-مرگ در میان[اَبر]ها-
Open in Telegram
عچلوفسکی،همصحبتگربههایسیاه.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
526
Subscribers
+624 hours
-117 days
-5730 days
Posts Archive
هنوز نمیدونم چرا انسان بودن رو انتخاب كردم وقتی میتونستم شاخهای گل،برگی تاخورده از یک کتاب يا پروانهاى رنگین بال در این دنیا باشم.
بعضی وقتا یه اتفاق کوچیک و کاملا غیرمنتظره وسط روز میفته و یهو حالت خوب میشه.و جالبه بعضی چیزا با اینکه قبلا یه جاهایی اذیتمون کردن،هنوزم میتونن خوشحالمون کنن.
شاید چون دوست داشتن همیشه به معنی بیخاطره بودن نیست،بعضی چیزا همزمان میتونن یه کم زخمت بزنن و یه عالمه دلت رو گرم کنن.
و من هنوز با همهی اینا،عاشق همین اتفاقای یهوییام.
Repost from «سهشنبهها با دایانودو🦕»
«دارم به خودم یاد میدم وقتی فهمیدم کجای زندگی آدما وایستادم، دیگه نقش پررنگتری بازی نکنم. فرقیم نمیکنه اونا چقدر برام عزیزن، دارم یاد میگیرم اینکه گاهی وقتا تو برای بقیه اونقدر ارزش نداری که اونا برای تو دارن و اشکالی هم نداره.»
Repost from سبز.
نوشته بود:
یک گفتگوی عمیق یا یک عذرخواهی صادقانه میتواند خیلی چیز ها را درست کند؛ اما اکثر آدمها انقدر بالغ نیستند که این کار را انجام دهند.
Repost from سبز.
خیلی حساسم، خیلی روی رفتارهای کوچیک آدمها دقت میکنم، حسهام خیلی قویه زود میفهمم داستان از چه قراره، حافظهام به شکل عجیبی همه چی رو به یاد داره، جزئیات رو خیلی خوب میبینم، زودرنجم و وقتی ناراحت میشم قلبم به معنای واقعی مچاله میشه.
کوه یه جور عجیبی آدم رو برمیگردونه به خودش،چند ساعت راه میری،نفس کم میاری،پاهات درد میگیرن،ولی انگار یه عالمه چیز اضافی همون بالا جا میمونه.و آخرش میمونی با یه بدن خسته،یه دل سبک و حس کوچیکی که میگه:
زندگی،با همهی سختیهاش،هنوز جاهای قشنگی برای نفس کشیدن داره.
