en
Feedback
زنی در دوزخ.

زنی در دوزخ.

Open in Telegram

‌‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌   ‌˚  ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ ‌ ‌‌       ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ . .  ‌ 🕯🪽. ‌. ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪  ˓   ִֶָ  ‌》 ‌ ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
photo content

گیرم که تنهایی من از هرچی مرزه رد بشه جمع گلوله خورده رو چجور میشه ول کنم؟

photo content

sticker.webp0.16 KB

تصمیم گرفتم اندکی شعر بخوانم. در پی وی چند تن از دوستان چیزکی خواندیم. لذت بردیم و بابش‌ باز شد. برای قرار دادن خوانشم در اینجا هنوز اعتماد به نفس ندارم. اگر خواستید بگید جدا برای شماهم بخوانم. https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c

photo content

گفت خیلی درد داره. گفت درد امونش‌ رو بریده، زجر می‌کشه. به خودش می‌پیچه و ناله می‌کنه. این بار یه قرص قوی‌تر براش بیارین. بهش گفتیم دخترت برات نامه نوشته‌‌‌. نامه‌ات رو خوند. اشک ریخت. عین ابر بهار گریه می‌کرد و پشت هم اشک‌هاش رو پاک می‌کرد. چشمهاشو‌ می‌مالید چون نمی‌خواست اشک‌ها چشم‌هاش رو تار کنن، می‌خواست بارها و بارها جملاتت‌ رو بخونه، انگار آیه‌هایی از یک کتاب مقدسن‌‌‌‌. چند بار نامه‌ات رو خوند و گریه کرد و درآخر ازمون پرسید: " می‌تونم نگه‌اش دارم؟ "

" قلب آن چیزی‌ست که برای من می‌ماند. "
" قلب آن چیزی‌ست که برای من می‌ماند. "

photo content

همین الان شاهد یک تلپاتی‌ شیرین و سناریوی‌ کیوت بودم. تصمیم گرفتم ثبتش شدم. پسربچه‌‌ی ۲ ساله‌ی گنگ با تیشرت قرمز و شلوارک جین طی چرخ و گشت زدن نگاهش با نگاه یک دختربچه‌ی ۳ ساله‌ی ناز مو فرفری و چشم عسلی تلاقی کرد، وقتی دختر‌بچه‌ و دوستاش رد شدن این پسربچه‌ همینجوری انگشت‌ به دهن خیره به دختربچه‌هه رفتنشو‌ نگاه می‌کرد ( قند تو دلش آب شد رسماً!‌ ) یکم بعد افتاد دنبالِ اکیپِ دختر بچه‌هه و دوستاش که باهاشون بازی کنه. دوستای دختره خوششون نمیومد از پسره و نمی‌خواستن راش بدن تو بازی، اینم هی می‌رفت که آخر دختره عصبی شد اینجوری زدش(گردنشو‌) اوف شد. پسربچه‌ با گریه اومد پیش مامانش که اوف شدم؛ بعد دختره از دور داشت می‌دید این گریه افتاده، دوستاش اینطوری بودن که بیا بریم به درک این پسره گریه می‌کنه( بیشتر اونایی که اینو می‌گفتن خودشون پسر بودن😂 ) مادر بزرگ دختر‌بچه‌هه صداش زد گفت برو از پسره معذرت‌خواهی کن، گناه داره زدیش‌. اینم یکم فکر کرد یکم نگاه کرد بعد رفت سمت پسره که تو بغل مامانش بود گونه‌هاشو بوسید فرار کرد. ( قلبم اون لحظه:💗💗💗💗💗 ) الان نه تنها گریه پسره بند اومده بلکه راه افتاده دنبال دختره بوس بوس بازی😭😭😂😂

photo content
+1

بسکه مستان را به قدرِ مِی‌کشی‌ها آبروست می‌زند پهلو به‌گردون هرکه بر دوشش سبوست هر دلی‌کز غم نگردد آب، پیکانست و بس هرسری‌کز شورِ سودا نشئه نپذیرد، کدوست از شکستِ دل به جای نازکی خوابیده‌ایم بر سرِ آوازِ چینی سایه‌ی دیوارِ موست برنمی‌آید به جز هیچ از معمای حباب لفظِ ‌ما – گر واشکافی – ‌معنی‌ِ حرفِ مگوست در دلِ هر ذره چون خورشید، توفان ‌کرده‌ایم هرکجا آیینه‌ای یابند، با ما روبروست ماجرای عرض ما نشنیده می‌باید شنید گفتگوی ناتوانان، ناتوانی گفتگوست جیبِ ‌هستی – چون ‌سحر – غارتگرِ چاک ‌است ‌و بس رشته‌ی آمالِ ما بیهوده در بندِ رفوست بسکه در راهت‌ عرق‌ریزِ خجالت مرده‌ایم گر ز خاکِ ما تیمم آب بردارد، وضوست چون نگین ازمعنیِ تحقیقِ خود، آگه نی‌ا‌م اینقدَر دانَم‌ که ‌نقشِ جبهه‌ی من، نامِ ‌اوست برق جوشیده‌ست هرجا گریه‌ای سر کرده‌ام باکمالِ ‌خاکبازی، ‌طفلِ ‌اشکم، ‌شعله خوست تا به‌خود جنبد نفس، صد رنگ حسرت می‌کشم درکفِ اندیشه، جسمِ ‌ناتوانم، ‌کلکِ موست چون‌ گهر، عزت‌فروشِ سخت‌جانیها نی‌ام همچو دریا درخورِ عرض‌ِ گدازم آبروست فکرِ نازک ‌گشت بیدل! مانعِ آسایشم در بساطِ دیده اینجا، دور باشِ خوابِ موست ‌ غزل شماره‌ی ۶۷۴ از بیدل‌دهلوی

Have you ever found yourself a victim of “Stockholm Syndrome?”

سفیدبرفی جنگنده‌ در آمل.
سفیدبرفی جنگنده‌ در آمل.

تلاش نا(نیمه‌) فرجامم در نواختن پیانو برای نخستین بار. ( با کمک هم‌بازی بچگی ) خودم حسابی کیف کردم ( از ذوق درون خنده‌هایم پیداست :) 00:30

Video message00:19

لطفاً موسیقی‌های خوبتون رو بفرستید. https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c

downloader_vevioz_com_Celeste_This_Is_Who_I_Am_Official_Lyric_Video.mp39.19 MB

در یک مکان مقدس ناخودآگاه به یاد یکی از دوستانم افتادم که چندیست‌ باهم صحبت نمی‌کنیم. ناگهان نامش، صدایش، خودش از ذهنم گذشت. هربار هم قرار می‌شد یکدیگر را ببینیم، مسئله‌ای پیش می‌آمد و اغلب از جانب من، دیدار لغو می‌شد. هنگامی که ناگهان چهره‌ی درخشان، خنده‌های خاص و چشمان درشتش‌ در ذهنم آمد گفتم با او تماسی بگیرم. احوالی بپرسم. بپرسم چه می‌کند؟ چطور می‌گذراند؟ اوقاتش خوش است؟ عمیق نمی‌خندید امّا همواره لبخند بر لب داشت. بعد از کلاس با لباس فرم مدرسه باهم روی پل هوایی ساعت‌ها می‌نشستیم، پایمان را از میان نرده‌ها تکان می‌دادیم و ماشین‌هایی که به سرعت از خیابان می‌گذشتند را می‌شمردیم. او همواره از آن دسته رفقایی‌ بود که با وجود درک عمیقی که از رنج و سختی‌های زمانه داشت، دلش صاف بود و هرگز امید در دلش کور نمی‌شد. با خود و دنیای اطرافش صادق بود. به یاد دارم او دستهایش‌ را با حنا می‌شُست. برای همه مهربان بود و با من نیز. دوستی‌ خوب و آرام بود. با او تماس گرفتم و در کمال تعجب با صدای بغض‌آلود او مواجه شدم. در مراسم ختم بود. چندی بعد با من تماس گرفت. طیِ شش ماه گذشته ۳ تن از نزدیک‌ترین آدمها و اعضای خانواده‌اش را از دست داده بود. کودک، پیر و آخری که جوان بیست‌ساله‌ای بود. از غم گذر کرده بود امّا انگار چیزی گلویش‌ را گرفته و فشرده باشد. رنگ و بویی از امید در کلامش نبود و می‌خواست دیدار کنیم. گفت دلتنگ است و تنها خاطرات خوش را مرور می‌کند. گفت دلش می‌خواهد تا توان دارد حصارِ تنهایی را بشکند، با آدم‌های عزیز زندگی‌اش بنشیند، برخیزد، دعوا کند، بخندد، برایشان باشد. باشد تا با مرگ‌های ناگهانی دیگر حسرتی بر دلش نماند. باورش نمی‌شد این روزها حدِ غم و ناامیدی‌ از تصورش فراتر رفته. انگار زندگی به فصل زوال خود رسیده باشد و زهرش در تمام سطوح میان تمام افراد جامعه پخش شده باشد. تمام بلایا‌ را شاهدیم، هرچند کاری جز نگه داشتن کور سویِ امید در دلهایمان‌ بر نمی‌آید. در نهایت گفت که با هم‌صحبتی باهم دلش آرام‌تر شده و آن امیدی که همواره در دلهایمان از گذشته نگه می‌داشتیم، پررنگ‌تر شده. خنده‌دار به نظر می‌آمد امّا خاطرات و یادِ خنده‌هایمان نوری شد و بر تاریکی ایّاممان تابید، در کنج دل چرخید و تبدیل به امید شد؛ با وجود تمام اندوهی‌ که در پسِ این شبها ته‌نشین شده است.