نقطه.
Open in Telegram
مداد سُرمه میشود از چشمانت که مینویسم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
326
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
326
Repost from اِنزوا
و آن گلوله
هر شب به قلبم، چشمانم، دستم،
پایم، پهلویم و مغزم اصابت میکند.
پوستم را میشکافد، شما را در من
حک میکند و عبور میکند...
اما؛
خونریزی میکنم و خونی نمیآید،
زخم میکند و ردی نمیگذارد،
میکُشد و زنده نگه میدارد
و من هر شب انتظار آن گلوله را میکشم
تا با آن عهد ببندم که باز بیاید،
که مبادا فراموش کنم آنچه بر شما گذشت.
326
میآیم بنویسم تو ، جنگندهای خوابِ پرندگان شعر را به هم میریزد.
میآیم بنویسم تو ، موشکی پلکِ آشفتهی ذهن را میپَراند.
میآیم بنویسم تو ، دستم میلرزد و میداند هربار که با حماسه در دهن استکبار میزنیم، فقیر تر شدهایم.
کسی چه میداند؟
شاید روزی ققنوس آزادی از مخروبههایمان سر بزند،
و من باز بنویسم تو و شعر تازهای زاده شود.
مجتبی رجبی
326
قلم را در مرکب فرو بردم و برکاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد.
پوستِ کاغذ شکافت؛
خونِ هزار کَس در هر سطر میجوشید.
بهرام بیضایی
326
چه معنی دارد زندگی کردن اگر من، آسمان را بیتو تماشا کنم؛
چای را بیتو بنوشم؛
زیر باران بیتو قدم بزنم؛
و دیگر نتوانم برایت شعر عاشقانه بخوانم؟
برای خودت داستانی بباف که عاشقتری وقتی
من فقط به هوای استشمام عطر تو نفس میکشم.
