وادی عدم
Open in Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
210
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
210
خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرود
به هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولی
ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود
سوادِ دیدهٔ غمدیدهام به اشک مشوی
که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود
ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار
چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست
که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود
منِ گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری
وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید
چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود
بیار باده و اول به دستِ حافظ ده
به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود
حافظ
وادی عدم
210
دست به دست مدعی شانهبهشانه میروی
آه! که با رقیب من جانب خانه میروی
بیخبر از کنار من، ای نفس سپیدهدم
گرمتر از شرارهٔ آه شبانه میروی
من به زبان اشک خود میدهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه میروی
در نگه نیاز من موج امیدها تویی
وه که چه مست و بیخبر سوی کرانه میروی
گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه میروی
حال که داستان من بهر تو شد فسانهای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه میروی؟
محمدرضا شفیعی کدکنی
وادی عدم
210
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن
در جهان گریاندن آسانست، اشکی پاک کن
گر نسیم فیض خواهی از گلستان وجود
یک سحر چون گل به عشق او گریبان چاک کن
هرکه بار او سبکتر راه او نزدیکتر
بار تن بگذار و سِیرِ انجم و افلاک کن
تا ز باغ خاطرت گلهای شادی بشکفد
هرچه در دل تخم کین داری به زیر خاک کن
تا شوی فارغ بهار از بازپرس ابلهان
صوم رحمن گیر و چندی در سخن امساک کن
ملک الشعرا بهار
وادی عدم
210
کجا بروم که دلتنگ عزیزان و وطن نباشم؟ کجا میتوانم بروم؟ کجا را دارم بروم؟!
میمانم همینجا و ناگزیر هر ثانیه با ته ماندهی امیدم میگردم بین بازار ماشین و طلا تا ببینم چه چیزی مرا از سقوط نجات میدهد و وقتی زورم به هیچ چیز نرسید، همان تهمانده را صرف نیفتادن و زنده ماندن میکنم و خالی میشوم.
ما خالی شدگان ناباور! ما جوانان و پیرانِ نزیسته! ما امیدوارانِ دویده و دویده و دویده و امید نیافته!
ما که با هزار هزار تلاش و تقلا خودمان را به جایی رسانده بودیم؛
- که هرج و مرج شد و هیچ تلاشی بدون ثروتهای بادآورده، افاقه نمیکرد!
ما که با هزار هزار تار و پود آرزو، امید بافته بودیم؛
- که فرش شد و فروختیم تا زنده بمانیم...
ما آرزوی به تعویق افتادهی مادران و پدرانِ زحمتکش و عزیزی بودیم! قرار بود خدا نه تنها رنج ما، که رنج آنان را هم برای ما جبران کند؛ قرار بود تلاشهایمان به ثمر بنشیند! قرار نبود اینجوری زندگی کنیم...
نرگس صرافیان طوفان
وادی عدم
210
جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیریات زندگانی؟
بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم
که معنیش جز وقتِ پیری ندانی
تو، بِه کز توانایی خویش گویی
چه میپرسی از دورهٔ ناتوانی؟
جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا
نماند در این خانهٔ استخوانی
متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر میتوانی، مده رایگانی
هر آن سرگرانی که من کردم اول
جهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی
چو سرمایهام سوخت، از کار ماندم
که بازی است، بیمایه بازارگانی
از آن برد گنج مرا، دزد گیتی
که در خواب بودم گهِ پاسبانی
پروین اعتصامی
وادی عدم
210
تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگرچه سِحر صوتت جذبهٔ داوود با خود داشت
بهشتت سبزتر از وعدهٔ شداد بود اما
برایم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعلهات در پیچ و تابش دود با خود داشت
سیاوش وار بیرون آمدم از امتحان گرچه
دل سودابه سانت هرچه آتش بود با خود داشت
مرا با برکهام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت
محمدعلی بهمنی
وادی عدم
210
زلفِ چون دوش، رها تا به سرِ دوش مکن
ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن
ای سر زلف سیه، دیگرم آشفته مساز
این همه با مه من دست در آغوش مکن
مست و مدهوشم از آن لب سخنِ تلخ مگوی
بیش از این زهر به جام من مدهوش مکن
گوهر اشک مرا بین و ز چشمم مفِکن
سخن مدّعیان را گهر گوش مکن
عهد کردی که کُشی فرصت خود را روزی
فرصت ار یافتی این عهد فراموش مکن
فرصت شیرازی
وادی عدم
