Zilan's text .
Open in Telegram
اینجا زیکو مینِویسَد ! به قَلَمَم نِگاه کُن و لَبخَند بِزَن ؛ دوباره مَتن شُدی .
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
104
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ناگهان دیدم دفترم، شعرهایم را زیر بغل زده و دارد میرود !
بدون این که نگاهم کند گفت: (( تو با نخواندنشان برای او داری همه ما را حیف میکنی ؛ کاغذها و کلمات را اسراف کردهای و همینطور پیش برود دیگر جنگلی باقی نمیماند . میتوانستی به جای این که شبهای زندگیات را صرف بیهوده نوشتن کنی ، بنشینی و مژههای پلکهای بستهاش را بشماری ! از تو آبی گرم نمیشود، میروم تا خودم به هدف خلقتم برسم و شعرهایت را عاقبت به خیر کنم !))
به او نگفتم تو نمیخواهیشان! بگذار نزد تو بیاید و پشت در بماند و تحقیر شود تا بفهمد خواستنِ من به معنی توانستن نبود . نخواستنِ تو بود که خواستنِ مرا در نطفه خفه کرد .
خیالت راحت شد ؟ بعد از زندگیام ، حالا توانستی دفتر شعرم را هم بر علیهم کنی ..!
ما روضه کربلا شنیدیم ؛ اما تو خیابون های ایران به چشم دیدیم اولاد حسین با بچه های ما چیکارکردن ...
آدمایی هستن که شبیه شعرن؛ وجود دارن، هستن، سروده شدن اما یه گوشهای منتظر فهمیده شدنن.
آدمایی هم هستن که مثل شاعرن؛ پر از دوست داشتن، پر از کلمه، پر از ابراز و پر از مصرع.
اون آدمایی که شبیه شعرن گیر کسایی میفتن که نمیدونن روح چیه و چطوری لمس میشه و اثر انگشتشون چطوری ممکنه روش بمونه؛ اونا از فحش ارتزاق میکنن و کاری به شعر ندارن.
اون آدمایی هم که شاعرن گیر کسایی میفتن که فحش رو ترجیح میدن؛ برای همین دونه به دونه کلمات رو حیف میکنن و مثل یه تیکه آشغال پرت میکنن گوشه جوب.
اینطوریه که دسته اول حیف میشن و دسته دوم ساکت!
انقدر خودم رو کش دادم که بتونم تمام تو رو بپوشونم تا مبادا چشم بد ببینتت.
تو با اصرار یه آینه گذاشتی روبهروی آینهات که بیشتر منعکس شی…
کاری باهام کردی که منِ نترس، الان از همه چیز مربوط به آینده میترسم….
همش با خودم میگم نکنه…؟
بعد میگم نه بابا دیوونه شدیا.!
