en
Feedback
a piece of your cake.

a piece of your cake.

Open in Telegram

🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانه‌ام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
229
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
یک‌جا نوشته بود اگر می‌تونید از مرگ هم‌وطن‌هاتون انقدر راحت گذر کنید، احتمالا نمی‌تونید دوستانِ خوبی برای من باشید.

واقعاً نمی‌دونم چه‌طور هر لحظه و هر ثانیه به این هیولاها و به کاری که باهامون می‌کنن فکر نمی‌کنید. چه‌طور تمام لحظه‌هاتون در این نقطه از جهان عادی می‌گذره و چه‌طور نمی‌بینید. نمی‌بینید. نمی‌بینید. نمی‌بینید. نمی‌دونم واقعا… ته دلم یکم غبطه می‌خورم که در حساس‌ترین نقطه‌ی زندگیم نمی‌تونم فقط خودم رو ببینم و برای خودم هر کاری کنم. غبطه می‌خورم به اینکه می‌شه شب خوابید، صبح بیدار شد، چای نوشید، خندید، عاشق شد، برنامه ریخت بدون اینکه هر چند دقیقه یک‌بار، یک تصویر، یک اسم، یک خبر گلوت رو فشار بده. اما هزار بار دیدنِ خیالِ آسوده‌ی شما و حسرت خوردن، شرافتمندانه‌تر از اینه که یاد بگیرم نبینم. از اینه که یاد بگیرم خودم رو نجات بدم، فقط چون راحت‌تره. لازم نبود و نیست کاری کنید. کاش فقط می‌تونستید ببینید. فقط تظاهر نمی‌کردید در دنیای ستاره‌باران زندگی می‌کنید. فقط می‌دیدید هر روزی که شما چشم‌هاتون رو باز می‌کنید، چه جنایت‌هایی توی سرزمینتون رخ می‌ده. فقط یک دقیقه، فقط یک دقیقه از خودتون بیرون می‌اومدید و فکر کنید که کجایید. فکر کنید چه بلایی داره سر آدم‌هایی میاد که تنها تفاوتشون با شما اینه که قربانیِ امروزن، نه تماشاگرِ امروز. بعضی روزها از خودِ این هیولاها کمتر می‌ترسم. می‌ترسم که این همه رنج عادی بشه و خبر بعدی فقط خبر بعدی باشه و من هم از کنارش رد بشم، شونه بالا بندازم و زندگیم رو ادامه بدم، انگار نه انگار که جهان داره تکه‌ای از خودش رو از دست می‌ده. امیدوارم اگر حتی برای یک‌روز شبیه شما شدم، زندگیم رو به پایان برسونم.

.......

02 Mamnooe.mp310.89 MB

میانه‌ی روز با پدر.

photo content
+1

——

ما.

Vatan (Solo).mp319.46 MB

وقتی آجر به آجر حکومتشون رو با خون مردم رنگ کردند، با مرگ یک یا چند نفر ظلم به پایان نمی‌رسه؛ باید تمام این بنا نابود شه..

در یکی از هزار بازه‌ای که دسترسی‌مان به جهان قطع بود، شب‌ها سینوهه‌ی مادرم را می‌خواندم و همراهش از نوارکاست‌های دوران جوانی‌اش موسیقی گوش می‌دادم. سینوهه را بلندبلند می‌خواندم تا مامان هم بشنود تا چیزی که بارها خوانده بود، دوباره برایش زنده شود. این عکس از پاراگرافی در فصلی با عنوان «ورود من و غلامم به‌خانه‌ی مرموز» گرفته شده. اما پیش از گرفتنش، حس عجیبی داشتم و می‌دانستم قرار است امشب از کتابم عکسی بگیرم و با دو نفر از دوستانم به اشتراک بگذارم. کلمات برایم آشنا بودند: سرِ گاو، مینوس، گاوبازی و دریا. اما با رسیدن به کلمه‌ی «لابیرنت»، ذهنم رفت سمت صحبت‌های استاد عزیز تاریخ هنرم درباره‌ی مینوتور. از همان کلمه به بعد، با هر کلمه‌ی تازه کمی بیشتر بغض کردم و با هر بار بیشتر شدن بغض، کمی بلندتر خواندم تا با صدایم جلوی گریه‌ام را بگیرم. تمام آن شب را فکر کردم و پا به پای ذهنم گریستم. گریستم از اینکه چرا افسانه‌ای مربوط به سه یا چهار هزار سال پیش از تولد مسیح در کرت، با افسانه‌ای دیگر مربوط به هزاران سال پیش از تولد مسیح در سرزمین ما، و احتمالاً هزار سرزمین دیگر، چنین هم‌پوشانی عجیبی دارد؛ موجودی پلید و غیرانسانی که در قامت حاکم یا خدا، از جوانان تغذیه می‌کند. و بیشتر از آن، به این فکر کردم که چطور و چرا در دنیای مدرن و ظاهراً هوشیار امروز، هنوز تکه‌هایی سیاه از جهان باقی مانده‌اند که مینوتورها و ضحاک‌هایشان نه‌تنها زنده‌اند، بلکه گویی هر روز خون‌خوارتر می‌شوند. امروز اما آن پاراگراف و این جمله ( که دقیقا قبل از عکسی که گذاشتم در کتاب آمده ) برایم ملموس‌تر شده: «وقتی از خواب طولانی بیدار شدم متوجه گردیدم که نسبت به کاهن بزرگ که مینا را وارد خانه‌ی خدا کرد و بعد او را به قتل رسانید ( زیرا غیر از وی کسی آنجا نبود که مینا را به قتل برساند ) خشم ندارم. زیرا کاهن بزرگ مجبور بو‌د که مثل گذشته، چنین جلوه دهد که خدا زنده است.» و اتفاقاً، سینوهه‌ی عزیزم! من از کاهن بزرگ خشمگین‌ترم. از مرگ مار و تزلزل یک دیکتاتوری و از تلاش برای بقا بعد از آن، از تلاش برای حفظ قدرت با تظاهر به اینکه «خدای خیالی هنوز زنده است»، خشمگین‌ترم. و شاید چیزی که بیشتر از زنده ماندنِ ظالم می‌ترساندم، ادامه پیدا کردن ظلم بعد از مرگ اوست.

ملاقات با نهنگ meet the whale.mp35.09 MB

پدری که سال پیش دختر ۱۷ساله خودش رو با ضربات چاقو وسط خیابون کشته بود فقط به ۸ سال حبس و پرداخت دیه محکوم شده. حکمی که بهش دادن حتی از سن مقتول هم کمتر بوده. در یک سیستم حقوقی مدرن چنین جرمی حداقل حبس طولانی مدت و ابد داره و وقتی مجازات قتل عمد به این اندازه سبک تعیین می‌شه این سیگنال رو به جامعه می‌ده که قتل‌ و خشونت‌های خانگی ریسک کمی برای مرتکب داره و نتیجه‌اش تکرار بیشتر این فجایع و جنایت‌هاست.

چت‌جی‌پی‌تی یک‌چیزی بهم گفت که امیدوارم تا ابد یادم بمونه.

4_6025912774977128386.mp32.46 MB

1 15 - Abbas Mehrpouya - Saze Ghamgin (320).mp311.64 MB

06 Fereidoon Foroughi - Tangna.mp311.29 MB

Ebi-Hamdam-320.mp312.43 MB

بچه‌ی خسته مونده چیزی به صبح نمونده غصه نخور دیوونه کی دیده شب بمونه؟

مدت‌هاست یک قوطی کبریت روی میزم مانده. نه چون زیاد شمع روشن می‌کنم یا سیگار می‌کشم. اما هر بار نگاهم به آن می‌افتد، یادم می‌آید هیچ‌کس تا امروز از خودِ کبریت تعریف نکرده است. از آتش حرف می‌زنند و هیچ‌کس نمی‌پرسد چه چیزی خودش را سوزاند تا آتش، آتش شود. مدت‌هاست به حافظه مشکوکم. نه به این دلیل که چیزها را فراموش می‌کند، درواقع نمی‌دانم اصلاً چه چیزی را انتخاب می‌کند که به خاطر بسپارد. هر بار که باران می‌بارد، کسی از اولین قطره حرف نمی‌زند، باران را دوست دارند. منتظر اولین موج نمی‌مانند تا سنگ را پیدا کند. اصلاً کسی سنگ را پیدا نمی‌کند. موج، از همان لحظه‌ای که به چشم می‌آید، انگار همیشه وجود داشته است. فکر می‌کنم حافظه، موجود تنبلی‌ست. تا چیزی بزرگ نشود، نگاهش نمی‌کند. تا صدایی به پژواک نرسد، گوشش را تیز نمی‌کند. تا درختی سایه نیندازد، خاک را به یاد نمی‌آورد. برای همین است که نفهمیدم آتش، دقیقاً از چه لحظه‌ای آتش می‌شود. از جرقه؟ از کبریت؟ از هیزم؟ یا از همان درختی که سال‌ها پیش، بی‌خبر از تمام این‌ها، کنار جاده ایستاده بود؟ هیچ‌وقت کسی کنار بخاری نمی‌نشیند و از هیزم تشکر نمی‌کند. همان‌طور که کسی، بعد از روشن شدن شمع، به کبریتی که دیگر تا نصفه سوخته نگاه نمی‌کند. انگار وظیفه‌ی بعضی چیزها همین است؛ جهان را چند سانتی‌متر جلو ببرند و بعد، خودشان از قاب بیرون بیفتند. شاید برای همین است که هرچه بیشتر به اطرافم نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم دنیا، بیش از آن‌که با اتفاق‌ها زندگی کند، با نتیجه‌ی اتفاق‌ها زندگی می‌کند. درخت را می‌بیند، نه دانه را. خانه را می‌بیند، نه اولین آجر را. ترانه را می‌شنود، نه اولین کسی را که سکوت را طاقت نیاورد. تابلو را قاب می‌کند، نه اولین خط لرزانی را که شاید هیچ‌کس حتی آن را «هنر» نمی‌نامید. بعید نیست تمدن هم همین‌طور ساخته شده باشد. یک نفر، جایی، کاری کرده که هنوز اسم نداشته و هزار سال بعد، ما برای نتیجه‌اش اسم پیدا کرده‌ایم. شاید مشکل از حافظه نباشد. شاید ما، ذاتاً، عاشقِ عکس‌العمل باشیم. عاشقِ موج، نه سنگ. عاشقِ پژواک، نه فریاد. عاشقِ آتش، نه کبریت. چون عکس‌العمل همیشه باشکوه‌تر است. دیده می‌شود، گرم می‌کند، صدا دارد، نور دارد. عمل اما بیشتر شبیه همان چوب کبریتی‌ست که تا لحظه‌ای قبل سالم بود، بعد یک‌بار کشیده شد، سوخت و دیگر هیچ‌وقت کسی سراغش را نگرفت. با خودم فکر می‌کنم اگر تمام کبریت‌های دنیا، فقط برای یک روز تصمیم بگیرند روشن نشوند، احتمالاً آدم‌ها تا ساعت‌ها از خاموشی شکایت می‌کنند، بی‌آنکه حتی یک‌بار اسم کبریت را به زبان بیاورند. شاید بزرگ‌ترین تنهاییِ دنیا همین باشد. این‌که بعضی چیزها، درست به اندازه‌ای که برای ادامه پیدا کردنِ جهان ضروری‌اند، از حافظه‌ی جهان حذف می‌شوند. شاید حافظه، بیش از آن‌که فراموشکار باشد، عاشقِ شعله‌هاست. و کبریت، بعد از روشن شدن، دیگر وجود ندارد.