en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

وادی عدم

وادی عدم

Open in Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
210
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو- تو ای با دوستی دشمن زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.... برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را -برادر جان- به زور این زبان نافهم آتشبار نباید جست… اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار تفنگت را زمین بگذار... فریدون مشیری وادی عدم

دگر در خاک وطن لاله نکارید وطن پر شده از لاله‌زارها‌.... وادی عدم

بهار، دیگر از آن گونه‌یی که دانی، نیست ز روی سبزه، خطی شادمان که خوانی نیست کجایی ای گل خورشید باغسار وطن؟ که بی تو، طرف چمن، جای زندگانی نیست بجز تو با كفن سرخ و سینهٔ سوزان شقایقی به چمن رُسته، ارغوانی نیست چو قاصدک چه سبک می‌چمی به هودجِ خون گذار خواب هم این‌گونه پرنیانی نیست زبان سرخ تو، معنای دیگری دارد مبین که در غزلم، با تو همزبانی نیست سخن به سوگ تو سخت آیدم ز دل به زبان وگرنه چون غزلم آب در روانی نیست علی موسوی گرمارودی وادی عدم

آدمی تنهاست با دردی که دارد مثل اینکه تند‌خیز ابری به خارستان ببارد گریه‌ها بی‌سود مانند بگذرد از آن زمانی و شود افسانه‌ای دلکش کیست داند (آنچنانی که بباید) از چه رنجورند مردم مردمان در دود آه خود شده گم هر کسی سودای خود دارد هیچ‌کس را نه صفایی، نه وفایی هست نیما یوشیج وادی عدم

سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی... که روزی چشمهایم را، به دنیایی نمیدادی سلام ای رفته از دستی، که میدانم نمی آیی وَ میدانم برای من، امیدی رفته بر بادی به خاطر داریَم آیا؟ ،به خاطر دارمت،آری! سلام ای باورِ پاکی، که از چشمم نیفتادی تو در من زنده ای،...هستی!، گمانم دوستت دارم که با هر واژه ی شعرم، عجینی، مثل همزادی سکوتم را نکن باور، خودت هم خوب میدانی که در اشعارِ من چیزی، شبیهِ داد و فریادی فلانی وصفِ این حسرت، مگر در شعر میگنجد؟! تصور کن درِ حجله، بمیرد تازه دامادی اسیرِ عشقِ من بودی، زمانی...لحظه ای، روزی رهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادی نوشتی :بی تو میمیرم، خرابت میشوم عمری خلافِ آنچه میگفتی، ببین حالا چه آبادی!! نه پیغامی، نه پسغامی، چه راحت بردی از یادَم! نه حتی نامه ای...شعری، برایِ من فرستادی حقیقت زهر تلخی شد، که آگاهانه نوشیدم از این هم تلخ تر باشی، همان شیرینِ فرهادی محمدرضا نظری وادی عدم

خب داشتین میوگفتین 🌚
+2
خب داشتین میوگفتین 🌚

خانمان‌سوز بوَد آتش آهی، گاهی ناله‌ای می‌شکند پُشتِ سپاهی، گاهی گر مقدّر بشود سِلک سلاطین پوید سالکِ بی‌خبرِ خفته به راهی، گاهی قصه‌ی یوسف و آن قوم چه خوش‌پندی بود به عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی هستی‌‌ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق آتش‌افروز شود برق نگاهی، گاهی روشنی‌بخش از آنم که بسوزم چون شمع روسپیدی بوَد از بخت سیاهی، گاهی عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب بنشیند بر گُل هرزه‌گیاهی، گاهی چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی دل برقصد به بر از شوق گناهی، گاهی اشک در چشم، فریبنده‌ترت می‌بینم در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی زردرویی نبوَد عیب، مَرانَم از کوی جلوه بر قریه دهد خرمنِ کاهی، گاهی دارم امّید که با گریه دلت نرم کنم بهر طوفان‌زده، سنگی است پناهی، گاهی معینی کرمانشاهی وادی عدم

حکومتی که شناخت روی ملت خودش نداشته باشه و به تناسب این شناخت رفتار نکنه، حتما این حکومت ناماندگاره… درود بر استاد کاکاوند وادی عدم

دیشب تو خواب دیدمت بارون بود و عطر روی پیرهنت… وادی عدم

به مویی بسته صبرم، نغمهٔ تارست پنداری دلم از «هیچ» می‌رنجد، دل یارست پنداری به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می‌گردد به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری نه پندم می‌دهد سودی نه کارم راست بهبودی دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید کلید روزنم در دست خمّارست پنداری چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد که رگ‌های تنم پیوند زنّارست پنداری به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری فلک را دیده‌ها بر هم نمی‌آید شب از کینم چنان هشیار می‌خوابد که بیدارست پنداری غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده که او را در جهان با من همین کارست پنداری «نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته می‌آری تو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری نظیری نیشابوری وادی عدم

در عاشقی دو دیدهٔ من چون گریستند خوبان خجل شدند و همه خون گریستند از غم بسوختند چو دیدند حال من آنان‌که بر ملامت مجنون گریستند در خنده خواندند بتان نامه‌ام ولی آگاه چون شدند ز مضمون گریستند بر درد من ز زخم رقیبان سنگدل از دوستان زیاده چو جیحون گریستند در فکرم ای سلیم که چون گشت حالشان آن‌ها که دور از آن لب میگون گریستند سلطان‌سلیم عثمانی وادی عدم

“ تقصیر تو نبود: درباره شرم، بخش اول “ برنامه رود قسمت سیزدهم استاد مجتبی شکوری این قسمت از رود آغاز مسیر و سفریسته است که برای رهایی از زندانِ شرم در کنار هم طی می‌کنیم.شرم،هویت بسیاری از ما را گروگان گرفته است،شرم،ما را از خومان بیزار و جداکرده،شرم هسته‌ی مرکزی شخصیت ما را مسموم کرده است.آیا راهی به رهایی هست؟ منبع: تقصیر تو نیست،(رهایی از شرمِ ناشی از سواستفاده در دوران کودکی با استفاده از نیروی شفقت به خود)،نوشته بوِرلی انگل،ترجمه سروه ویسی،خدیجه نادر‌زاده،انتشارات ارجمند وادی عدم

صورتِ فکر من از روی تو نورانی‌تر است نیتِ خیر من از کفر تو پنهانی‌تر است مثل یک دیوانه‌ی لالِ بریده از همه هم‌کلامی‌های من با خویش طولانی‌تر است خواهشی کردم، به من گفتی کمی نفسانی است خواهشِ امروزم از دیروز نفسانی‌تر است آرزویی را که حبس‌اش کرده‌ام در سینه‌ام از همه زندانیان شهر زندانی‌تر است با چه شوقی پَر زدم از پیله‌ام یک هفته پیش! زندگی از آن‌چه می‌پنداشتم فانی‌تر است… کاظم بهمنی وادی عدم