ربع قرن زندگی✨
Open in Telegram
به قلم یک مامای نویسنده🌱 از لحظاتی برات میگم که انگار یکی باید ثانیه هاش را نگه داره...✨ اینجا میتونی ناشناس باهام صحبت کنی👇🏻 https://t.me/HarfChatBot?start=fd03f4942059
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
347
Subscribers
-1624 hours
+117 days
+1030 days
Posts Archive
منِ الان، طوری هست که دلش میخواسـت
درحال حاضر مشغول تزیین کلاس و آماده
کردن هدیههای کوچیک برای دانشآموزاش
باشـه تا روز اول مهر بهشـون بده... 🌸🤗
نمیدونم شاید خسته است از مسئولیتهای
زیاد،مسئول سـلامت و جون آدما کم چیزی
نیست واقعا! هر حرکت ما یـه اشتباه ساده
نمیشه، بازی با جون یه نفر و گاها دونفره!
(وقـتی مادر و جنین تحتنظر هستند)...🩵
خسته از بخش جراحی زنان...😂
بنظرم بخش مامایی بـهـتر بود❤️
البته دانشجوهای خوب و فعالی داشتم 🌸
چندتاشون که حتی سابقه کار بالینم داشتن
قبلا کاردانی داشتن، حالا اومدن کارشناسـی
واقعا همینکه زیاد حرص نخوردم
نکته قوت بود حداقل برای امروز
05/06/11
Repost from XO
« FOLDER OF THE BESTS »
لـیـسـتی از بـهـتـریـنـای تـلـگـرام پـیـدا شـد !!
یـونـیـک تـریـن چـنـلا رو مـیخـوای ؟؟ ایـنـجـان
بـهـشـتِ واقـعـی کـیـپـاپـرا ایـن فـولـدره و بـس برای شرکت در فولدرای بعدی " tap tap "
Repost from گربهی خاکستری
سلام، این پیام رو فوروارد کنید تا به پستهای موردعلاقهم استارز بدم و فوروارد کنم اینجا.
Repost from ܀ فلق ܀
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
ᥒᥱᥕ ᥴһᥲᥣᥣᥱᥒgᥱ .ᐟ.ᐟ ▫️بالاخره یه روز میخرمش شما چیه؟▫️▫️ تا آخر شب بفرستید دور هم بخونیم. جواب خودم: پیانو ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ ▫️ @Falagh_Art ▫️
Repost from کنج زندگی من🪐
این پیاممو فور کنین تا بیام و یه پست قشنگتونو بزارم اینجا همه باهم ببینیم🧘🏻♀️🦋
واقعا ترسناکه که با همین فرمون، سال بعد
این موقعها دلار بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومـنه
و سال بعدش بین ۸۰۰ هزار تا یک مـیلیـون!
بدترین کاری که «بامدادخمار» باهامون کرد...
این بود که باور کردیم، یکی مثلِ «منصور» واقعا وجود داره...🥲
بیخیالی رو تمرین کنید!
ندیدن از عمد...
نشنیدن از عمد...
نپرسیدن از عمد...
واکنش نشان ندادن از عمد...
وقتی یاد بگیری چیزهای غیر ضروری رو
از دنیای اطرافت حذف کنی،
ذهنت آرامتر و زندگیت زیباتر میشود🤍
Repost from N/a
آدمهای عمیق اغلب تنها هستند،
چون ارتباطات سطحی
دیگر آنها را راضی نمیکند.
~آرتور شوپنهاور
همهی گریههایی که نکردیم، یهجایی راه
خودشون رو پیدا میکنن، مثل اونجا که
نویسنده میگه:
«در فروپاشیهایم اشکی نریختم و حالا
برای گیرکردن لباسم به دستگیرهیدر زار
میزنم، طوری که انگار هـیـچ راهـی برای
بیرون آمدن نیست...
و این حاصل نادیده گرفتن رنـجـی است
که باید درآغوش میگرفتمش...🫂🩵
کتاب: بدن فراموش نمیکند نویسنده: باسلواندرکولک
چشم که باز میکنی، اولین چیزی که میبینی، امواجِ بیپایانِ یک دریای سبز است...
علفزار، دامنش را تا پایِ کوهها پهن کرده و درختانِ تنومند، چون تماشاچیانی قدیمی، نظارهگر این مهمانیِ رنگها هستند...
ساقههای نازکِ گندم، در باد به رقص درمیآیند و قطراتِ شبنم بر رویِ هر برگ، نگینِ شب را به یاد میآورد...
مهِ صبحگاهی، لایِ درختان میپیچد و منظره را چون تابستانی ابریشمی، مبهم و رؤیایی میکند...
حتی سایهها هم در اینجا سبزند؛ سایهی درختان که بر زمین میافتد، خود به کتابچهای از نقشهای فریبنده تبدیل میشود...
آسمان هم برای هماهنگی، قدری از آبیِ پررنگش کم کرده تا این همه خرّمِ زمینی، چشم را خیره نکند...
در وصف طبیعت🌱
