Nothing to say..
Open in Telegram
https://t.me/paym_nashenasBot?start=GbHhJyc9zW حرف بزنیم
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
382
Subscribers
-224 hours
+127 days
+3130 days
Posts Archive
بعضی آدما رو شاید زیاد ندیده باشی،
شاید حتی تعداد خاطرههاتون با هم به تعداد انگشتای یه دست هم نرسه...
ولی رفتنشون یه جوری دلت رو میشکنه که خودت هم نمیفهمی چرا.
من رها رو تا جایی که یادمه فقط دو بار دیدم؛
اون موقع که هر دومون بچه بودیم.
یه بار یادمه رها توی بغل باباش بود و منم توی بغل بابام. با هم رفتیم شاهرود و برگشتیم.
همین... یه خاطره ساده از روزای بچگی که اون موقع فکر نمیکردم یه روزی قرار باشه تنها چیزی باشه که ازش برام بمونه.
بار دوم هم یادمه رفته بودم سر کار بابام.
بچه بودم و روی صندلی نشسته بودم و برای خودم فاز رئیسبازی گرفته بودم 😂
رها با باباش اومد داخل، منو دید و گفت:
«عمو سلام» 😂
با اینکه فقط یه سال از من کوچیکتر بود.
منم از شدت خجالت فقط گفتم «سلام»...
بعد دستش رو آورد جلو که باهام دست بده،
ولی من اونقدر خجالت کشیدم که دست ندادم.
شاید اون لحظه برای رها هیچ اهمیتی نداشت،
شاید حتی چند دقیقه بعد یادش رفت...
ولی الان، بعد از این همه سال، همون صحنه کوچیک شده یکی از معدود خاطراتی که ازش دارم.
و چقدر سخته که آدم بفهمه دیگه فرصتی نیست که اون دست رو بگیره و بگه:
«ببخشید رها، اون موقع بچه بودم و خجالت کشیدم.»
بعضی خاطرهها خیلی کوچیکن،
ولی وقتی آدمی که توی اون خاطرهست دیگه بینمون نیست،
همون خاطره کوچیک تبدیل میشه به باارزشترین چیزی که داری.
رها...
شاید من فقط دو بار دیدمت،
ولی امروز آرزو میکنم کاش بیشتر میدیدمت.
کاش اون روز دستت رو گرفته بودم.
کاش میدونستم اون سلام ساده، یه روز آخرین سلامی میشه که ازت توی ذهنم میمونه.
روحت شاد رفیق. 🖤
امیدوارم هر جا که هستی، دیگه هیچ غمی نباشه.
خداحافظ رها...
همون دختری که یه روز با یه «عمو سلام» ساده،
یکی از موندگارترین خاطرههای بچگیم رو ساخت. 🖤
