broken mind
Open in Telegram
من از دیار عروسکها میآیم از زیر سایههای درختان کاغذی در باغِ یک کتاب مصور.... 🐳mamoooo
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
209
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1130 days
Posts Archive
208
Repost from broken mind
رعد و برق تندی زد با صدایی مهیب و دانههای درشت باران.
انعکاس صدا پر خود را به سر شهر کشید و رفت.
و او به ابرهای تیره بالای سرش نگاه کرد خودش را به زیر طاقی ساعتساز درستکار رساند و در پناه آنجا ایستاد.
دستها در جیب و با لبخندی که قیافهاش را غمانگیزتر نشان می داد.
208
کتابش را باز کرد، اما همچنان حوصله کتاب خواندن هم نداشت، بدنش از شدت دلتنگی درد میکرد، آخرین نخ سیگارش را برداشت، کشید و برای آخرین بار به این دنیا لبخند زد.
