en
Feedback
the ophelia urge to go insane.

the ophelia urge to go insane.

Open in Telegram

🪔 women, life, freedom. t.me/HidenChat_Bot?start=1876171714

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
390
Subscribers
-124 hours
+107 days
+6130 days
Posts Archive
ینی نمی‌تونید حتی تصور بکنید که چقدر، چقدررررر دلم برا کتاب خوندن تنگ شده. (😭) واقعا حتی نمی‌تونم توصیف بکنم و فقد می‌تونم بگم کاش این امتحان های لعنتی و کنکور زودتر تموم شن و من زندگی کنم. خسته شدم از دنیای واقعی.

من و ۱۶ درس ادبیات :

sticker.webp0.28 KB

they say it’s better to burn out than slowly sink and drown but i don’t wanna die today.

we all have teenage scars defining who we are.

still makes my chest ache

1663978400636294609Lifeless_Stars-140_-_audio_only_medium.m4a3.12 MB

نوشتن تنها راه نجاته. نوشتن.

Video message00:05

Video message00:04

Repost from مردِ تنها.
یه وقتایی زندگی انقدر خسته‌ات می‌کنه که فقط دلت می‌خواد همه‌چی تموم بشه و یه نفس راحت بکشی، ولی همون زندگی یه روزایی انقدر قشنگ میشه انقدر می‌خندی و حالت خوبه که با خودت میگی کاش این لحظه‌ها هیچ‌وقت تموم نشن، انگار زندگی همیشه بین “دیگه نمی‌تونم” و “کاش همیشه همین‌جوری بمونه” در حال رفت‌وآمده.

اوایل وقتی استادم می‌گفت این ترک رو باید “حس” کنی زیاد نمی‌فهمیدمش، اما الان اینطوریه که دیگه با دستام نمیزنمش، با قلبمه. تماماً. تک‌تک رفت و برگشت نت‌ها و احساس هایی که بینشون پنهانه رو با تمام وجودم می‌فهمم. انگار مثل پستی بلندی های زندگی‌ان. باهم می‌رقصن و با من حرف می‌زنن.

— Gnossienne No.1 (Erik satie)

that’s how i feel.

1_1_Robbie_Devine_Young_and_Beautiful_Orchestral_Cover_12.mp34.25 MB

انقدر حس سورئالی دارم الان که واقعا لالم دیگه.

i’m literally speechless right now.
i’m literally speechless right now.

:)))))))))))))))))))))

درست ده دیقه خوابیدم، و تو ده دیقه دیدمش.

باورم نمی‌شه. خیلی ناراحت و کلافه بودم از درس‌هام، و اومدم یکم بگیرم بخوابم و خواب دیدم توی یک قایق وسط یک رودخونه‌ خیلی بزرگیم که از وسط جنگل رد می‌شه، انقدر زیبا و واقعی بود همه‌چیز که داشتم روانمو از دست می‌دادم، بعد یهو برف شروع به باریدن کرد…. رفته رفته مسیر آب باریک شد تاجایی که رسید به جاهایی که آب یخ بسته بود و نمی‌شد با قایع جلو رفت. بعدش رسید به دره. اینجاهارو پیاده داشتم می‌رفتم، از لب دره با پهنای خیلی نازک و ترسناک داشتم رد می‌شدم، همه‌جا هم سرد و یخ بود و انگار هرلحظه ممکن بود با اون تیکه یخ‌هایی که میوفتادن ته دره منم بیوفتم. اما رفتم و رفتم تهش رسیدم به یه آبشاری که، انقدر انقدر انقدر زیباییش نفس‌گیر بود حتی تو خوابم نفسم گرفت مطمعنم. :))))))))))) روحم رو حس کردم که رفت و برگشت اونجا. باورم نمی‌شه اینقدر واقعی بود. و این انقدر یک نشونه بزرگی بود واسم که الان ممکنه پرواز کنم از خوشحالی.