نقطه.
Open in Telegram
مداد سُرمه میشود از چشمانت که مینویسم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
326
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
326
بعضی دلبستگیها را نمیشود از هم جدا کرد؛ هرچه بیشتر مینویسی، بیشتر در هم گره میخورند.
این روزها چیزی جز تو و وطن نمیتواند مرا وادار به نوشتن کند.
اصلاً انگار همین که تصمیم میگیرم بنویسم، شما بیهیچ پیشزمینهای در ذهنم ظاهر میشوید؛ و بعد کلمات را به ساز و آواز خودتان روی برگههای دفترم به رقص درمیآورید.
نه کلمات تمام میشوند، نه جملهها، نه تشبیهها و نه توصیفها برای نوشتن از شما. گویی از قدرتِ وجودتان به آنها نیز بخشیدهاید؛ آنقدر که هر روز بیشتر میشوند و هر بار شکل تازهای به خود میگیرند.
هر بار که جرقهی نوشتن در ذهنم روشن میشود، خیال میکنم این بار قرار است از چیز دیگری بنویسم. اما وسط نوشتههایم به خودم میآیم و میبینم باز هم چیزی جز تو و وطن نیست. دفتر پُر شده از شما.
تمام روز و شب در شما خلاصه میشود.
تمام فکرهایم به شما ختم میشوند؛
به خودتان،
به غمتان،
به دردتان،
به امیدها و ناامیدیهایتان،
به بیپناهی و ناامنیتان.
و تو...
نمیدانم چطور توانستی اینقدر آرام در همهی این فکرها جا بگیری؛ آنقدر که دیگر نمیتوانم میان تو و وطن مرزی بکشم. هر بار از وطن مینویسم، رَدِ تو میان کلماتم پیداست؛ و هر بار که از تو مینویسم، انگار تکهای از وطن میان جملههاست.
امان از شما...
امان از من...
امان از دلبستنهایی که آغازشان با فکر و منطق نبود؛ که نمیشود با دلیل و برهان از آنها دل کند. هر بار عقل چیزی میگوید و دل راه خودش را میرود، و من باز در برابر شما سرشکسته میشوم.
تا ابد و یک روز، هر اتفاق تازهای، هر شوکی، هر شادی و هر اندوهی برای من از شما آغاز میشود.
و من تا آخر عمر میتوانم از شما بنویسم؛
آنقدر بنویسم که روزی خودم تمام شوم،
اما نوشتن از شما نه.
326
میخواستم از چشمهایت آغاز کنم،
که نقطههای پایاناند؛
که طوری زیبایند
انگار روزی آزادی را تماشا کردهاند.
