ربع قرن زندگی✨
Open in Telegram
به قلم یک مامای نویسنده🌱 از لحظاتی برات میگم که انگار یکی باید ثانیه هاش را نگه داره...✨ اینجا میتونی ناشناس باهام صحبت کنی👇🏻 https://t.me/HarfChatBot?start=fd03f4942059
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
391
Subscribers
+624 hours
+507 days
+5330 days
Posts Archive
اگه به کلاس های آنلاین آموزش طراحی چهره علاقه دارید میتونید به این کانال سربزنین و نمونه کارهاشون رو ببینین
@artnazanin_2
به گفته ادمین محترم این کانال، هزینه کل دوره (۶ترم) که طراحی چهره کامل رو آموزش میدن برای ظرفیت محدود فقط ۲۹۰ هزار تومان هست✨
#تبلیغ_نیست
و در نهایت
در جست و جوی تکیه گاهی
به خویش میرسی...
و زندگی بارها و بارها و بارها ،
تو را با " خودت " رو به رو خواهد کرد🌱
#ازبیمارستان
شیفتعصر
۲۵مرداد۰۵
از فردا بخوام بگم
صبح بهداشتم
عصر بیمارستان
میتونم بگم حتی از شیفتلانگ هم سختتره
چون یکیش مغربه یکیش مشرق
واقعا طی الارض کردنه سخته🤦♀😂
میگن قدر هر چیزیکه داریو نمیدونی
الان من هفتهٔپیش بابت شیفتلانگ غر زدم
این هفته اتفاقات سختتری رخ داد🥲😂
نتیجهگیری: #غرنزنیم❤️😂
از امروز😅
خودم کم خوابم میومد،
کیک کوالایی هم خریدم😂❤️
ولی خیلی کیوتن🥹
#ازبیمارستان
راستش خودش که نمیتونست توضیح بده
همراهاش هم خیلی تمایلی به صحبت نداشتن🫠
و نمیدونم دقیقا تو شرایطی باردار شدن
یا به انتخاب خودشون بوده
یا حتی شایدم ناخواسته...
یا شایدم همسرشون بچه میخواسته...
🥲🥲🥲
خیلیییی🥲
انگار از مادربودن فقط دردش را حس کرده بود، درد جراحی سزارین...
بدون دیدن نوزاد
یا حتی شنیدن صدای اولین گریهاش!
امروز میخوام داستان این مامان را براتون بگم...
تخت شماره۷ بستری بود، برخلاف بقیه مامانا دوتا همراه داشت، هم مادرش و هم مادرشوهرش
طبیعتا بجز تایم ملاقات، وجود دو همراه در بیمارستانهای دولتی روتین نیست...
رفتم بالاسر مادر، طبق عادت همیشگیم بهش گفتم:
سلام مامان جان، خوبی؟ مبارکت باشه🥰
بچه اولته؟ اسمشو چی گذاشتی؟
ولی فقط سکوت... و دستاش را دوطرف تخت گرفته بود، حس کردم خیلی درد داره🫠
یه نگاهی به همراهها کردم
مادرش گفت اسم بچهرو کیانا گذاشتن
آخرشب زایمان کرد، دم صبح آوردنش بخش
منم همینطور که یک علامت سوال تو ذهنم بود که چرا مادر جواب نداد، بهشون تبریک گفتم
دانشجو دارو را آماده کرده بود، بهش گفتم چندلحظه صبر کن و تزریق نکن تا من برگردم
رفتم پرونده مریض را برداشتم و دیدم که بله...
نوشته بود:
طبق گفته همراهان، مادر بعد از ابتلا به کرونا در سال ۹۹، شنوایی خود را از دست میدهد و بهقدری تحمل این مشکل برایش سخت بوده و گریه کرده که بینایی خود را نیز از دست میدهد:(
غمگینترین لحظه بود واسم🥲
#ازبیمارستان
Repost from Blue_Butterfly🦋✨
برای #حمایتی این هفته
لطفا این پست رو فور بزنید چنل تون منم یه پست ازتون فور میزنم اینجا تا ساعت ۱ ظهر وقت دارید💙
Repost from ܢ݆ߺܝوܦ̇ ܥܠܙ⏳
دلم یه کلبه چوبی میخواد وسط جنگل مه گرفته؛ با صدای نم بارون، آتیش روشن، پنجره های بخار کرده، با یک لیوان قهوه، آهنگای قفلیم >>>🧺🌱
#دلی
طولانیه ولی احساس الانمِ... 🪽🤍
دلم اون زمانی رو میخواد که واقعا تابستون ۳ماه تعطیلات داشتم...وقتی آخرین امتحانمو میدادم، خواهرم تو خونه منتظربود که بریم برای عروسکهامون لباس بدوزیم، تا برای کل تابستون تو خالهبازیهامون عروسک ها بیلباس نمونن🥹 چندروز بعد هم با دوستام بریم فرهنگسرا و هرچی کلاس تابستونی هست را ثبتنام کنیم😅، از زبان و نقاشی تا کلاسای هنری و ورزشی... نگم از اون تابستونایی که همزمان ماهرمضون هم بود، ظهرا تو مسجد جزخوانی داشتیم و عصرها از ساعت ۵،۶ میرفتیم مسجد کلاس قرآن و حفظ حدیث... و آخر ماهرمضون به هرکسی ۳۰تا حدیث حفظ میکرد، جایزه میدادن😇 بادوستام قرار داشتیم شبها برای افطار یه بطری شربتآبلیمو زعفرون با خرما گردویی ببریم تا بعد از اذان بخوریم، آخه اون موقع با سن کم از ساعت ۳ونیم که سحر میخوردیم ، ۸ونیم شب اذان بود و با اون حجم از فعالیت میخواستیم قبل رسیدن به خونه افطار کرده باشیم🥲 از روزایی که میرفتیم خونه آقاجونم، موقع نماز، نوهها همگی سوار ماشین آقاجون میشدیم میرفتیم مسجد تا آقاجون اذان بگن، نماز بخونیم و برای افطار برگردیم خونشون، اگه مامانم میگفتن قراره شب هم خونشون بمونیم که دیگه نورعلینور میشد😍 از روزایی که وقتی شهریور میشد، با بابام میرفتیم خرید لوازمتحریر، کیف و کفش، فرم مدرسه و... و با چه شوقی خرید میکردیم، خالهام اونموقع هنوز دخترش کوچیک بود، میومد خونمون، به من و آبجیم میگفت لباسهاتون را بپوشید و وسایلتون رو بیارید ببینیم و کلی ذوق میکرد🫶🏻 از شبی که فرداش ۱مهر بود، اصلا حسش قابلوصف نبود، تابستون حسابی استراحت کرده بودم، کلاس رفته بودم، تفریح کرده بودم و حالا آماده رفتن به مدرسه بودم☺️ از صبح روز ۱مهر، با صدای دعای عهد تلوزیون بیدار میشدم، مامان لقمه و تغذیه برامون اماده کرده بود، من و آبجیم رو از زیر قرآن رد میکرد و ما میرفتیم...🌱
چقدر زود گذشتن ولی🥺 چقدر اونروزا دلم میخواست زودتر بزرگ بشم...دروغ چرا، بزرگسالی هم خوبیای خودشو داره، اما هیچی بچگی نمیشه... همون کم دغدغه بودنه، خوشحالی برای چیزای کوچیک، یه دنیا ارزش داره🩵 یادمه ۱۷سالم بود، وقتی فرداش ۱مهر بود به خودم گفتم، ولی من هنوز خستم، اصلا چطوری تابستون گذشت و فردا ۱مهره :/ واز اون سال که درگیر کنکور بودم تا همین امروز، من دیگه یک بزرگسال واقعی شدم با دغدغههای بیشتر و شاید حتی با فرصت استراحتی که بازم درگیر کارم، حالا یا جسمی و یا فکری...🥲❤️
دنیای شیرین بچگی✨
برقها رفته...
محله در سکوت و تاریکی
از مسجد محله صلواتخاصهامامرضا پخش شد
الانم صدای سرودهی زیبای زیر میاد
با همون حالوهوای حرم...✨🤍
.
.
.
آمدهام ایشاه پناهم بده...
خط امانی ز گناهم بده...
ای حرمت ملجا درماندگان...
دور مران از در و راهم بده...
لایق وصل تو که من نیستم...
اِذن به یک لحظه نگاهم بده...
🦋🩵
وایب موسیقیش یک طرف🫶🏻
وایب لوکشین🩵 و اریال طرف دیگه
اریال جز فیوریتهامه🥹✨
بخصوص حس رهاشدن از ارتفاع
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم:
در دیاری که پر از دیوار است، به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟ به که باید دل بست؟
حس تنهای درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری!
چه سوالی داری؟ تو خدا را داری
و خدا،
اول و آخر با توست...✨
سهرابسپهری
هردم از این باغ بری میرسد...
کلکسیون اتفاقای امروز دیگه داره کامل میشه، برنمیتابممممم:/
