en
Feedback
زنی در دوزخ.

زنی در دوزخ.

Open in Telegram

‌‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌   ‌˚  ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ ‌ ‌‌       ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ . .  ‌ 🕯🪽. ‌. ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪  ˓   ִֶָ  ‌》 ‌ ‌

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
328
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
به ستار پناه می‌برم.💗

گوش دادن بهش می‌چسبه، خصوصا دمِ صبح.

photo content

واقعا دلم واسه‌ی آرایش کردن تنگ شده بود. میکاپ منو می‌بره به دنیای نوجوانی و کودکی. چندبرابر کردن یک زیبایی از طریق چند قلم و کشیدنشون روی صورت. نهایت استفاده از رنگها هرطوری که بخوای! بی‌نهایت دلپذیره.

زیاد کسی اینو نمی‌دونه امّا وقتی زندگی سخت می‌شه Balming Tiger یکی از اون‌چیزهاییه که خوبم می‌کنه. آشفتگی. لذت بصری. بی‌خود. ریتمیک. مضحک. جویدنی. پوچ ولی عمیق. ابسلوت‌ سینما. https://youtu.be/WKZXRgQ7_uw?si=U5e9ht76OxD0LnNd

" حالا می‌تونی بفهمی چرا انقدر به گذشته فکر می‌کنم... "

She only lies Just to save my feelings I only cry Just to make her feel guilty I cry, despite Just to save my reasons I know it's right 'Cause I want her to die.

photo content

photo content
+2

این‌زمان یک طالب‌ مستی درین مِیخانه نیست آنکه‌ گردِ باده‌ گردد جز خط پیمانه نیست از نشاط‌ دل چه می‌پرسی‌ که مانندِ سپند غیر دود آه حسرت ریشهٔ این دانه نیست اضطرابِ دل چو موج از پیکر ما روشن است طرهٔ آشفتگی را احتیاج شانه نیست هرقدر خواهد دلت اسباب حسرت جمع‌ کن چون‌ کمان اینجا به‌جز خمیازه‌ رخت‌ خانه نیست حسنش از جوش نظرها دارد ایجاد نقاب دامن فانوس شمعش جز پرِ پروانه نیست چون‌ گل از دور فریب زندگی غافل مَباش رنگ‌ می‌گردَد در اینجا ساغر و پیمانه‌ نیست هرچه از چشم بتان افتد غبار عاشق است اشک‌ گرم شمع جز خاکسترِ پروانه نیست بهر نسیان غفلت ذاتی نمی‌خواهَد سبب از برای خوابِ مخمل حاجت افسانه نیست بر امید الفت از وحشت دِلی خوش می‌کنیم آشنای ما کسی جز معنی بیگانه نیست جان پاک از قید تن بیدل ندامَت می‌کشد گنج را جز خاک بر سر کردن از ویرانه نیست ‌ غزل شماره‌ی ۷۹۲ از بیدل دهلوی

Repost from Les références
می‌دانم که خیلی‌ها برای تو نوشتند. می‌دانم که واژه‌های نگاشته‌شده حقیقت اشیا را پنهان می‌کنند. خصوصا اگر زیسته و احساس شوند و به شکل فشرده و نادری که در دو هفتۀ گذشته تجربه کردیم بچکند... با این حال وقتی این برگه را برداشتم تا بنویسم، می‌دانستم تنها قادر به گفتن یک چیز هستم که از درستی و عمق و قوّت آن مطمئنم و چه بسا همراهی آن که بنظرم امری حتمی بوده و مانند سرنوشتی خواهد ماند که ما را ساخته است: دوستت دارم. اکنون عمق آن را بیش از پیش حس می‌کنم. تا همین یک لحظه پیش با سخت‌ترین وضعی روبرو شدم که ممکن است مردی همچون من با آن روبرو شود. و تمام شوربختی‌ام به‌سان بیانگری روشن برای این شوربختی‌ جلوه‌گر شد که آن را در لحظه‌ای چونان درخشش دشنه‌ای در تنی نابینا حس کردم... اکنون این کلمه را احساس می‌کنم، همان که به گفته‌ی خودت آن را لوث کردند. و حس کردم که باید با تمام توانم بکوشم که بعنوان یک مرد از لوث‌کردنش پرهیز کنم. دوستت دارم؛ و دردی که از آن متنفری - نه کمتر و نه بیشتر از احساس بیزاری‌ام - تمام استخوان‌هایم را می‌پوساند و چونان خزش مرگ در تمام مفاصلم نفوذ می‌کند. اکنون این عبارت را حس می‌کنم در حالی‌که آفتاب از ورای تلّ صاف و بی‌آب‌وگیاهی طلوع می‌کند و روبروی پرده‌‌ای قرار دارد که افق ایوانت را به تکه‌های بلندی خرد می‌کند... آن را حس می‌کنم و به یاد دارم که شب گذشته نیز خواب در چشم ترم شکسته بود، و زمانی‌که کنار ایوان خانه‌ام به انتظار طلوع آفتاب نشسته بودم - منی که روزی زیر ضربات شلاق و زجرشان در برابر گریه مقاومت کردم - با گریه‌ی سوزناکم غافلگیر شدم. با تلخی و مرارتی که حتی در روزهای واقعی گرسنگی آن را تجربه نکردم، با شوری تمامی دریاها و غربت همه‌ی مردگانی که از انجام هر کاری عاجزند، اشک ریختم... و از خود پرسیدم: این صدای هق‌هق گریه بود یا صدای فرودآمدن شلاق‌ها در نهاد من است؟ غسان کنفانی از نامه‌ای به غادة السمان، از کتاب «تپش‌های شیدایی»، ترجمۀ غسان حمدان.

photo content

خورشید در پایان هر روز، زخمی عمیق می‌خورد. برای اینکه به بستر برود، ابرهای‌ دردمند احاطه‌اش می‌کنند، آسمان ارغوانی به تن می‌‌کند امّا نه‌! نه آسمان‌ را تاب می‌آورد نه همراهی ابرها‌را... خون می‌چکد. وداع خورشید همواره سوزناک است. او در خون غلیظ و سرخ خود می‌غلتد، فرو می‌رود و بارقه‌های امید را در گودالِ عمیقِ افق حل می‌کند. ما نیز -مانند همیشه- تماشاگران‌ این نمایش سرخ، باشکوه و حزن‌انگیز هستیم.

photo content

photo content

عالیه.‌ محشره و بی‌نظیره.

چون حوصله سر رفته و حس درس هم نیست بیاید و از گیلتی‌ پلرژر‌هاتون ( Guilty Pleasure ) بهم بگید. https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c .

sticker.webp0.11 KB

كل شي صار جد انفرض و فرضاً صار يعني صار فرض؟ علِّمت فتعلَّمت فعلَّمتني فتعلِّمت.

مکالمه‌ی صبحگاهی‌ با مادر رنگ‌پاشی روی دیوارِ سفیدِ ذهنم بود. سراسر تلخیِ واقعیت بود. آلوده‌ به یأس و غبار. آمیخته‌ با بویِ نمِ خاک‌ باران خورده از دیشب، چای سرد شده و صدای پرنده‌هایی که بیرون پنجره نغمه‌ی رهایی سر می‌دادن... مامان گفت وقتشه دیگه. دیگه وقتشه. به من فکر نکن به خودت فکر کن. برو از این مملکت. برو و آزاده باش. برو و تا می‌تونی " زندگی " کن. رها شو از‌ همه این چیزهایی که این‌همه‌ سال اسیرت‌ کرده، خصوصا اتفاقاتی که اخیرا افتاده و تو دربرابرشون‌ بی‌تقصیر بودی. اینجا کسی به فکر کسی نیست. کسي مراقبت نخواهد بود و تو تنها‌ی تنهای‌ تنها می‌شی. هیچ مردی، هیچ زنی. تو فقط و فقط خودتو داری. حداقل توی این ۶ ماه گذشته این رو فهمیدی، مگه نه؟ حرفها‌ زیادن، ولی کسی قرار نیست جوری که تو مهر می‌ورزی بهت مهر بورزه. قرار نیست طوری که تو مراقب دیگرانی، مراقبت باشن. قرار نیست بغض چشمهات رو بخونن. کسی اهمیتی نمی‌ده. تو حتی از خودت می‌گذری تا بقیه رو نجات بدی، این رو هم از من به ارث بردی، بابتش من رو ببخش. اشتباهات من رو تکرار نکن. اشتباهات مادرت رو تکرار نکن و خودت رو فدای من و پدرت نکن. ما سخت گرفتیم. خودت رو فدای کسانی نکن که نمی‌تونن عاشقت باشن. نمی‌تونن اونطور که لایق عشقی، عاشقت باشن. تو تمام عمرت‌ فدایِ زیست ما شدی و هیچوقت دم نزدی، کمک نخواستی. بالغی، عاقلی، احساسی‌ای ولی تنها باید کمتر اعتماد کنی. توی تنهاییت‌ دختر بهتری هستی ماهور. حتی اگرم چنین نبود، هیچ انسانی اینجا حاضر نیست توی غم تو باهات شریک شه. توی هر ابعادی، حتی دوستهات‌ حتی همکلاسیهات حتی اونی که دوستش داری. اولِ زندگیه‌ و به اندازه‌ی یک زن ۴۰ ساله تجربه و غم داری. اولِ جوانیته‌ ولی نصفِ رنج‌ها و تجربیاتت‌ رو دختران همسن‌ و سال تو یا حتی بزرگتر‌ ازت ندارن. نداشتن در زندگی. زندگی این‌گونه بوده باهات، تو با خودت اینطور نباش. غمِ من و بابا رو دوشت بوده از کودکی، دیگه نمی‌خواد تحملش کنی. دیگه نمی‌خواد مراقبش باشی. رها کن حتی منی که تورو به دنیا آوردم. رها کن این‌جارو. تهران رو؛ تهرانی که رویاشو‌ داشتی و اونجا تمام رویاهات رو محقق می‌کنی، چه تلخ چه شیرین. رها کن. رها کن این خاک رو. ساری رو، اصفهان رو، هرمز رو... زادگاهت‌ زیر آتشه و تو دلت اونجاست. دل کندن از خاک سخته چه اون خاک روی زمین باشه چه آدمی که باهاش سرشته‌ شده. من رو رها کن ماهور. گریه نکن. نگرانم نباش، طاقت میارم بی‌تو. نترس. برو بخاطر اینکه بیشتر زجر نکشی. روح پاکت‌ آزرده نشه توی این کثافتی که توشیم‌. مراقب قلبت باش. هرطور شده مراقب قلبت باش. هرجای دنیا سختی هست امّا حداقلش اینه که خودت انتخاب می‌کنی چطور زجر بکشی. اینجا نمی‌شه. اینجا نمی‌تونی بالنده باشی. اینجا نمی‌تونی همون دختری باشی که از بچگی رویاشو‌‌ داشتی. نگران ماهم نباش. ما هستیم. ما می‌مونیم، " از ما گذشته. " تو فقط برو. برو و به هیچ چیز و هیچکس پشت سرت فکر نکن. همه‌ی چمدون‌هارو پشت سرت رها کن تا بلکه بتونی آسون‌تر پرواز کنی. نذار رنجِ تلخِ توی چشمهات حیف بشه‌. نذار تموم اون سختی‌ها بی‌معنی بشن. هیچکس جز ما نمی‌تونه بفهمه ما چی از سر گذروندیم...