en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

وادی عدم

وادی عدم

Open in Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
210
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
این قافلهٔ عمر عجب می‌گذرد دریاب دمی که با طرب می‌گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد   خیام وادی عدم

همه می‌ترسند اما من و تو … وادی عدم
همه می‌ترسند اما من و تو … وادی عدم

خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرود به هر دَرَش که بخوانند بی‌خبر نرود طمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولی ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود سوادِ دیدهٔ غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود منِ گدا هوس سروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود بیار باده و اول به دستِ حافظ ده به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود حافظ وادی عدم

دست به دست مدعی شانه‌به‌شانه می‌روی آه! که با رقیب من جانب خانه می‌روی بی‌خبر از کنار من، ای نفس سپیده‌دم گرم‌تر از شرارهٔ آه شبانه می‌روی من به زبان اشک خود می‌دهمت سلام و تو بر سر آتش دلم همچو زبانه می‌روی در نگه نیاز من موج امیدها تویی وه که چه مست و بی‌خبر سوی کرانه می‌روی گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد تا به مراد مدعی همچو زمانه می‌روی حال که داستان من بهر تو شد فسانه‌ای باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می‌روی؟ محمدرضا شفیعی کدکنی وادی عدم

یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم … وادی عدم
یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم … وادی عدم

تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسان‌ست، اشکی پاک کن گر نسیم فیض خواهی از گلستان وجود یک سحر چون گل به عشق او گریبان چاک کن هرکه بار او سبک‌تر راه او نزدیک‌تر بار تن بگذار و سِیرِ انجم و افلاک کن تا ز باغ خاطرت گل‌های شادی بشکفد هرچه در دل تخم کین داری به زیر خاک کن تا شوی فارغ بهار از بازپرس ابلهان صوم رحمن گیر و چندی در سخن امساک کن ملک الشعرا بهار وادی عدم

کجا بروم که دلتنگ عزیزان و وطن نباشم؟ کجا می‌توانم بروم؟ کجا را دارم بروم؟! می‌مانم همین‌جا و ناگزیر هر ثانیه با ته مانده‌ی امیدم می‌گردم بین بازار ماشین و طلا تا ببینم چه چیزی مرا از سقوط نجات می‌دهد و وقتی زورم به هیچ چیز نرسید، همان ته‌مانده را صرف نیفتادن و زنده ماندن می‌کنم و خالی می‌شوم. ما خالی شدگان ناباور! ما جوانان و پیرانِ نزیسته! ما امیدوارانِ دویده و دویده و دویده و امید نیافته! ما که با هزار هزار تلاش و تقلا خودمان را به جایی رسانده ‌بودیم؛ - که هرج و مرج شد و هیچ تلاشی بدون ثروت‌های بادآورده، افاقه نمی‌کرد! ما که با هزار هزار تار و پود آرزو، امید بافته ‌بودیم؛ - که فرش شد و فروختیم تا زنده‌ بمانیم... ما آرزوی به تعویق افتاده‌ی مادران و پدرانِ زحمتکش و عزیزی بودیم! قرار بود خدا نه تنها رنج ما، که رنج آنان را هم برای ما جبران کند؛ قرار بود تلاش‌هایمان به ثمر بنشیند! قرار نبود اینجوری زندگی کنیم... نرگس صرافیان طوفان وادی عدم

ماه هم گاهی میانِ این همه تاریکی، تنهاست… وادی عدم
ماه هم گاهی میانِ این همه تاریکی، تنهاست… وادی عدم

جوانی چنین گفت روزی به پیری که چون است با پیری‌ات زندگانی؟ بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم که معنیش جز وقتِ پیری ندانی تو، بِه کز توانایی خویش گویی چه می‌پرسی از دورهٔ ناتوانی؟ جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا نماند در این خانهٔ استخوانی متاعی که من رایگان دادم از کف تو گر می‌توانی، مده رایگانی هر آن سرگرانی که من کردم اول جهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی چو سرمایه‌ام سوخت، از کار ماندم که بازی است، بی‌مایه بازارگانی از آن برد گنج مرا، دزد گیتی که در خواب بودم گهِ پاسبانی پروین اعتصامی وادی عدم

زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو، بار دیگر تو… وادی عدم

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت اگرچه سِحر صوتت جذبهٔ داوود با خود داشت بهشتت سبزتر از وعدهٔ شداد بود اما برایم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را که رقص شعله‌ات در پیچ و تابش دود با خود داشت سیاوش وار بیرون آمدم از امتحان گرچه دل سودابه سانت هرچه آتش بود با خود داشت مرا با برکه‌ام بگذار دریا ارمغان تو بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت محمدعلی بهمنی وادی عدم

ای ﺗﻮﺑﻪ ام ﺷﻜﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﻛﺠﺎ ﮔﺮﻳﺰم ای در دﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﻛﺠﺎ ﮔﺮﻳﺰم… وادی عدم

زلفِ چون دوش، رها تا به سرِ دوش مکن ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن ای سر زلف سیه، دیگرم آشفته مساز این همه با مه من دست در آغوش مکن مست و مدهوشم از آن لب سخنِ تلخ مگوی بیش از این زهر به جام من مدهوش مکن گوهر اشک مرا بین و ز چشمم مفِکن سخن مدّعیان را گهر گوش مکن عهد کردی که کُشی فرصت خود را روزی فرصت ار یافتی این عهد فراموش مکن فرصت شیرازی وادی عدم

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری … وادی عدم
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری … وادی عدم

تو دریای من بودی آغوش وا کن که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد... وادی عدم