the ophelia urge to go insane.
Open in Telegram
🪔 women, life, freedom. t.me/HidenChat_Bot?start=1876171714
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
397
Subscribers
+824 hours
+177 days
+7130 days
Posts Archive
عکس کاترین رو گذاشتم تو لاکتم. اون زنی بود که در مقابل هزاران نفر برای باورهاش یک تنه ایستاد و دفاع کرد و هیچوقت عقب نکشید. با وجود تمام عذاب و سختیای که بهش دادن. و در همین راه هم جونشو از دست داد. میخوام همیشه پیشم باشه، میخوام همینقدر محکم وایسم سر باورهام، احساساتم، افکارم و خودم.
این آهنگ همیشه منو یاد روزی میندازه که با هلیا داشتیم میدوییدیم و بلند بلند میخوندیمش، خیس آب بودیم. پنج سال پیش، اما انگار همین دیروز بود. از اون لحظههاییه که وقتی به «رهایی» فکر میکنم یادم میوفته.
اخیرا انگار تو همهجا و همهچیز دارم دنبال خودم میگردم و همهچیز پیچیده شده.
حالا که بهش فکر میکنم، من بارها جنونِ عشق رو تجربه کردم و میکنم، هرروز. وقتی دارم توی دفتر قهوهای کاغذ پوستیام چهرهای رو میکشم. یا وقتی دارم آهنگی رو که شاید سالها پیش محبوبِ یک زن جوان بوده رو گوش میدم. یا وقتی دارم شعری میخونم، که میون تکتک کلمه هاش احساسات رو میتونم ببینم و حسش کنم. یا وقتی کتابی میخونم که چنان تمام روح و فکرم رو دربر گرفته که نمیتونم یک ثانیه از فکرش بیرون بیام. یا وقتی دارم مینویسم، چنان زمان از دستم فرار میکنه که انگار جادو شدم. و اینه، اینه که وقتی پای هنر وسط میاد، من میشم یک مجنونِ عاشق.
مانند آن درخت سرسبز تنهایی هستم که هنگام عبور از جادهای در میان کوهها و سنگهای سرسخت دیده میشود.
غربت.
« هزار بار قسم خوردم که نام تو را به لب نیاورم اما قسم به نامِ تو بود. »
بارون و ویالنی که یکی از همسایههامون میزنه ، خیابون و رعد و برق های عجیب. امروز رو تشکیل دادن.
