en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

وادی عدم

وادی عدم

Open in Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
210
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نیامدی و دوباره به خویش رو کردم شبانه با لب لیوان بگو‌مگو کردم تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد اذان صبح که شد با همان وضو کردم نخواستی به زبانم بیایی اما من حروف نام تو را خارِ در گلو کردم نیامدی که بدوزم به چشم‌های تو چشم نشستم و جگر خویش را رفو کردم نواخت عقل به گوشم کشیده‌ای که: ببین! دو‌چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم چه جای خرده بر او، اشتباه از من بود که عقل ناقص را با تو رو‌به‌رو کردم تو آرزوی بزرگی نمی‌توانم گفت که با نیامدنت ترکِ آرزو کردم غلام‌رضا طریقی وادی عدم

جهان به‌سان قطاری‌ست جاودان در راه که روی خطّ زمان چون شهاب می‌گذرد. گذارش از دل تاریک درّه‌های ازل به سوی دشت مه‌آلود و ناپديد ابد چه می‌برد؟ که چنین با شتاب می‌گذرد! مسافران قطار نه از ازل به ابد، آه! فرصتی کوتاه همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه در این قطار به سر می‌برند، خواه نخواه دو ایستگاه که می‌دانی‌اش: تولد – مرگ وجود مختصری در میانه دو عدم به نام عمر، که آن هم چو خواب می‌گذرد! کنار پنجره‌ای چون مسافران دگر به آنچه مهلت دیدار هست، می‌نگرم به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات - که هیچ پرده‌ای از راز آن گشوده نشد - به سرنوشت بشر به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند به این هیاهوی دیوانه‌وار بر سر هیچ! به بی‌پناهی انسان درین ستم‌بازار به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما در آن کرانه بی‌انتها پیاده شدند به عشق، نور امیدی درین سیاهی ِ کور به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست هزار آرزوی ناشکفته در او هست به این سفر که کجا می‌روم؟ چه خواهم شد؟ فریدون مشیری وادی عدم

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود و دوست داشتن، آن کلْمه‌ی نخستین بود و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز چراغ‌های کواکب، تمام پایین بود خدا امانت خود را به آدمی بخشید که بار عشق برای فرشته سنگین بود و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد کزین دو، حادثه‌ی اولی، کدامین بود؟ اگر نبود، به جز پیش پا نمی‌دیدیم همیشه عشق، همان دیده‌ی جهان‌بین بود به عشق از غم و شادی، کسی نمی‌گیرد که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود اگر که عشق نمی‌بود، داستان حیات چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟ و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود حسین منزوی وادی عدم

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت: «صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی» سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟ در طریق عشق‌بازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی خیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟ کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی حافظ وادی عدم

همیشه گریه های زیر باران ماجرا دارد که یک سر در پشیمانی، سری هم در وفا دارد میان خاطراتت آنچنان بر سینه می کوبم که ثابت می کند یک دست هم گاهی صدا دارد نبودت روزهایم را به قدری بی هویت کرد که در تقویم من تنها غروب جمعه جا دارد تصور می کنم عاشق شدن یک درد موروثیست ازآنجا که پدر عمریست در دستش عصا دارد یقین دارم کسی ظرف دعا را جابه جا کرده تو را من آرزو کردم کسی دیگر تو را دارد! شعری از علی صفری خوانش توسط علی بخشی وادی عدم

دیر یا زود این عذاب ای جان به پایان می‌رسد شاد باش! این رنج بی پایان به پایان می‌رسد گرچه گاهی تندبادی شاخه‌ای را هم شکست سرو می‌ماند ولی توفان به پایان می‌رسد زندگی بر مردم آزاده‌ی بی آرزو سخت می‌گیرد ولی آسان به پایان می‌رسد داستان شمع با آتش روایت شد ولی عاقبت با دیده‌ی گریان به پایان می‌رسد سیل آه خلق، سدّ ظلم را خواهد شکست قصه تاریخ بی‌سلطان به پایان می‌رسد فاضل نظری وادی عدم

در جلوه‌گاه جانان جان را به شوق دادم در روز تیرباران مردانه ایستادم جان با هزار شادی در راه او سپردم سر با هزار منّت در پای او نهادم جز راستی نبینی در طبع بی نفاقم جز ایمنی نیابی در نفس بی فسادم نام تو برده می‌شد تا نامه می‌نوشتم روی تو دیده می‌شد تا دیده می‌گشادم در وادی محبّت دانی چه کار کردم؟ اول به سر دویدم، آخر ز پا فتادم مجلس بهشت گردد از غایت لطافت هر گه ز در درآید حور پری نژادم جز عشق سبز خطّان درسی به من نیاموخت استاد کاملم کرد، رحمت بر اوستادم تا با قضاش کردم ترک رضای خود را با هر قضیّه خوشدل، با هر بلیّه شادم طرح نویی فروغی می‌ریختم، اگر بود حکمی بر آب و آتش، دستی به خاک و بادم فروغی بسطامی وادی عدم

گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب؟ خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟ گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب می‌نماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَت همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَت گرچه نَبْوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند دور نَبْوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب حافظ وادی عدم

زمین می‌خواست آسمان را ببوسد نتوانست، کوه به وجود آمد دانه می‌خواست سر شاخه‌ها را ببوسد نتوانست، گل به وجود آمد دریا می‌خواست دست زمین را ببوسد نتوانست، موج به وجود آمد شبیه من که می‌خواستم تو را ببوسم نتوانستم و شاعری به وجود آمد..! سیدحسین حجازی وادی عدم

کنار تو جهان کوچکم لبریز زیبایی است … وادی عدم

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بال‌های استعاری لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن  خاطرات بایگانی، زندگی‌های اداری آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین  سقف‌های سرد و سنگین، آسمان‌های اجاری با نگاهی سرشکسته، چشم‌هایی پینه‌بسته  خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری صندلی‌های خمیده، میزهای صف‌کشیده  خنده‌های لب‌پریده، گریه‌های اختیاری عصر، جدول‌های خالی، پارک‌های این حوالی  پرسه‌های بی‌خیالی، نیمکت‌های خماری رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم: شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری   عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها  خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری  روی میز خالی من صفحهٔ باز حوادث  در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری قیصر امین‌پور وادی عدم

هر جا دو بیتِ شعرِ من آمد به خاطرت یعنی: دلش گرفته برای تو شاعرت در مجمع‌الجزایر چشمت، غمِ مرا کِل می‌کشند دخترکانِ بنادرت آغوشِ گرمسیرِ تو یادم نرفته است هر جا که بوده... آمده مرغِ مهاجرت گفتی: عمیق فکر نکن... گریه‌ام گرفت بیچاره، دل زده‌ست به دریا مسافرت عشق از تو زنده‌است و تمامِ جهان به عشق من زنده‌ام همیشه به لبخندِ آخِرت با هر زبانِ زنده برای تو مرده‌ام اندوهِ من کشیده به شعرِ معاصرت حتی شبی نباشی یا من نبینمت ای ماهِ پشتِ ابر...عزیز است خاطرت! اصغر معاذی وادی عدم