زنی در دوزخ.
Open in Telegram
˚ ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ . . 🕯🪽. . ︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪ ˓ ִֶָ 》
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
328
اتفاقی باعث شد امشب به واژگان " تنفر "، " حرامخواری " رذالت " بیاندیشم. من انسانی نیستم که به راحتی تنفر بورزم؛ این را تقریباً هرکسی که در اطراف من، با من زیست میکند میداند. سخت و دیر خشمگین میشوم، به طور خاص اغلب در مواردی که یک بیعدالتی ببینم. امّا امشب مانند همیشه نبود. امشب عملاً به یک راننده تاکسی نفرت ورزیدم. برایش آرزوهای شوم کردم. متوجه شدم دزد و حقهباز در هر پوششی میتواند در جامعه وجود داشته باشد و کسی که وجدان کاری نداشته باشد، به بیسامانی جامعه میافزاید. یقین دارم آن پولی که به عنوان کرایه برای مقصدی که به آن نرسید گرفت، در گلویش که هیچ در باسنش هم گیر خواهد کرد. هرچند بعد از گردن افتادن های من و گیر دادن های سایر مسافران راضی شد پول را پس بدهد. شاید اگر مادر همراهم نبود برخورد تندتری میداشتم.
هیچ کدام از مسافرین پول را پس نگرفتند. من پول را پس گرفتم، بلافاصله در صورتش کوباندم، رفتم.
شاید به عنوان دانشجوی جامعه شناسی این مقدار خشونت نیاز نباشد امّا زمانی که دیدم پلیس هم نمیتواند هیچ کاری کند و فقط به تذکر لسانی بسنده میکند یا برایش چیزهای دیگری تا حق یک شهروند اهمیت دارد، ترجیح دادم خودم به عنوان یک شهروند عادی ( فاقد هرنوع سواد سیاسی یا جامعه شناختی ) با او برخورد کنم.
نمیدانم، شاید اینها را مینویسم که وجدان آکادمیکم را تسکین دهم، یا حرفهای استادمان هنگام مواجهه با این افراد را که چگونه برخورد کنیم یادآور شوم و در ذهن خود بهانه بیاورم. متاسفانه وقتی دست دزد و پلیس در یک کاسه باشد این توصیهها عملی نخواهند بود وگرنه به مؤدبانهترین شکل ممکن، به او فهماندم که کار زشتی کرده و قطعا سایر مسافرین ( حتی اگر مثل خودش مرد باشند ) به ملایمت ما برخورد نخواهند کرد.
پینوشت: چند متر جلوتر، هنگام مسافر زدن برای تکرار این عمل مزخرفش تصادف کرد و نسبتاً مچاله شد. نمیدانم نامش را " کارما " بگذارم یا " نفرین " یا چه. امّا به قول مادر انسان پست، در هر ساحتی، به وقتش جوابش را میگیرد. اگر نفرین بود؛ خداروشکر که هنوز نفرینهایم عملی میشوند.
328
دوستان پول نقد حتما به همراه داشته باشید این روزها.
الان چند ساعتیه سرور خیلی از بانکها قطع شده، چه کارت به کارت، چه کارتخوان، هر شکلی از انتقال پول مسدود شده. فقط ملت، بلوبانک و چندتای دیگه کار میکنن.
قبل اینکه از خونه برید بیرون حتماً حتماً نقد همراهتون باشه.
همین الان رفتم خرید کنم توی ترمینال و مجبور شدم نقدی پرداخت کنم. خیلی از مسافرهای دیگه هم که نقد نداشتن نتونستن خرید کنن. خداروشکر اون پنجیها و هزاریهای عتیقهی تهِ کیفم نجاتم دادن.
مادرمم در شهرستان نتونست کارت به کارت انجام بده، کلا امکان پذیر نیست گویا. به شعبه یا شهر خاصی هم محدود نشده.
خلاصه حواستون باشه. یا سعی کنید یکی از کارتهاتون از این بانکهایی که گفتم شارژ نگه دارید یا پولتونو نقد کنید ( ولی بازم ترجیحاً نقد کنید معلوم نیست اون یکی بانکها هم به مشکل بخورن. )
328
به نیت ادامهی سفر به بهانهی اتفاقات عجیب و موقعیتهای باورنکردنی اخیر؛ فالی گرفتم
آمد:
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتادهام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتادهام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد
خرم دل آن که همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد
328
تجربهی به همراه داشتن تنها یک کوله پشتی و زدن به دل سفر در اوج آشفتگی برام توی این روزهای ملتهب، تسکینه.
328
زندگی؛ شاید این روزها معنای سابقش را از دست داده است. هرچه هست ما آنرا ادامه میدهیم. با تمامِ سختیها و ناملایمتیها. گاهی به این میاندیشم که زیستن راه رفتن روی بند نازکیاست که هر دو سویش را " نیستی " احاطه کرده. ما روی این بند قدم برمیداریم، میخندیم، میرقصیم، میدویم و بذرِ امید در میانِ بود و نبود ما جوانه میزند؛ بی آنکه حقیقت را پشت گوش بیاندازیم. زندگی هنرِ امیدوار ماندن در سایهی قطعیِ زوال است و ما در این جهان میکوشیم تا ردِ پایی از خود به جا بگذاریم، حتی اگر بدانیم آن ردِ پا در حافظهی هستی نمیگنجد. حتی عزیزترین افراد زندگیمان نیز کافیاند برای یادآوریِ لذت زیستن و انسان بودن در کنارشان. حقیقتِ غریب این است که زیبایی زندگی در عین مضحک بودن و سادگی به همین شکنندگی گره خورده است. به اینکه هیچ چیز تضمینشده نیست و با این حال ما بازهم با اشتیاق به استقبال طلوع میرویم. چطور شب سکوت را در خود میبلعد و روز آشکارا عصیان میکند و شب...؟ چگونه هر دم و بازدم اعجازِ زنده ماندن است؟ چطور به طرز معجزهآسایی هر روز، فردای تازهای از راه میرسد؟ ما هیچوقت متوجه این معجزه نخواهیم شد تا زمانی که دیگر
فردایی از راه نرسد.
328
امشب و شبهای گذشته بحثِ مرگ بود. مرگ در ادبیات، در شعر، در سینما. از ترسناکیش تا واقعی بودنش، از سوگ تا گذشتن. انگار زیستن؛ مرگ واقعیه و خودِ مرگ شاید لحظهیِ تحققِ واقعیته. گاهی تو از لحظهای که میمیری، شروع میشی؛ حقیقت بعد از مرگ تو آشکار میشه. الآن تو نفس میکشی و تنها به مرگ نزدیکتر میشی. برای من واقعیترین لحظهی زندگی همواره مرگ باقی میمونه. امیدوارم اون لحظه، تنها چندتا دونه از صدفهای محبوبم توی مشتم باشن.
328
Oldy Moldy! Mudd The Student invigorated me 3 years ago by calling me " Mary Sue " and now I have his hair.
328
مرسی بابت تبریکهای تک تکتون.
تولد بهانهای بیش نیست و یاد شدن از آدم، خودش هدیهست. ارزشمنده برام.♥️
328
به همراه موسیقی زمزمه میکردم، منتظر بودم شمعهایش را فوت کند. آرزو کرد، لبخند زد. فوت کرد. برایش دست زدم، خندیدم و اشکهایم را نگه نداشتم. با چشمهای مهربانش به من لبخند زد. من بارها او را از دست داده بودم. بارها و بارها. من او را میان دریا، لب صخره، لا به لای درختها، هنگام عاشقی، در اوج درد، میان فریادهایش، هنگامی که کمک میخواست، وقتی ترسیده بود، در دوریاش، زمانی که در آغوشم گریه میکرد، وقتی نبود از دست میدادم. اینبار هم از دست میدهم. یا او یا خودم را. بخاطرش خیلی چیزهارا از دست دادهام. شاید مهمترین آدمهای زندگیام را، شاید ارزشمندترین موقعیتهارا، شاید رفاه را، شاید نیکی را، شاید آبرو را، شاید نگاهها و حرفهای دیگران را، شايد عشق را...
آهنگ را زمزمه میکردم. اگر او صدایم بزند، خواهم آمد. اگر لحظهای نظرش تغییر کرد، به سوی او میشتابم. به سوی او میدوم. همواره دوانم به سوی او. او شروع میکند و من بیتفاوت میمانم امّا نه تا وقتی ببینم از دست میرود. او از دستِ خودش میرود و مرا نیز از داشتنش محروم میکند. من از تمام داشتهها و نداشتههایم، از تمام احساس و شادیهایم، از خود میگذرم تا او باری دیگر فرصت زندگی داشته باشد. باید اعتراف کنم: او از دست رفتهترین آرزوی شیرین من است. آرزویی که بیدلیل به ظاهر آرزوی من گشته و زیست من ناخواستهی اوست و راهش برای ادامه دادن. او دلیلیست که نمیتوانم هیچ رویایی را تا انتها ادامه دهم، پس به حضوری مختصر بسنده میکنم تا حداقل تأثیرگذار باشم. مثل گذشته؛ برایش نامه مینویسم، نامههایی که تنها ما بخوانیمشان. برایم پرتقال پوست میکَنَد امّا منی نیست که بتواند بشقاب را از دستانش بگیرد. سیگار درمیآورم امّا اویی نیست که با اخم زیرش فندک بگیرد. من هم از او متنفرم، هم عاشقش هستم. دلم هر لحظه برایش پر میزند هرچقدر غرق گناه باشد. هرچقدر بدی کرده، از او دلگیرم و هرچقدر دیگران دوستش نداشته باشند، من او را دوست دارم. این پایدارترین نوع رابطهای است که هردو در زندگیمان داریم. عشق و نفرت.
328
امروز دانشگاه ملی:
از همون ابتدا دنبال دعوا بودن، حتی وقتی جمعیت پراکنده بود. همش اونا شروع کردن به حمله کردن، به پرخاش، به خشونت!! فحش نمیدادن امّا حرکات و رفتارشون خصمانه بود به حدی که به دخترها هم رحم نمیکردن.
به زور دخترا رو مجبور میکردن ماسکهاشونو دربیارن!!
ما میایستادیم، شعار میدادیم. میومدن، داد میزدن، حیدر حیدر میکردن، هل میدادن، به دخترهامون دست میزدن حتی حراست! در عجبم! روزه اونها باطل نمیشد اینطوری؟
نه به حرف گوش میدادن نه به سخنرانی یکی از بچهها. همینطوری وسطش حملهور شدن، میومدن جلو تا به جمعیت فشار بیاد. گوشی دوستم رو گرفتن، از بالا پرتش کردن پایین، چندین نفر رو زدن، زدن، زدن..
میزدن و دلم خون میشد و چشمهام خشمگینتر از اینهمه وقاحت!! درگیر شدن، حمله کردن عین یک حیوان وحشی.
بچهها از حراست خواستن(حضرتی)، بیاد بالا امضا کنه که بعد از این تجمع هیچ اتفاقی برای هیچکدوم از بچههای حاضر در جمع نیوفته. کاملا محترمانه، کاملاً منطقی
اما حتی حاضر به این کار هم نشدن!! تنها به وحشیگری روی آوردن به جای ایجاد فضایی برای دو طرف، از اونها دفاع میکردن و سعی داشتن مارو پراکنده کنن تا اونها با خیال راحت و آسودگی پرچمهاشونو تکون بدن یا گاهاً نگهمون داشتن تا اونا بیان و از دو طرف محاصره بشیم. حراست و جمعیت بسیجیها که حتی نصف بیشترشون رو از خارج از دانشگاه آورده بودن و اصلا دانشجو نبودن!
ویدئوهاش میاد بیرون، میبینید که شروع کنندهی تمام خشونتها، بسیجیها بودن.
اگر
اگر
تار مویی، تنها تار مویی از سر دوستانم و هرکسی که امروز درون جمعیت دانشگاه بود کم بشه بدونید که این خشم شعلهور تر ادامه پیدا میکنه و دامن خودتون رو میسوزونه!
بترسید!
