en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
559
Subscribers
+424 hours
+197 days
+10130 days
Posts Archive
غم عقل را بپوشاند و تن را نزار کند. غم، عقل را از بین می‌برد و تن را لاغر می‌کند. کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

مَلِک گفت: [رنج من بدان بی‌نهایت است که درمانِ دیگر دردهایِ من دیدارِ ایران‌دخت بودی و] دردِ فراقِ ایران‌دخت را شِفا نمی‌بینم. کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد که شادی و غم گیتی نمی‌کنند دوام چو پای هست، چرا بازمانده‌ای از راه چو نور هست، چرا گشته‌ای قر
ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد که شادی و غم گیتی نمی‌کنند دوام چو پای هست، چرا بازمانده‌ای از راه چو نور هست، چرا گشته‌ای قرین ظلام پروین اعتصامی

ازین هستی که یابد نیستی زود بباید شد به هست و نیست خشنود ز مال و ملک و فرزند و زن و زور همه هستند همراه تو تا گور روَند این همرهانْ غمناک با تو نیاید هیچ کس در خاک با تو رفیقانت همه بدساز گردند ز تو هر یک به راهی باز گردند به مرگ و زندگی در خواب و مستی تویی با خویشتن هر جا که هستی خسرو و شیرین، نظامی

شگال گفت: بدان که هر ابتدایی را انتهایی است، و هر گاه که مدّت عمر سپری شد و هنگام اجل فرا رسید لحظتی مهلت صورت نبندد. کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

و به حقیقت بباید شناخت که دِی را باز نتوان آورد و ثقت به دریافتنِ فردا مستحکم نیست. ثقت: اطمینان، خاطرجمعی‌ کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

و لئیم‌ترِ¹ دوستان اوست که در حالِ شدّت و نکبت² دوستی و صداقت را مهمل گذارد³. 1. پست‌ترین، فرومایه‌ترین 2. بدبختی 3. به داد دوستش نرسد‌ کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

هنگام سپیده‌دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه‌گری؟ یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح کز عمر، شبی گذشت و تو بی‌خبری

به دنبال تو می‌آیم به دنبال تو باران برای من، من عاشق، کمی باران بباران به دنبال تو خوزستان خود را بردم از یاد به دنبال تو می‌آیم به سوی شهر یاران چنان مشتاق دیدار تو هستم، آه! باران! که گویی ماه شَوّالی و من از روزه‌داران بخوابان گرد و خاک این سواران سیه پوش که کس کس را نمی‌بیند در این دنیای ماران سوارانی که می‌تازند از هر سو در این دشت سوارانی به دور از هم، سوارانی سوا ران به من از توبه می‌گویند این مردم، ندانند که کم ماتم ندیدم من ز دست توبه‌کاران نصیب من زمستان بود و تابستان و پاییز  به تقویمم نمی‌بینم نشانی از بهاران از این داغ و از این ماتم چه گویم تا بِغُری ببین افتاده بی‌اصلی به جان ریشه‌داران سفر باید که درد از دل بشوید زیر باران ولی دردم نمی‌شوید به جز یک از هزاران  ببین با گریه می‌خوانم تو را ای ابر تاریک به روی آتش قلبم کمی باران بباران ابوذر نظری

داروگ خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.» قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ نیما یوشیج

نمی‌گردد دل آگاه شاد از عشرت دنیا درین ماتم‌سرا یا طفل یا دیوانه می‌خندد صائب تبریزی

به عالم وقت هر چیزی پدید است درِ هر گنج را وقتی کلید است نبینی مرغ چون بی‌وقت خوانَد‌؟ به جای پرفشانی سر فشاند خسرو و شیرین، نظامی

چو کوری کاو نبیند کوری خویش به صد گونه کشد عیبِ کسان پیش خسرو و شیرین، نظامی

بوزینه گفت: در این باقیِ عمر به دل حاجتی صورت نمی‌توانم کرد و در مقامی افتاده‌ام که هیچ چیز در آن بر من از صحبتِ دل دشوارتر نیست، از بس غم که بر وی بباریده‌ست. کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

عتابت گر چه زهر ناب دارد گذر بر چشمه‌ی نوش‌آب دارد خسرو و شیرین، نظامی

دیدارِ تو حلِّ مشکلات است صبر از تو خلافِ ممکنات است دیباچهٔ صورتِ بدیعت عنوانِ کمالِ حُسنِ ذات است لب‌های تو خِضر اگر بدیدی گفتی لبِ چشمهٔ حیات است بر کوزهٔ آب نِه دهانت بردار که کوزهٔ نبات است ترسم تو به سِحرِ غمزه یک روز دعوی بکنی که معجزات است زهر از قِبَل تو نوشدارو فحش از دهن تو طیبات است چون روی تو صورتی ندیدم در شهر که مُبطِل صلات است عهد تو و توبهٔ من از عشق می‌بینم و هر دو بی‌ثَبات است آخر نگهی به سوی ما کن کاین دولتِ حُسن را زکات است چون تشنه بسوخت در بیابان چه فایده گر جهان فرات است سعدی غم نیستی ندارد جان دادن عاشقان نجات است سعدی

گذشته را باز نتوان آورد، و تدبیر مستقبل از مهمّات است. کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

گردی که همه تلخ کند کام تو امروز فردا نهد اندر دهنِ تو شکرِ فتح مسعود سعد سلمان

و جراحت سخن هرگز علاج‌پذیر نباشد. جراحت: زخم کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی

و هر تیر که از گشادِ زُبان به دل رسد برآوردنِ آن در امکان نیاید و درد آن ابدالدهر باقی بماند. کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی