the ophelia urge to go insane.
Open in Telegram
🪔 women, life, freedom. t.me/HidenChat_Bot?start=1876171714
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
397
Subscribers
+824 hours
+177 days
+7130 days
Posts Archive
هیپنوس همچنین برادر دوقلو تاناتوس thanatos ، خدای مرگ بوده (که توی ایلیاد هومر هم بهشون خیلی اشاره شده) و خب خواب و مرگ برای یونانیها دو برادر بودن که یکیش هرشب سراغ انسانها میره و تا مرز ناشناختهها میبره و صبح آزادشون میکنه، اما اون یکی فقد یک بار سراغشون میره ، و دیگه هیچ برگشتی نیست. و بخاطر همینم هست که خواب همیشه برای ما رازآلود و مرموزه و شبیه یک مرگ کوتاه یا سفری به جایی که هیچوقت به یاد نمیاریم. =))))
هیپنوس Hypnos — خدای خواب در اساطیر یونان. پسر خدای شب Nix بود. هیپنوس بال هایی داشت که روی شقیقههاش قرار داشتن ، برخلاف بقیه الهه ها که بال هاشون معمولا رو کتف و شانههاشون قرار داشت. و دلیلش این بود که این بال ها برای پرواز نبودن، بلکه نشوندهنده این بودن که خواب با وجود این بالهاست که خیلی سبک و بیصدا، مثل یک نسیم یا یک بال زدن در لحظه، وارد ذهن انسان ها میشه. و بعضی جاهاهم گفته شده که هیپنوس با لمس ادما توسط این بالها اونارو به خواب فرو میبرده. اون هرشب وقتی که مادرش (نیکس) پرده شب رو بر روی جهان میکشیده، ماده افیون که از گیاهان خواباور و خشخاش ساخته میشده رو با horn of sleep روی آسمان شب پخش میکرده تا انسانها به خواب برن. و بخاطر همین بوده که ورودی غار اون (توی جهان زیرین بوده و کنار رود فراموشی Lethe) پر از این گیاها و گلها بوده. بخاطر همین همیشه تو اکثر نقاشیها با یک شاخ (همون horn) توی دستش تصور و کشیده میشه. و یک چیز جالب دیگه هم هست که حتی کلمه ‘هیپنوتیزم’ hypnosis که تو قرن ۱۹ توسط دانشمندا برای بیان حالت خلسه و تمرکز عمیق بیان شده برگرفته از اسم هیپنوس بوده :)
ینی نمیتونید حتی تصور بکنید که چقدر، چقدررررر دلم برا کتاب خوندن تنگ شده. (😭) واقعا حتی نمیتونم توصیف بکنم و فقد میتونم بگم کاش این امتحان های لعنتی و کنکور زودتر تموم شن و من زندگی کنم. خسته شدم از دنیای واقعی.
they say it’s better to burn out than slowly sink and drown but i don’t wanna die today.
1663978400636294609Lifeless_Stars-140_-_audio_only_medium.m4a3.12 MB
Repost from مردِ تنها.
یه وقتایی زندگی انقدر خستهات میکنه که فقط دلت میخواد همهچی تموم بشه و یه نفس راحت بکشی، ولی همون زندگی یه روزایی انقدر قشنگ میشه انقدر میخندی و حالت خوبه که با خودت میگی کاش این لحظهها هیچوقت تموم نشن، انگار زندگی همیشه بین “دیگه نمیتونم” و “کاش همیشه همینجوری بمونه” در حال رفتوآمده.
اوایل وقتی استادم میگفت این ترک رو باید “حس” کنی زیاد نمیفهمیدمش، اما الان اینطوریه که دیگه با دستام نمیزنمش، با قلبمه. تماماً. تکتک رفت و برگشت نتها و احساس هایی که بینشون پنهانه رو با تمام وجودم میفهمم. انگار مثل پستی بلندی های زندگیان. باهم میرقصن و با من حرف میزنن.
