the ophelia urge to go insane.
Open in Telegram
🪔 women, life, freedom. t.me/HidenChat_Bot?start=1876171714
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
382
Subscribers
-124 hours
+107 days
+6130 days
Posts Archive
امروز بین درختا نشستم و به برگ هاشون زل زدم، سعی کردم توی ذهنم تشبیهشون بکنم به یک چیزی. بیشترین درختی که برگهاش برام جالب بود برگهای درخت هلو بود. خیلی فکر کردم، دیدم اولین چیزی که به ذهنم میرسه موهای فرفریه. همون لحظه باد وزید و برگ همه درختها و موهای من رو با خودش تکون داد. انگار یکی بودیم. انگار برگها موهای درختا بودن و موهای من برگهام. چشمامو بستم و گوش سپردم به باد، حس کردم من هم بادم، و ما یکی هستیم.
من بادم، من خاکم، من درختم، من نورم من آفتابم، من زمینم، من نسیمم، من انسانم، من طبیعتم، من برگم، من آبم، من گرماام، من سرماام من همهچیزم.
احساس کن، تصور کن، فکر کن، زندگی کن، رویا بساز، شجاع باش، بترس، حرکت کن، اهسته باش، زنده باش.
تو سرشاری و تو جریانی و تو همهچیزی.
