بیجواب!
Open in Telegram
https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ همصحبتی اگر بود:
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
383
Subscribers
-2224 hours
+877 days
+18830 days
Posts Archive
382
هندزفری رو بذار تو گوشت و این پادکست رو گوش کن.
نپرس چرا..
فقط انجامش بده و نوی شهر قدم بزن.
بعداً ازم تشکر میکنی.
Meysam radmard
382
اما من نمیمیرم…
من سایهای میشوم که در گوشههای تاریک ذهن میخزد و وحشت را به آرامش تبدیل میکند.
من جریان خون میشوم، که در رگهای شکستهی امید میتپد و در سکوت شب نجوا میکند.
من دیواری میشوم، که انسانها را در برابر خودشان میایستاند و حقیقتشان را نمایان میکند.
من باد میشوم، سرد و تیز، که از لای پنجرههای بسته میوزد و خاطرهها را از جا میکَنَد.
من صدای پای تنها ماندگان میشوم، که روی سنگفرشهای خیس شهر پژواک میکند.
من قصهای میشوم که هیچ قضاوتی ندارد، اما در هر سطرش سرزنش و رستگاری توأمان است.
من پیچک میشوم، اما نه آرام و بیصدا؛ من به دندان میچسبم و تنهایی را میبلعم.
من جاودانه میمونم، چون حتی نفرت و عشق نمیتوانند مرا نابود کنند؛ من در هر قلبی که میشکند، دوباره متولد میشوم.
•|مینا
382
عشق، دکانی است که مغازهدارش مرده است و تو غمناک، تکه نانی برابر چشم او میدزدی. من کودک این مغازهدارم.
محمد شمس لنگرودی
382
«به همدیگر بگویید دوستت دارم و از عشق نهراسید! اینجا سرزمینِ بیثباتی و بلاتکلیفیست؛ شاید فردا نباشیم.»
382
دوست داشتنت را با خودم میبرم به شب، به خواب، به درون آنچه دیدنی نیست؛ نه از آن رو که بیداری را دوست ندارم، بلکه چون بیداری، گاهی اتاقی است با پنجرههای بسته و هرچه در آن میگردی، به دیوارهایی میرسی که نامِ تو را از حفظاند اما خودِ تو را نمیشناسند.
من به خواب پناه نمیبرم، من به خواب مهاجرت میکنم؛ مثل پرندهای که از زمستانِ شاخهها خسته شده و در جنوبِ نادیده، آفتابی را جستوجو میکند که هنوز بر هیچ ساعتی ننشسته است.
آنجا، در سرزمینی که چشمها از کار میافتند و جهان، به جای شکل، به نشانه تبدیل میشود، عشق دیگر یک احساس نیست؛ یک رود است که از زیرِ سنگهای فراموشی راهش را پیدا میکند.
نه با صدا،
نه با شتاب،
بلکه با صبوریِ آب
که میداند حتی صخره هم روزی
به زانو درمیآید.
من در بیداری، شبیه چراغیام که برای اتاقی روشن مانده اما صاحبِ خانه را گم کرده است. هر صبح، نور از شیشهها میگذرد و به من یادآوری میکند که خورشید هم گاهی فقط برای تماشای نبودن میتابد.
و من،
در این میان،
مثل ساعتی هستم
که زمان را نشان میدهد
اما خودش از حرکت افتاده است.
با این حال، در دلِ تاریکی چیزی هست که مرا از فروپاشی کامل نگه میدارد:
شاید همین انتظارِ خاموش،
همان دانهای که زیر خاکِ شب میلرزد
و هنوز بهار را ندیده
اما به نامِ بهار زنده است.
عشق، اگر از نزدیک نگاهش کنی، شبیه آینهای نیست که تصویر را بازگرداند؛ شبیه چاهیست که هرچه در آن خم میشوی عمیقتر میشوی، و هرچه عمیقتر میشوی، به جای تهِ چاه، آسمان را میبینی؛ انگار هر سقوطی اگر درست و بیدروغ باشد، میتواند به شکلِ دیگری از پرواز بدل شود.
من از تو چیزی نمیخواهم، جز آنکه در حافظهی جهان به اندازهی یک نفس جا داشته باشی؛ نه چون ستارهای دور، که فقط برای تماشا خوب است، بلکه چون نانی گرم که آدمی را از یادِ سرما بیرون میکشد. چه بسیار نامها که بر زبانها میمانند، اما به دل راه پیدا نمیکنند، و چه بسیار سکوتها که از هزار خطابه راستترند.
اگر شب، کتابِ بستهایست با صفحههای سیاه، تو همان واژهای هستی که میانِ سطرهای نانوشتهاش پنهان شده؛ واژهای که خوانده نمیشود اما همهچیز را معنا میدهد.
و من،
در این خوابِ بلند،
مثل خوانندهایام که میداند
پایانِ کتاب،
آغازِ فهم نیست؛
آغازِ لرزیدن است.
گاهی فکر میکنم آدمی نه با حقیقت، بلکه با فاصله زنده است. مثل ماهی که اگر آب را درک کند دیگر نمیتواند در آن بماند. پس من هم فاصله را مثل جامی از نور در دست میگیرم و از آن مینوشم، تلخ و روشن، تا شاید این تشنگی مرا به معنایی بزرگتر از خواستن برساند. شاید عشق همین باشد: نه رسیدن، بلکه تبدیل شدن به چیزی که نبودن را تاب میآورد.
و اگر روزی تمام راههای من به خوابی بینام ختم شوند، نترس؛ من آنجا نیز در جستوجوی تو خواهم بود. چون ریشهای که در تاریکیِ خاک به سویِ روشناییِ نادیده خم میشود، چون شمعی که میداند برای سوختن آفریده شده اما در سوختن، چیزی از جنسِ دعا را روشن میکند.
دوست داشتنت را با خودم میبرم به شب، به خواب، به آن قلمروِ بیصدا که در آن، انسان نه از فرطِ داشتن، که از فرطِ نداشتن به حقیقت نزدیک میشود و شاید همین نداشتنِ توست که مرا وادار کرده عمیقتر ببینم، آرامتر بشکنم، و با هر ترکِ تازه نور را از شکافهای روحم عبور دهم.
•| مینا..
382
Repost from N/a
یک شبِ سردِ زمستان، در خیابانهای شهر، من به چشم خویش دیدم خدا را، مُرده بود...
۱۸ دی ۱۴۰۴
382
از میان آزادی و نان، آزادی را انتخاب میکنم تا اگر گرسنه ماندم، بتوانم فریاد بزنم گرسنهام.
