en
Feedback
زنی در دوزخ.

زنی در دوزخ.

Open in Telegram

‌‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌   ‌˚  ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ ‌ ‌‌       ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ . .  ‌ 🕯🪽. ‌. ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪  ˓   ִֶָ  ‌》 ‌ ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
🧊.
🧊.

چشمها خیلی مهمن‌. چشمها دریچه‌ی اعماق روح آدمان، دروازه‌های روح و قلب هستن. چشمهای آدم‌ها زودتر از کلامشون باهاتون حرف می‌زنن، درخواست می‌کنن، می‌کُشن، عاشقی می‌کنن، می‌ترسن، بیخیال می‌شن، التماس می‌کنن. با نگاه کردن تو چشمها می‌شه فهمید طرف مقابلت مهربونه؟ خشمگینه؟ ترسیده؟ کینه داره؟ بی‌خیاله؟ سنگدله؟ بی‌غمه؟ شکست‌ خورده؟ پاکه؟ رها شده؟ غمگینه؟ شاده؟ عاشقه؟ امان از قصه‌ی چشمها..

هزینه‌ها این دفعه چون تقریباً ۱۰ برابر خریدهای عادیمه رگ اصفهانیم‌ اجازه نمی‌ده از خریدام‌ لذت ببرم اما رگ مازندرانیم‌ میگه لذت دست و دلبازی تو خرج کردن همینه.

sticker.webp0.21 KB

هرچی پول درآوردم با دوتا کارت کشیدن خرج کردم.❤️ خدا بده برکت.

دغدغه‌های سیاسی و اجتماعیم‌ به شکل مضحکی در خوابهام خودشونو نشون می‌دن؛ تلخی‌ای که توی جریان خواب برام خیلی ملموس بود؛ الان که بهش فکر می‌کنم واژه‌ی طنز برام پیش از اون تلخی میاد. روایتهایی به سبک گروتسک از دل وضعیتی که توش قرار داریم. محشره.

بعد از پنج سال، بعد از مدت‌ها صدای دوستی عزیز که قبلا باهم بسیار صمیمی‌ بودیم را شنیدم و نمی‌توانم جلوی لبخندم‌ را بگیرم. قلبم سخت می‌تپد. یاد گذشته و لحظات‌ خوش و ناخوش به‌خصوص در دوری‌هایش برایم زنده شده. برایم وویسی شش دقیقه‌ای ارسال کرده، همچنان کم است شنیدن صدایش! تا شروع به گوش دادنش کردم، بعد از گذشت چند ثانیه توقف کردم. لحنش همچنان کودکانه‌‌ است و ذوقش با سرماخوردگی‌ خفیفی آمیخته شده. مدام صدایش را صاف می‌کند و هی میان حرفهایش فراموش می‌کند که چه می‌خواهد بگوید. نفس می‌گیرد و دوباره برایم گپ می‌زند. چطور آنهمه‌ وقت از آن همنشینی گذشته؟ از روزهای پایانی و آفتابیِ دبیرستانی که در آخرین لحظات، سرآغاز دوستیمان‌ بود و بعد ما را به دست باد سپرد. از سفری که ما را از هم جدا ساخت و زمان بازگشت، برای هردویمان دیرهنگام بود‌. چطور زمان چنین زود گذشت، چنین زود که گویی آن‌روزها دیر بود. انگار عقربه‌ها به کندی حرکت می‌کردند و آن لحظه‌های فراق تا ابد ادامه داشتند. چگونه ما از هم دور شدیم؟ چگونه به هجران خو گرفته‌ایم؟

آخر یک بلایی سر موهام‌ میارم..

بارون‌زده.
بارون‌زده.

شاید اگه چندسال پیش بود و باد توی کله‌ام بود این اتفاق میوفتاد، ولی اون دوران تموم شده و منم، آدم دوره‌ی جدیدم‌. بیشتر که فکر کردم حتی از حدی که دوستم بهم می‌گفت خموش‌ تر شدم؛ دلیلش شاید ضربه‌های متوالی بعد از دوره‌ی طولانی‌ استراحت توی زندگیم بوده. دلیلش شاید مرگ آدمهای عزیزی باشه که توی این دوسال پیوند من با خودشون و من با من رو تحت تاثیر قرار دادن. رفتن تنها آدمهای خوبِ روزگار که می‌شناختم، نوعی امید در من رو نسبت به این‌جور چیزها کور کرده. نسبت به خیلی‌چیزها البته که این هم می‌تونه شاملش باشه. چیزهای مهمتری هست تا اینکه بخوام با شوآف، وقت تلف کردن یا خودنمایی زندگی رو پیش ببرم. این‌ نکته رو هم فهمیدم‌ که اکثر آدمها بدخواهن‌. بدِ تورو می‌خوان! از خوبیت خوشحال نمی‌شن، از موفقیتت، از شادیت، از حال خوبِ دلت. پی بردن به چنین حقیقتی‌ هم بی‌تاثیر نبوده. حال بد و خوب من برای جماعتی در عین اینکه به زندگی خودشون مشغولن، دل مشغولیه‌. این ماجرا و لوپ تکرارشونده مضحک‌ترینه. دوستانی که من رو می‌شناسن می‌دونن اگر باب صحبت راجع به کتابی، مسئله‌ای، آهنگی، فیلمی خصوصا! تئاتری و.. باشه من تماماً هرآنچه می‌دونم رو می‌گم و بیش از اون، سکوت می‌کنم. شنوا هستم تا بیشتر از آدمهای خوب؛ یاد بگیرم. شایدم اونقدر اینجا احساس راحتی نمی‌کنم که این‌هارو بیان کنم، می‌شه گفت اینجا فراری برای هرآنچه موجب درگیریم( نه صرفاً منفی ) بوده، بنا شده. این رو که احساس کردم بهتره بنویسمش، اینجا باشه چون یک‌سرش به اینجا متصل می‌شه. اگر هم نظری داشتید برام بنویسید. شایدم خودم براتون فوروارد کردم که بخونید و بنویسید. درکل ممنون که خوندید.

امروز دوستی بهم می‌گفت تو چرا از چیزهای که می‌خونی، فیلم‌هایی که می‌بینی، از رشته تحصیلیت که انقدر جذابه، از تجربه‌هایی که می‌کنی هیچ‌چیزی به اشتراک نمی‌ذاری؟ پرسیدم کجا؛ منظورش کانال بود. گفت: " تو حتی اینستاگرام هم نداری که آدم توی عکسی که باهات می‌گیره، بتونه تگت‌ کنه! خیلی‌ها هستن که نشون می‌دن هستن ولی تو اینطور نیستی. می‌خونن، می‌نویسن که نشون بدن می‌خونن. اصلا همین باعث می‌شه بقیه به‌به و چه‌چه کنن بگن عجب آدمیه‌ این! چقدر کتاب خونده! چقدر موزیک گوش داده! چقدر فیلم دیده! چقدر باسواده‌! " گفت: " تو همیشه اگه کسی بیاد سمتت که اهلش باشه باهاش گرم می‌گیری! اگرم پتانسیل اهلی شدن درش ببینی، حرفهاتو‌ باهاش می‌زنی، بحث و گپ رو سوق می‌دی به اون سمتی که آدم احساس خنگی نمی‌کنه، احساس می‌کنه داره یاد می‌گیره. اونطورم‌ نیست که تو پابلیک چیزی نگی، ولی بیشتر سعی می‌کنی از درد بنویسی، از رنج، از احساسات بیان نشده! چه شادی چه غم چه خشم. همشون صادقانه‌ان‌! از خوشی‌هایی که شاید کسی اونهارو نبینه! نه اینکه جمله‌ آدمهای دیگه‌رو روزانه قرقره کنی تا فاز روشنفکری بگیری. مثل همین متن‌های کوتاه و بلندی که خودت می‌نویسی و می‌دونم خیلی‌هاشو حتی تو چنلتم‌ نمی‌ذاری. دفنشون می‌کنی، مثل قدیما می‌سوزونیشون‌ آره؟ یا.. مثل عکسهای بی‌ادعا ولی قشنگت! مثلا همین ابر و گلدونی‌ که امروز برام فرستادی! یا موزیکی که پریشب بهش گوش دادم و من رو از فروپاشی نجات داد. بیشتر سعی می‌کنی آدمهارو به فکر وادار کنی ولی نه با این ابزاری که همه دستشون گرفتن، نه با گپ راجع به فلان مسئله، فلان کتاب یا فلان شخص. بیشتر با خودت بودن‌! ماهور تو با ماهور بودنت آدمهارو جذب می‌کنی . " اون زمان سکوت کردم، بیشتر به حرفهاش فکر کردم تا جوابی براش پیدا کنم. بیشتر می‌خواستم بدونم منظورش از " ماهور بودن " چیه. فکر می‌کنم هرکسی دیدگاه متفاوتی راجع به آدم داره. احتمالاً من در نظر هم‌اتاقیم‌، در نظر دوست صمیمیم، استادم، همکلاسیم، پارتنرم، همکارم، مادر یا حتی پدرم متفاوتم. دوست داشتم بدونم آیا همشون روی این اتفاق نظر دارن؟ قطعا آدمها براشون مهمه دیگران راجع بهشون چه فکری می‌کنن. قطعا مهمه که این‌همه چنل داریم، این همه توی جامعه نشونه‌هاش رو می‌بینیم، این‌همه ارتباط؛ همش از روی علاقه نیست. خیلی‌ها مجبورن‌ خودشونو به نحوی پرزنت کنن. میون اینها دلم می‌خواست بدونم آدمهای نزدیکم در این باره چه فکری می‌کنن. اگر این متن رو می‌خونید و احساس می‌کنید به من نزدیک هستید، حتما نظرتونو بهم بگید. برام باارزشه. به شخصه احساس می‌کنم از کودکی مهارت خاصی برای این‌ کار نداشتم امّا اکثر آدمهایی که باهاشون ارتباط داشتم معقتد بودن توی این زمینه به طور ناخودآگاه قویم‌. نمی‌دونم، ریشه‌اش توی خونواده‌اس، توی کودکیه، به چی برمی‌گرده؟ نمی‌دونم. قطعا بیشتر بهش فکر می‌کنم. اینکه من تلاش کنم از هرچیزی که خوندم یا می‌خونم/ هرجایی که رفتم، هر هنری، هر کتابی هر موزیکی و.. براشون‌ ادعا داشته باشم، واقعا کار من نیست. به اشتراک گذاشتنش‌ قطعا جذابه ولی اونقدر جاذبه‌‌ها برای من حتی توی کوچک‌ترین چیزها، شیرین‌ترین یا حتی تلخ‌ترین لحظات زیاده که بیشتر با آدم‌های خاصی اونهارو به اشتراک می‌ذارم که می‌دونم درکشون می‌کنن، همدلن‌ و هرچقدر هم دوری باشه، باز می‌فهمن‌‌ معنی این شعر، این جمله، این موسیقی یا این سکانس چیه. شاید فهم متفاوتی باشه امّا این کار رو می‌کنن‌. چیزی شبیه به احترامی متقابل؟ شاید. برام ارزشمندتر می‌کنه این کار رو. این یک فکته‌ که آدمهایی خاص‌تر هستن توی زندگی، شاید در جنبه‌هایی متفاوت یا مشابه‌.

sticker.webp0.21 KB

نماینده‌ی تاجیکستان تو اسکار شد.

❤️‍🩹.

تا اینکه وسطای نمایشنامه من، میشین اسیر عشق آقای ماروین.

sticker.webp0.21 KB

انقدر عکسهام‌ قشنگ شدن که وای.

جنگل روحم رو بی‌نهایت تازه می‌کنه؛ درخت‌ها همیشه حرفهایی برای گفتن دارن حتی توی سکوتی که به نظر میاد شکسته نمی‌شه. انگار دوباره متولد شدم. سرسبزی‌ای که تا چشم کار می‌کنه دیده می‌شه طراوت‌ می‌بخشه به جسم و روحم‌، پاک می‌کنه هرچی آلودگی و درگیریه‌. بی‌توجه به خاکی شدن یا گیر کردن بین شاخه‌ها و برگ‌ها، بی‌توجه به اینکه پاهام زخم بشن، پابرهنه‌ روی زمین راه می‌رم تا راه دوستی رو با درختها‌ی بلند پیدا کنم و با این طبیعت، یکی بشم.

🪞.
+2
🪞.

سبزِ سبزِ سبز.
+2
سبزِ سبزِ سبز.