زنی در دوزخ.
Open in Telegram
˚ ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ . . 🕯🪽. . ︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪ ˓ ִֶָ 》
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
328
Repost from صنف مستقل دانشجویان بهشتی
🔴بیانیه دانشجویان دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه ملی (شهید بهشتی)
#به_امید_آزادی
صنف مستقل دانشجویان بهشتی
🆔@motalebe_shorayesenfi
328
از اینکه کاری نمیکردم حالم بهم میخورد. این غم رو نمیشد هیچجوره کاریش کرد..
پس با مامان حلوا درست کردیم.
این سوگ جمعیه. مامان گفت دیگه نیاز نیست حتما توی آرامگاه پخشش کنیم، شهر یه گورستان بزرگ شده. تو سر خیابون وایسا، هرکی با بغض رد میشه برمیداره.
328
امشب خورشید را با سکوت و حلقههای دود در خانهای کاهگلی، با گرمایی نمور و فانوسی روشن بدرقه کردیم. بعد از مدتها گروس خواندم؛ سهگانه خاورمیانهاش را. هنگام خواندن اشک در چشمانم حلقه زد. نمیتوانستم گریه کنم، گربهای نگاهم میکرد.
در دل میخواندم و کم کم صدایم بلند شد، چشمانی غمگین و دردمند شاهد من و شنوای این مرثیه شده بود. میدیدم که زجر میکشد امّا ادامه میدادم. ادامه میدادیم چون ایمان داشتیم، در اوج بیایمانی. در اوج ناامیدی امیدی بود که این روزهای شوم نیز تمام میشوند. باید این خشم و رنج را در دل نگه داریم. باید در دل این تاریکی، به داد خودمان برسیم. رها شویم. مبادا حرام شود خون کسانی که از میانمان رفتند. مبادا این رنج، این غم همیشگی، بیفایده باشد.
فرقی نمیکرد؛ تنهایی بود یا عشق یا جنگ، گویی آمیختگی مفاهیم هر سهی اینها در جملات روحی دمیده بود که به هر طرف سیلی میزدند و اشک میریختند. بوی خون میآمد، نمیدانم از صدایش بود یا شعر گروس. هرچه بود نزدیک بود. سرش را میان دستانش گرفت و خم شد. سرم را به صندلی تکیه دادم و به سقف چوبی و کهنهای که برای قرنی پیش بود، خیره شدم. سکوت کردیم. یک ساعت؟ دو ساعت؟ نمیدانم چقدر گذشت. هرچه بود، اشعار خوانده میشدند و تب ما تندتر. از شعری خون میآمد و کف اتاق خونین شده بود. دیگر تا چشم کار میکرد از در و دیوار آن خانه، خون میآمد.
برای تنهایی که دیگر خونی در بدنشان نیست و فدا شدهاند؛ برای شمعهای نصفه و نیمهای که خاموش شدهاند، برایش زمزمه کردم: " نگرانم نباش.. در تلاشم سوگواری ام را تبدیل به کنشی کنم که خونها بیثمر نباشند. "
328
هرچقدر ببندید، بزنید، بکشید، ما تموم نمیشیم.
تموم نمیشیم تا روزی که تمومِ این خاک بشیم.
میدونید که تمومِ این خاک میشیم...
328
Why don't you go out there and do something useful? Oh, listen to the man in the liquor store He yelling "anybody want to drink before the war?" "Anybody want to drink before the war?"
