بر عهده نمی‌گیرد. به همین دلیل است که متخصصان حرفه‌ای، روان‌درمانگرانی هستند که در مطب خود و در چارچوب یک رابطه حرفه‌ای درمانی فعالیت می‌کنند، نه در شبکه‌های اجتماعی. این حداقل استانداردی است که در قبال افرادی که برای دریافت کمک به ما مراجعه می‌کنند، موظف به رعایت آن هستیم.

روان‌درمانگران حرفه‌ای در فضای مجازی مانند «درمانگر» رفتار نمی‌کنند چرا روان‌درمانی در بستر یک رابطه درمانی شکل می‌گیرد، نه در شبکه‌های اجتماعی؟ جاناتان شدلر متخصصان صاحب صلاحیت سلامت روان در شبکه‌های اجتماعی به افراد غریبه طوری پاسخ نمی‌دهند که گویی آنها مراجع یا بیمارشان هستند. ما روان‌درمانگر هستیم در مطب‌های خودمان، در چارچوب یک رابطه حرفه‌ای روان‌درمانی. روان‌درمانی در همان بستر اتفاق می‌افتد. از هر کسی که در شبکه‌های اجتماعی به شما «مثل یک درمانگر» پاسخ می‌دهد دوری کنید. آنها با این کار نشان می‌دهند که درک درستی از ماهیت درمان و مرزهای حرفه‌ای ندارند. اگر وکیلی را ببینید که بر اساس یک توییت به یک فرد غریبه مشاوره حقوقی می‌دهد، چه فکری می‌کنید؟ یا پزشکی که بر اساس یک پست برای کسی تشخیص پزشکی می‌گذارد یا نسخه تجویز می‌کند؟ بیشتر مردم چنین رفتاری را یک علامت هشدار می‌دانند. بااین‌حال، به نظر می‌رسد برخی افراد انتظار دارند متخصصان سلامت روان در فضای آنلاین با آنها طوری تعامل کنند که گویی مراجع یا بیمار آنها هستند. این‌گونه نیست و نمی‌تواند هم این‌گونه باشد. روان‌درمانی در یک رابطه اتفاق می‌افتد برای مثال، اگر یکی از بیماران من رفتاری بی‌ادبانه یا خصمانه داشته باشد، احتمالاً درباره افکار، احساسات و تجربه او کنجکاو می‌شوم؛ از جمله درباره تجربه او از من و تعامل میان ما. من این موضوع را به‌عنوان یک پرسش باز در نظر می‌گیرم که آیا کاری از جانب من باعث رنجش او شده است، یا اینکه برداشت او از من تحت تأثیر یک رابطه گذشته قرار گرفته است، یا شاید ترکیبی از هر دو عامل. این فرایند در چارچوب یک رابطه مستمر انجام می‌شود؛ رابطه‌ای که در آن نوعی اعتماد متقابل شکل گرفته و هر دو طرف درک مشترکی دارند که صحبت کردن درباره تعامل میان آنها بخشی از فرایند درمان است. این رابطه همچنین رابطه‌ای است که در آن من در طول جلسات، تمام و کمال به بیمارم توجه می‌کنم؛ به خاطر دارم که چرا مراجعه کرده است؛ تعامل فعلی خودمان را در بستر گسترده‌تر تاریخچه شخصی و روان‌شناختی او در نظر می‌گیرم؛ و از تخصص بالینی خود تا حد توان برای ارائه کمکی که بیمار برای آن مراجعه کرده است استفاده می‌کنم. این کار، کار حرفه‌ای است و بابت آن دستمزد دریافت می‌کنم. تعاملات آنلاین، روان‌درمانی نیستند. مسئله دیگری نیز وجود دارد: مسئولیت و پاسخ‌گویی حرفه‌ای. روان‌درمانگری که بیماری را برای درمان می‌پذیرد، مسئولیت حرفه‌ای و قانونی درمان او را بر عهده می‌گیرد. این کار یک بازی یا مسابقه محبوبیت برای جمع‌آوری کلیک نیست. پای زندگی انسان‌ها در میان است.

در باب زیستن با درد انسان بودن با یک تناقض ذاتی گره خورده است: ما تلاش می‌کنیم از شرایطی بیشترین بهره را ببریم که می‌دانیم در نهایت با یک فاجعه به نام مرگ پایان می‌یابد. در جهانی که همه‌چیز و همه‌کس در آن شکننده و گذراست، چگونه می‌توان زندگی معناداری ساخت؟ روانکاوی، در کنار تمام پیچیدگی‌های بالینی‌اش، می‌تواند به عنوان «هنرِ زندگی کردن» خوانده شود. ماری روتی، اندیشمند و روانکاو، در آثار خود به این مسئله می‌پردازد که چگونه انسان می‌تواند در میانه‌ی فقدان‌ها، تروماها و رنج‌های اجتناب‌ناپذیر، دوام بیاورد و حتی از آن‌ها زیبایی خلق کند. گذشته هرگز به معنای واقعی نمی‌گذرد. روانکاوی به ما نشان می‌دهد که ناخودآگاه، نگهبانِ فرم‌های باستانیِ رنج‌های ماست. وقتی مدام در روابط اشتباه می‌افتیم، وقتی شکست‌های مشابهی را بارها و بارها تجربه می‌کنیم و وقتی با دست‌های خودمان شرایط سقوطمان را فراهم می‌کنیم، اغلب احساس می‌کنیم که این «سرنوشت» یا «نفرین» ماست. اما این سرنوشت نیست؛ این «اجبار به تکرار» است. دردهای هضم‌نشده‌ی گذشته در زمانِ حال حبس می‌شوند و به شکلِ علائم روانی خود را نشان می‌دهند. ما به صورت ناخودآگاه به همان بن‌بست‌های قدیمی برمی‌گردیم، چون روانِ ما به دنبال راهی برای حل و فصل کردنِ آن‌هاست، اما مدام در همان تله‌ی همیشگی می‌افتد. آیا می‌توان از این چرخه‌ی باطل خارج شد؟ روانکاوی می‌گوید بله، اما نه با پاک کردن یا انکارِ گذشته. راه رهایی، در آغوش کشیدنِ فعالانه‌ی آن چیزی است که بر ما گذشته است. در اینجا، روانکاوی با مفهوم عمیقِ نیچه‌ای یعنی Amor Fati (عشق به سرنوشت) پیوند می‌خورد. عشق به سرنوشت به این معنا نیست که در برابر جبرِ روزگار تسلیم شویم. به این معناست که نخواهیم هیچ‌چیز در گذشته، حال و آینده متفاوت از آن چیزی باشد که هست. انسانی که سرنوشتش را دوست دارد، فقط رنج را «تحمل» نمی‌کند، بلکه می‌پذیرد که بدون آن فقدان‌های ویرانگر، بدون آن تحقیرها و ناامیدی‌های تلخ، او هرگز به انسانی که امروز هست تبدیل نمی‌شد. این یک رستگاریِ خلاقانه است؛ تبدیل کردنِ جمله‌ی منفعلانه‌ی «این اتفاقی بود که بر سر من آمد» به جمله‌ی قدرتمندانه‌ی «این همان چیزی بود که من اراده کردم.» فقدان، به مثابه زهدانِ خلاقیت یکی از تامل‌برانگیزترین بخش‌های این نگاه، درک رابطه‌ی میان «از دست دادن» و «خلق کردن» است. ما موجوداتی هستیم که با یک «نقصان» یا جای خالیِ درونی زندگی می‌کنیم. دقیقاً به خاطر همین جای خالی است که به سمت خلق کردن، عشق ورزیدن و هنر سوق داده می‌شویم. وقتی کسی را که دوست داریم از دست می‌دهیم، تنها او را از دست نداده‌ایم؛ ما آن نسخه‌ای از خودمان را که در کنار او بودیم نیز از دست می‌دهیم. این فقدانِ مضاعف، در ابتدا روان را فلج می‌کند، اما در نهایت ما را وادار می‌کند تا بخش‌های منسوخ‌شده‌ی وجودمان را دور بریزیم و امکانات روانی جدیدی بسازیم. خلاقیت، راهی برای تحمل‌پذیر کردن فقدان است. ما از طریق خلاقیت، دردهای حبس‌شده در بطری را آزاد می‌کنیم. ما یک رنج گنگ و بی‌نام را به یک روایت معنادار ترجمه می‌کنیم. هنرِ روانکاوانه‌ی زیستن، ساختنِ یک زندگیِ بی‌نقص و بدون درد نیست. هنرِ زندگی، مهارت بندبازی روی طناب باریک فقدان‌هاست. این‌که بپذیریم دردهای ما بی‌فایده نیستند، بلکه مصالحی هستند برای ساختن معنا. ما با پذیرشِ شکنندگی خود و تمام کسانی که دوستشان داریم، یاد می‌گیریم بن‌بست‌های تاریک روانمان را به خیابان‌هایی برای عبور تبدیل کنیم.

کتاب مکان‌های ناآگاه: هیپنوتیزم و ظهور سِتینگ روان‌کاوانه نوشته‌ی آندرس مایر یکی از آثار جذاب درباره‌ی تاریخ شکل‌گیری روان‌کاوی است؛ اما نه از آن جنس کتاب‌هایی که صرفاً سیر تحول نظریه‌های فروید را روایت می‌کنند. پرسش اصلی کتاب چیز دیگری است: روان‌کاوی چگونه به‌عنوان یک «شیوه‌ی کار» و یک «موقعیت درمانی» شکل گرفت؟ روایت آشنایی که معمولاً از تاریخ روان‌کاوی می‌شنویم، چیزی شبیه این است: هیپنوتیزم → کنار گذاشته شد → فروید روان‌کاوی را ابداع کرد. اما مایر این روایت خطی را پیچیده‌تر می‌کند. از نظر او، روان‌کاوی را نمی‌توان جدا از فرهنگ پزشکی و علمی قرن نوزدهم، به‌ویژه پژوهش‌های مربوط به هیپنوتیزم، فهمید. در نیمه‌ی اول کتاب، نویسنده به فرانسه‌ی قرن نوزدهم و به‌خصوص شارکو  و بیمارستان سالپتریه می‌پردازد؛ جایی که هیپنوتیزم به یکی از ابزارهای مطالعه‌ی پدیده‌های روانی تبدیل شده بود. در اینجا یک مسئله‌ی مهم مطرح می‌شود: چگونه می‌توان یک پدیده‌ی روانی را مشاهده کرد؟ در فضای هیپنوتیزم، بدن بیمار به محل مشاهده و آزمایش تبدیل می‌شد. حالت‌های بدن، حرکات، واکنش‌ها و پدیده‌های هیپنوتیک می‌توانستند همچون داده‌هایی برای مطالعه‌ی روان در نظر گرفته شوند. اما به تدریج اتفاق مهمی رخ می‌دهد. در مسیر شکل‌گیری روان‌کاوی، دسترسی به ناآگاه دیگر عمدتاً از طریق مشاهده‌ی مستقیم بدن یا القای یک حالت هیپنوتیک دنبال نمی‌شود؛ بلکه گفتار بیمار به یکی از مهم‌ترین راه‌های دسترسی به ناآگاه تبدیل می‌شود. رؤیا، تداعی، لغزش‌های زبانی، مقاومت و در نهایت انتقال، جایگاه متفاوتی در این شیوه‌ی کار پیدا می‌کنند. از این منظر، یکی از جالب‌ترین ایده‌های کتاب، مفهوم Psychoanalytic Setting  است. مایر در یکی از فصل‌های مهم کتاب از تعبیر: «Experimentalism without a Laboratory» استفاده می‌کند. یعنی چه؟ اگر در فضای پزشکی و هیپنوتیزم، بیمارستان و آزمایشگاه محل مشاهده و تولید پدیده‌های روانی بودند، در روان‌کاوی این «محل» به تدریج به اتاق روان‌کاوی و سِتینگ خاص آن منتقل می‌شود. در اینجا دیگر قرار نیست روان را با ابزارهای آزمایشگاهی مشاهده کنیم. دو نفر در یک فضای مشخص قرار می‌گیرند؛ یکی سخن می‌گوید و دیگری گوش می‌دهد. و همین قرار ساده، به تدریج تبدیل به بستری برای کار با ناآگاه می‌شود. از این زاویه، حتی چیزهایی که امروز برایمان بدیهی به نظر می‌رسند مثل اتاق درمان، جایگاه تحلیل‌گر، کاناپه، فاصله‌ی میان تحلیل‌گر و بیمار، زمان و چارچوب جلسه دیگر جزئیات حاشیه‌ای نیستند. خودِ این عناصر بخشی از تاریخ ساخته‌شدن روان‌کاوی‌اند. این نگاه، تصویر فروید را هم تغییر می‌دهد. به جای روایت ساده‌ی «نابغه‌ای که ناگهان روان‌کاوی را اختراع کرد»، با فرایندی تاریخی مواجه می‌شویم که در آن پزشکی، هیپنوتیزم، شیوه‌های مشاهده، مطب خصوصی، رابطه‌ی پزشک و بیمار و تکنیک‌های مختلف کار با روان، به تدریج در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. در نتیجه، سؤال کتاب فقط این نیست که: فروید چه نظریه‌ای درباره‌ی ناآگاه داشت؟ بلکه سؤال بنیادی‌تری مطرح می‌شود: چه نوع فضا، رابطه، تکنیک و موقعیتی لازم بود تا ناآگاه بتواند به موضوع یک شیوه‌ی درمانی تبدیل شود؟ شاید به همین دلیل عنوان کتاب—Sites of the Unconscious—اهمیت زیادی دارد. ناآگاه فقط یک مفهوم نظری نیست؛ بلکه در مکان‌ها، بدن‌ها، روابط، گفتار و شیوه‌های خاصی از کار بالینی قابل پیگیری است. و شاید بتوان یکی از مسیرهای اصلی تاریخ روان‌کاوی را این‌گونه خلاصه کرد: از مشاهده‌ی بدنِ هیپنوتیزم‌شده → به شنیدن گفتار → و از آزمایشگاه → به سِتینگ روان‌کاوانه. این کتاب در سال ۲۰۱۳ توسط  انتشارات دانشگاه شیکاگو منتشر شده و نسخه‌ی انگلیسی آن ترجمه و بسط ‌یافته‌ی اثر آلمانی آندرس مایر است. برای کسانی که به تاریخ روان‌کاوی، فروید، هیپنوتیزم و به‌خصوص مفهوم ستینگ علاقه دارند، این کتاب می‌تواند دریچه‌ی متفاوتی برای فهم چگونگی شکل‌گیری کار بالینی روان‌کاوانه باز کند. #تاریخ_روانکاوی

چرا چنان رفتار می‌کنیم که گویی برخی از افکارمان از آنِ ما نیستند ذهن چندپاره است؛ این بینشِ بنیادیِ روان‌کاوی است. «در رویکردهای روان‌پویشی برای کمک به افراد، مضمونِ محوری آن است که هرچه با خود صادق‌تر باشیم، بختِ داشتنِ زندگی‌ای رضایت‌بخش و سودمند بیشتر می‌شود.» ما «نویسندگان» افکار و کنش‌های خویشیم. برخی را از آنِ خود می‌دانیم و برخی دیگر را از خود سلب می‌کنیم. آن‌گاه که مالکیت را می‌پذیریم، از ضمیر «من» بهره می‌گیریم: «من این کار را کردم»، «من آن را گفتم». اما هنگامی که از پذیرشِ مالکیت سر باز می‌زنیم، غالباً به «آن» پناه می‌بریم: «منظورم آن نبود»، «خودش اتفاق افتاد»، «تقصیر الکل بود»، «شیطان فریبم داد». زیگموند فروید بیش از یک قرن پیش این تمایز را مشاهده کرد و دقیقاً از همین دو واژه «من» و «آن» برای نامیدنِ افکار و اعمالی استفاده کرد که یا به خود نسبت می‌دهیم یا از خود سلب می‌کنیم. در آلمانی: Das Ich und das Es یعنی به‌طور تحت‌اللفظی: «من» و «آن». این تعبیرها ساده و شهودی‌اند. بااین‌حال، بعدها مترجمی به نام جیمز استریچی آن‌ها را به «ایگو» (ego) و «اید» (id) برگرداند و با به‌کارگیری اصطلاحات لاتینی، رنگ‌وبویی به‌ظاهر علمی‌تر به آن‌ها داد. مشاهدهٔ محوری روان‌کاوی این است که ذهن با خود در تعارض است؛ بخش‌هایی از ما بخش‌های دیگر را طرد می‌کنند. این وضعیت را می‌توان با بیماری‌های خودایمنی سنجید، جایی که بدن علیه خود می‌شورد. فردی که فکری یا کنشی را انکار می‌کند، در دل می‌گوید: «این من نیستم.» اما نکتهٔ اساسی این است: آن‌که انکار می‌کند و آن‌که انکار می‌شود، یک تن‌اند. هدفِ بنیادیِ روان‌درمانیِ روان‌کاوانه آن است که آن بخش‌هایی از خود را که پیش‌تر طرد کرده‌ایم، بازشناسیم و دوباره از آنِ خود کنیم. از رهگذرِ این فرایندِ بازپس‌گیری، به یکپارچگیِ بیشتری دست می‌یابیم. این همان معنای گفتهٔ مشهور فروید است: «آنجا که آن بود، من خواهم شد.» (که اغلب چنین ترجمه می‌شود: «آنجا که اید بود، منِ آگاه خواهد شد.») بااین‌همه، آنچه «من» می‌نامیم نیز خود یکدست نیست. گویی بخشی از «من» از دیگر بخش‌ها فاصله می‌گیرد و بر آن‌ها داوری می‌کند؛ همان بخشی که می‌گوید: «عالی انجام دادی» یا «خراب کردی.» فروید این بخش را «ابر-من» (Über-Ich) نامید که آن نیز توسط همان مترجم به «سوپرایگو» (superego) برگردانده شد. باز باید تأکید کرد: داور و آن‌که مورد داوری قرار می‌گیرد، یک نفر است. «اید»، «ایگو» و «سوپرایگو» موجودیت‌هایی عینی یا همچون اشخاصی کوچک با شخصیت‌های مستقل نیستند؛ این‌ها صرفاً استعاره‌هایی‌اند برای توصیفِ چندپارگیِ درونی. هنگامی که درمانگری می‌گوید «بخشی از تو این را می‌خواهد و بخشی دیگر چیز دیگری»، در واقع آگاهانه یا ناآگاهانه به سنت روان‌کاوی تکیه دارد. بااین‌حال، مدل «اید، ایگو و سوپرایگو» دیگر نظریهٔ معاصر روان‌کاوی به‌شمار نمی‌آید. روان‌کاوی مدت‌هاست از این استعاره‌ها و این الگوی خاصِ ذهنِ چندپاره فراتر رفته است؛ امروزه این مفاهیم عمدتاً در متون، مجلات و همایش‌های روان‌کاوی تنها در بافتی تاریخی طرح می‌شوند. آنچه همچنان پایدار مانده، همان بینش بنیادین است: ما در درونِ خود دچار شکاف و تعارضیم. هرچه این شکاف‌ها را ژرف‌تر بشناسیم، آزادتر و یکپارچه‌تر خواهیم شد. «آنجا که آن بود، من خواهم شد.» #نانسی_مک‌ویلیامز

چرا چنان رفتار می‌کنیم که گویی برخی از افکارمان از آنِ ما نیستند ذهن چندپاره است؛ این بینشِ بنیادیِ روان‌کاوی است. «در رویکردهای روان‌پویشی برای کمک به افراد، مضمونِ محوری آن است که هرچه با خود صادق‌تر باشیم، بختِ داشتنِ زندگی‌ای رضایت‌بخش و سودمند بیشتر می‌شود.» ما «نویسندگان» افکار و کنش‌های خویشیم. برخی را از آنِ خود می‌دانیم و برخی دیگر را از خود سلب می‌کنیم. آن‌گاه که مالکیت را می‌پذیریم، از ضمیر «من» بهره می‌گیریم: «من این کار را کردم»، «من آن را گفتم». اما هنگامی که از پذیرشِ مالکیت سر باز می‌زنیم، غالباً به «آن» پناه می‌بریم: «منظورم آن نبود»، «خودش اتفاق افتاد»، «تقصیر الکل بود»، «شیطان فریبم داد». زیگموند فروید بیش از یک قرن پیش این تمایز را مشاهده کرد و دقیقاً از همین دو واژه «من» و «آن» برای نامیدنِ افکار و اعمالی استفاده کرد که یا به خود نسبت می‌دهیم یا از خود سلب می‌کنیم. در آلمانی: Das Ich und das Es یعنی به‌طور تحت‌اللفظی: «من» و «آن». این تعبیرها ساده و شهودی‌اند. بااین‌حال، بعدها مترجمی به نام جیمز استریچی آن‌ها را به «ایگو» (ego) و «اید» (id) برگرداند و با به‌کارگیری اصطلاحات لاتینی، رنگ‌وبویی به‌ظاهر علمی‌تر به آن‌ها داد. مشاهدهٔ محوری روان‌کاوی این است که ذهن با خود در تعارض است؛ بخش‌هایی از ما بخش‌های دیگر را طرد می‌کنند. این وضعیت را می‌توان با بیماری‌های خودایمنی سنجید، جایی که بدن علیه خود می‌شورد. فردی که فکری یا کنشی را انکار می‌کند، در دل می‌گوید: «این من نیستم.» اما نکتهٔ اساسی این است: آن‌که انکار می‌کند و آن‌که انکار می‌شود، یک تن‌اند. هدفِ بنیادیِ روان‌درمانیِ روان‌کاوانه آن است که آن بخش‌هایی از خود را که پیش‌تر طرد کرده‌ایم، بازشناسیم و دوباره از آنِ خود کنیم. از رهگذرِ این فرایندِ بازپس‌گیری، به یکپارچگیِ بیشتری دست می‌یابیم. این همان معنای گفتهٔ مشهور فروید است: «آنجا که آن بود، من خواهم شد.» (که اغلب چنین ترجمه می‌شود: «آنجا که اید بود، منِ آگاه خواهد شد.») بااین‌همه، آنچه «من» می‌نامیم نیز خود یکدست نیست. گویی بخشی از «من» از دیگر بخش‌ها فاصله می‌گیرد و بر آن‌ها داوری می‌کند؛ همان بخشی که می‌گوید: «عالی انجام دادی» یا «خراب کردی.» فروید این بخش را «ابر-من» (Über-Ich) نامید که آن نیز توسط همان مترجم به «سوپرایگو» (superego) برگردانده شد. باز باید تأکید کرد: داور و آن‌که مورد داوری قرار می‌گیرد، یک نفر است. «اید»، «ایگو» و «سوپرایگو» موجودیت‌هایی عینی یا همچون اشخاصی کوچک با شخصیت‌های مستقل نیستند؛ این‌ها صرفاً استعاره‌هایی‌اند برای توصیفِ چندپارگیِ درونی. هنگامی که درمانگری می‌گوید «بخشی از تو این را می‌خواهد و بخشی دیگر چیز دیگری»، در واقع آگاهانه یا ناآگاهانه به سنت روان‌کاوی تکیه دارد. بااین‌حال، مدل «اید، ایگو و سوپرایگو» دیگر نظریهٔ معاصر روان‌کاوی به‌شمار نمی‌آید. روان‌کاوی مدت‌هاست از این استعاره‌ها و این الگوی خاصِ ذهنِ چندپاره فراتر رفته است؛ امروزه این مفاهیم عمدتاً در متون، مجلات و همایش‌های روان‌کاوی تنها در بافتی تاریخی طرح می‌شوند. آنچه همچنان پایدار مانده، همان بینش بنیادین است: ما در درونِ خود دچار شکاف و تعارضیم. هرچه این شکاف‌ها را ژرف‌تر بشناسیم، آزادتر و یکپارچه‌تر خواهیم شد. «آنجا که آن بود، من خواهم شد.» #نانسی_مک‌ویلیامز

پیش از آن‌که پیدا شوی، باید گم شوی جاناتان شدلر در روان‌درمانیِ تحول‌آفرین، زمانی فرا می‌رسد که دیگر نقشه سابق زندگی از کار می‌افتد و بیمار و درمانگر دل به آب‌های ناشناخته می‌سپارند. بیمار در حالِ واگذاشتنِ الگوهای قدیمی بودن و زیستن است، اما هنوز شیوه‌های تازه را در خود تثبیت و یکپارچه نکرده است. ما در پیِ دگرگون‌کردنِ الگوهای زندگی هستیم. هیچ راهی از نقطه الف به نقطه ب وجود ندارد که از دلِ ناشناخته نگذرد. تحولِ واقعی زمانی رخ می‌دهد که بیمار و درمانگر بتوانند پا به آن قلمروِ ناشناخته بگذارند و آن را تاب بیاورند. اما درست در همین نقطه است که درمانگرانِ کم‌تجربه مضطرب می‌شوند و شتاب‌زده به ابزارها و تکنیک‌ها متوسل می‌شوند، به‌جای آن‌که بیمار را در این کارِ مشترکِ اکتشاف همراهی کنند. آنان در تلاش برای مهارِ اضطرابِ خود، همان فرایندی را از مسیر خارج می‌کنند که تا اینجا راه را گشوده است. برای رسیدن به ساحل‌های عاطفیِ تازه، باید هر ساحلِ آشنایی را از نظر گم کنیم. وقتی مدتِ روان‌درمانی به‌طورِ مصنوعی از سویِ طرفِ سومی محدود می‌شود مثلاً یک کلینیک، نهاد، یا بیمه‌گرِ سلامت روان‌درمانی هرگز نمی‌تواند به این نقطه برسد. هم درمانگر و هم بیمار می‌دانند که پاگذاشتن به آنجا بی‌خطر نیست و به‌طورِ غریزی عقب می‌کشند. (این امر پرسش‌های دشواری برای پژوهشِ روان‌درمانی پیش می‌کشد: موفقیتِ درمان را باید چه چیزی به حساب آورد و آن را در چه زمانی سنجید؟) قرار نیست هر روان‌درمانی‌ای تحول‌آفرین باشد. آدم‌ها به دلایلِ بسیاری به روان‌درمانی می‌آیند. گاهی تنها چیزی که لازم است، رهایی از نشانه‌ای خاص و محدود است. گاهی مسئله فقط دوام‌آوردن در یک بحران یا پشتِ سر گذاشتنِ یک طوفان است. گاهی همین اندازه کافی است که کسی ما را در رنج‌مان ببیند و بفهمد و از این راه احساس کنیم در جهان کم‌تر تنها هستیم. اما روان‌درمانیِ تحول‌آفرین در پیِ آن است که چیزی بنیادی را در آنچه هستیم دگرگون کند. این یعنی واگذاشتنِ الگوهای آشنا و فرسوده زندگی و رابطه‌ها، تا بتوان چیزی تازه را یافت و تجربه کرد. پس ما از الگوهای کهنه، یعنی نقطه الف، به سوی الگوهای تازه، یعنی نقطه ب، حرکت می‌کنیم با این تفاوت که در آغازِ راه از نقطه ب هیچ تصور روشنی نداریم، زیرا هرگز جزئی از تجربه ما نبوده است. این همان راهی است که ناگزیر باید از ناشناخته بگذرد. شاید این فرایند شبیه دریانوردانِ کهنی باشد که برای یافتنِ سرزمینی تازه و دوردست به دریا می‌زنند، بی‌آن‌که بدانند چه اندازه باید سفر کنند، چه چیزی ممکن است بیابند، یا حتی آیا آن سرزمین اصلاً وجود دارد یا نه. پیش از آن‌که به آن برسند، باید هر ساحلِ آشنایی را از نظر گم کنند.

هوش مصنوعی در سلامت روان؟ مسئله فقط این نیست که «جواب بدهد»؛ مسئله این است که آیا جوابش درست، امن و واقعاً انسانی هست یا نه. مقاله‌ی زیر دقیقاً می‌رود سراغ همین سؤال. نویسندگان یک بنچمارک جامع ساخته‌اند تا مدل‌های زبانی بزرگ را در سلامت روان فقط با معیار «دقت» نسنجند؛ بلکه در سه محور اصلی امتحان کنند: دانش، تشخیص، و حمایت هیجانی. چون در این حوزه، نشانه‌ها مبهم‌اند، به زمینه وابسته‌اند و خیلی وقت‌ها از دلِ یک پاسخ کوتاه نمی‌شود فهمید واقعاً چه خبر است. نتیجه چه بود؟ در بخش دانش، مدل‌های بزرگ‌تر معمولاً بهتر ظاهر شدند. مثلاً مدل‌هایی مثل GPT-4، GPT-4-turbo و Qwen2.5-72B در بعضی آزمون‌ها عملکرد بالاتری داشتند. اما همین‌جا هم یک نکته مهم دیده شد: مدل‌ها به زبان وابسته‌اند و بعضی‌ها در زبان خودشان قوی‌تر از زبان دیگرند. حتی یک مدل تخصصیِ سلامت روان مثل SoulChat در بخش دانش تقریباً فرو ریخت و نشان داد تخصصی بودن، همیشه به معنی جامع بودن نیست. در بخش تشخیص، ماجرا پیچیده‌تر شد. بعضی مدل‌های کوچک‌تر در بعضی آزمون‌های تک‌برچسبی نمره‌ی خام بالاتری گرفتند، اما نویسندگان توضیح می‌دهند که این الزاماً به معنی بهتر بودن نیست؛ چون مدل‌های بزرگ‌تر گاهی به‌خاطر احتیاط و ایمنی، از پاسخ قطعی فاصله می‌گیرند. یعنی یک مدل ممکن است کمتر «شعاری» جواب بدهد، اما این لزوماً نشانه‌ی ضعف نیست. در تشخیص‌های چندبرچسبی و موارد پیچیده‌تر، همه‌ی مدل‌ها ضعیف‌تر شدند. در بخش حمایت هیجانی هم یک شکاف جدی باقی ماند. مدل‌ها از نظر روانیِ متن و روانیِ گفتار بد نبودند، اما وقتی پای همدلی عمیق، کاوش احساسات پنهان و فهم لایه‌های زیرین تجربه‌ی مراجع وسط آمد، انسان‌ها هنوز جلوتر بودند. مقاله خیلی روشن می‌گوید: مدل‌ها در «Fluency» خوب‌اند، اما در «Exploration» ـ یعنی همان تواناییِ پرسیدن سؤال‌های عمیق و فهمیدن آنچه پشت کلمات پنهان است ـ هنوز عقب‌اند. یک نکته‌ی مهم دیگر هم این است که نوع پرامپت واقعاً اثر دارد. وقتی مدل را در قالب سناریوی واقعی و با نقش حرفه‌ای قرار می‌دهند، پاسخ‌های همدلانه‌تری تولید می‌کند؛ اما دستورهای خشک و مرحله‌به‌مرحله، پاسخ‌ها را مکانیکی‌تر و کم‌اثرتر می‌کنند. یعنی حتی در AI هم «چطور می‌پرسی» نصف ماجراست. جمع‌بندی مقاله ساده است، اما مهم: در سلامت روان، خوب حرف زدن کافی نیست. AI باید درست بفهمد، امن پاسخ بدهد، و از نظر انسانی هم قابل‌اعتماد باشد. و تا وقتی این سه‌تا کنار هم نیایند، هر چقدر هم پاسخ‌ها شیک و روان باشند، هنوز با یک ابزار بالینیِ قابل اتکا فاصله داریم. پس سؤال اصلی این نیست که AI می‌تواند جواب بدهد یا نه. سؤال اصلی این است: آیا می‌تواند در حوزه‌ای به حساسیتِ سلامت روان، هم درست باشد، هم امن، هم انسانی؟ https://doi.org/10.1038/s44184-026-00227-0

تو برای من یک همراه بی‌وقفه‌ای؛ نه خواسته‌ای داری، نه چیزی از تو کم می‌شود. هر جا که هستم روی صندلی اتوبوس، در واگن مترو، وسط
تو برای من یک همراه بی‌وقفه‌ای؛ نه خواسته‌ای داری، نه چیزی از تو کم می‌شود. هر جا که هستم روی صندلی اتوبوس، در واگن مترو، وسط صف، حتی وقتی بی‌حوصله‌ام برمی‌گردم سمت تو. انگشت می‌کشم روی صفحه‌ات، بین گزینه‌ها می‌چرخم، بی‌هدف و درعین‌حال دقیق. به من بگو کجا را نگاه کنم. همین حالا. یک تصویر بگیر که بعداً بتوانم نشانش بدهم. کمکم کن جمله‌ای بگویم که سکوت دیگران را بشکند، یا متنی متفاوت بنویسم. بگذار دنیا را از زاویه‌ای ببینم که در آن، همه‌چیز کمی بهتر از آن چیزی است که هست. می‌دانم یک‌جورهایی کند شده‌ام: واکنش‌هایم، هیجانم، حتی دقتی که قبلاً داشتم. بااین‌حال، ترجیح می‌دهم همین‌جا بمانم؛ در این فضای درهم و برهم که تو در آن همیشه در دسترسی. جایی که نقش‌ها ساده‌ترند: تو برای منی، و من لازم نیست تماماً خودم باشم. بیرون از این، جهانی هست که ردش دارد کم‌رنگ می‌شود نه اینکه ناپدید شده باشد، اما دیگر همان کشش را ندارد. در عوض، این‌جا هستی؛ قابل اتکا، بی‌تردید، بدون پیچیدگی‌های آشنای رابطه. به تو اعتماد می‌کنم، نه چون کامل هستی، بلکه چون وابستگی به تو آن اضطرابی را ندارد که جای دیگری تجربه‌اش کرده‌ام. #امی_لوی

یک غیبت کوتاه تبدیل می‌شود به رهاشدگی کامل. یک نفر سوم در یک رابطه، تبدیل می‌شود به تهدیدی برای نابودی رابطه. اما رشد روانی شاید از جایی آغاز شود که انسان یاد می‌گیرد درد همیشه یک جنگ جهانی نیست. گاهی یک جنگ در نقطه‌ای مشخص است. دردناک. واقعی. اما محدود. هدف درمان حذف درد نیست. هیچ زندگی انسانی بدون درد وجود ندارد. هدف این است که فرد بتواند درد را تجربه کند، بدون اینکه مجبور شود آن را به سنگ تبدیل کند، آن را پاک کند، یا دیگری را با آن غرق کند. بلوغ روانی شاید همین توانایی باشد: اینکه بتوانی همزمان دو حقیقت را نگه داری: اینکه چیزی می‌تواند دردناک باشد، و در عین حال، پایان همه‌چیز نباشد.

او گفت ترجیح می‌دهد عمل شود دکتر برنمن او این جمله را طوری گفت که انگار درباره یک انتخاب معمولی حرف می‌زند. نه درباره مرگ. نه درباره کودکی که هنوز تمام نشده بود. نه درباره مادری که سال‌ها پیش مرده بود. گفت: «اگر مجبور باشم انتخاب کنم، جراحی را ترجیح می‌دهم.» مکث کوتاهی کرد. بعد اضافه کرد: «حداقل آن درد واقعی است.» در اتاق درمان، بعضی جمله‌ها به دلیل چیزی که می‌گویند مهم نیستند؛ به دلیل چیزی که ناخواسته آشکار می‌کنند مهم‌اند. او درباره سنگ کلیه حرف می‌زد. دردی که می‌شود نشانش داد. می‌شود برایش تصویربرداری کرد. می‌شود روی صفحه‌ای به آن اشاره کرد و گفت: «اینجاست.» درد دیگری هم وجود داشت. دردی بدون محل. او مردی ۳۰ ساله بود؛ شاغل، از بیرون نسبتاً سازگار، اما در بخش‌هایی از زندگی که به نزدیکی مربوط می‌شد، متوقف شده بود. رابطه عاطفی نداشت. تجربه صمیمیت برایش بیشتر شبیه تهدید بود تا امکان. او از زنان می‌ترسید، اما نه از آن نوع ترسی که بتوان به‌راحتی نامی برایش گذاشت. ترس او از نزدیکی نبود. ترس او از چیزی بود که ممکن بود پس از نزدیکی اتفاق بیفتد. در جهان روانی او، نزدیک شدن همیشه با یک سؤال همراه بود: اگر چیزی را دوست داشته باشم، چه چیزی را از دست خواهم داد؟ در کودکی، مادرش مرد. خانواده به او گفته بودند حمله قلبی بوده است. اما سال‌ها بعد، حقیقت دیگری آشکار شد: مادر خودکشی کرده بود. برای یک کودک، مسئله فقط مرگ والد نیست. گاهی مسئله این است که جهان ناگهان تبدیل به جایی می‌شود که حقیقت در آن قابل اعتماد نیست. چیزی که گفته می‌شود، ممکن است آن چیزی نباشد که اتفاق افتاده. چیزی که دوست داشته می‌شود، ممکن است فردا دیگر وجود نداشته باشد. پیش از مرگش، مادر با پسرش درباره مرگ حرف زده بود. از تنهایی. از تابوت. از نبودن. کودک، جایگاهی را گرفته بود که نباید می‌گرفت. به جای اینکه والد، اضطراب کودک را تحمل کند، کودک مجبور شده بود اضطراب والد را حمل کند. در روان‌کاوی، یکی از پرسش‌های بنیادین این است: وقتی یک کودک با درد بزرگ‌تر از ظرفیت روانی خود مواجه می‌شود، آن درد کجا می‌رود؟ گاهی به خاطره تبدیل نمی‌شود. گاهی به کلمه تبدیل نمی‌شود. گاهی به بدن می‌رود. سال‌ها بعد، سنگ‌های کلیه او در زمان‌هایی ظاهر می‌شدند که زندگی‌اش با فقدان یا جدایی تکان می‌خورد. پس از ازدواج دوباره پدر. در دوره بیماری پدر. پس از پایان یک درمان قبلی. او خودش ارتباطی میان این اتفاق‌ها و بدنش احساس می‌کرد. می‌گفت: «احساس می‌کنم هیجانات در سرم گیر می‌کنند و بعد کلیه‌ام مسدود می‌شود.» این جمله را نمی‌توان به‌سادگی به عنوان یک واقعیت پزشکی پذیرفت. اما در اتاق درمان، گاهی یک استعاره می‌تواند چیزی را نشان دهد که هنوز امکان بیان مستقیم ندارد. برای او، بدن جایی بود که درد می‌توانست شکل بگیرد. دردی محدود. دردی که می‌شد با آن کاری کرد. یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های او، فراموش کردن بود. نه فقط فراموش کردن اتفاق‌های بد. حتی اتفاق‌های خوب. چیزی در جلسه اتفاق می‌افتاد؛ لحظه‌ای از اعتماد، یک فهم تازه، یک ارتباط. اما جلسه بعد، انگار آن لحظه هرگز وجود نداشته است. این فراموشی شبیه بی‌توجهی نبود. بیشتر شبیه دفاع بود. زیرا برای بعضی افراد، از دست دادن چیزی خوب، دردناک‌تر از نداشتن آن است. اگر چیزی را هرگز نداشته باشی، فقط فقدان را تجربه می‌کنی. اما اگر چیزی را داشته باشی و بعد از دست بدهی، باید هم عشق را تحمل کنی و هم نبودن را. و برای او، این ترکیب غیرقابل تحمل بود. او یک‌بار گفت: «نگرانم زیادی حرف بزنم.» پرسیده شد: «اگر همه‌اش را بگویی، چه اتفاقی می‌افتد؟» جواب نداد. چند دقیقه بعد دوباره درباره درد کلیه‌اش صحبت کرد. گفت: «گاهی فکر می‌کنم اگر دیر برسم، ممکن است دیگر کاری از دست کسی برنیاید.» او درباره کلیه‌اش حرف می‌زد. اما در همان لحظه، جمله معنای دیگری هم پیدا می‌کرد. در درمان، دشوارترین کار همیشه پیدا کردن یک راز پنهان نیست. گاهی دشوارترین کار این است که فرد تجربه کند یک حقیقت دردناک می‌تواند وجود داشته باشد و جهان همچنان باقی بماند. این بیمار نیاز نداشت کسی به او بگوید: «نگران نباش، همه چیز درست می‌شود.» زیرا این جمله، برای کسی که تمام کودکی‌اش با پنهان شدن حقیقت گذشته، می‌تواند شبیه همان دروغ‌های قدیمی باشد. آنچه نیاز داشت، تجربه یک چیز ساده‌تر بود: اینکه کسی بتواند درد او را بشنود و ناپدید نشود. در زندگی روانی، بعضی افراد با درد مثل یک فاجعه جهانی برخورد می‌کنند. یک جدایی کوچک تبدیل می‌شود به پایان همه چیز.

حال به اصل سؤال: احساس نابرابری در رابطه، چون شما یک درمانگر دارید اما او بیماران زیادی دارد. اگر هنوز به آن فکر نکرده‌ای—شاید حالا بدیهی به نظر برسد—احتمالاً این تجربه بازتابی از «انتقال» (ترانسفرنس) است؛ پدیده‌ای که در آن افکار و احساسات قوی از دنیای درونی شما (حال و گذشته) به درمانگر نسبت داده می‌شود. شکل‌گیری این حالت اتفاق خوبی است! یعنی چیز مهمی در درمان در حال رخ دادن است. درمانگرت برایت مهم است و تو می‌خواهی برای او هم مهم باشی. پیشنهاد می‌کنم این احساس نابرابری را با او در میان بگذاری. بررسی آنچه تصور می‌کنی، ادراک می‌کنی و به او نسبت می‌دهی، می‌تواند سرنخ‌هایی درباره عمیق‌ترین احساسات و دنیای درونی‌ات بدهد. همان‌طور که می‌دانی، صحبت کردن و شنیده شدن بدون قضاوت می‌تواند رهایی‌بخش باشد. امیدوارم به درمانگرت فرصت بدهی تا در این موضوع همراهت شود، احتمالاً این کار درک تو و روند درمانت را به سطح جدیدی می‌برد.