en
Feedback
بی‌جواب!

بی‌جواب!

Open in Telegram

https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ هم‌صحبتی اگر بود:

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
383
Subscribers
-2224 hours
+877 days
+18830 days
Posts Archive
یه زن نمی‌تونه دوستت داشته باشه، بعد دوستت نداشته باشه بعد دوباره دوستت داشته باشه! یه زن فقط می‌تونه دوستت داشته باشه دوستت داشته باشه دوستت داشته باشه و بعد دیگه هیچ‌وقت دوستت نداشته باشه.
خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری

« درِ آخر » در را بستم و صدای خشکش در راهرو پیچید؛ انگار چیزی درون سینه‌ام هم هم‌زمان فرو ریخت؛ نه از سر شجاعت بود، نه از سر امید؛ از آن بستن‌هایی بود که آدم برای نجات دادنِ اندک باقی‌مانده‌ی روحش انجام می‌دهد. برای من، درها همیشه پیش از آن‌که به آن‌ها برسم بسته بودند. سال‌ها پشت چوب‌های سرد ایستادم، گوش چسباندم به دیوارها، به خنده‌هایی که سهم من نبود، به زندگی‌ای که مرا فقط از پشت شیشه می‌شناخت. و کم‌کم آموختم که تحقیر، آرام و بی‌صدا اتفاق می‌افتد؛ آن‌قدر بی‌صدا که آدم فکر می‌کند تقصیر خودش است. این یکی را اما خودم بستم؛ نه برای آن‌که قوی شده باشم، برای آن‌که دیگر تحملِ ضعیف بودن نداشتم. آدم وقتی سال‌ها رانده می‌شود، روزی می‌رسد که رانده شدن را پیش‌دستی می‌کند، تا لااقل این‌بار، اختیارِ زخمش با خودش باشد. در را بستم، و در آن سوی در، گذشته‌ام مثل سایه‌ای ایستاده بود که نه جرئت نزدیک شدن داشت و نه توانِ دور شدن. رفتم؛ اما آن‌چه از من جا ماند، تمامِ آن آدمی بود که روزی خیال می‌کرد شاید جایی، دری واقعاً برایش باز شود. •| نوشته: مینا🪑

photo content

شبی گوژپشتی به حمام شد عروسیّ جن دید و گلفام شد به شادی به نام نکو خواندشان برقصید و خندید و خنداندشان ز پشت وی آن گوژ برداشتند ورا جنـّیان دوست پنداشتند شبی سوی حمام جنـّی دوید دگر گوژپشتی چو این را شنید که هریک ز اهلش دل افسرده بود در آن شب عزیزی ز جن مرده بود نهاد آن نگون بخت شادان قدم در آن بزم ماتم که بُد جای غم نهادند قوزیش بالای قوز ندانسته رقصید دارای قوز خر است آنکه هر کار هر جا کند خردمند هر کار برجا کند

در روستایی وسط جنگل بزرگ عده‌ای زندگی می کردند که دو نفر از اهالی این روستا قوز داشتند. این دو نفر از این که قوزپشت هستند خیلی غصه می خوردند ولی کاری نمی توانستند کنند. یکی از شب ها یکی از این دو نفر از خواب بیدار شد و به گمان این که صبح شده است به حمام رفت. او عادت داشت قبل از مردم به حمام برود و برگردد تا مردم قوز او را کمتر ببینند. وقتی می خواست وارد حمام شود از گرمخانه حمام صدایی شنید، ولی توجهی نکرد. مرد قوزی لباس هایش را مثل همیشه درآورد و تنهایی وارد خزینه ی حمام شد اما وقتی وارد شد دید جماعتی در حال بزن و بکوب، رقصیدن و خوشحالی هستند، پس از این شادی خوشش آمد و وارد خزینه شد. کمی که گذشت، کم کم متوجه غیر عادی بودن افراد داخل حمام شد و فهمید عروسی اجنه‌ها هست و آنها داماد را به حمام آورده اند. قوزی که سال ها بود در هیچ جشن و شادی به دلیل نگاه های مردم شرکت نکرده بود از اینکه دید این گروه به گرمی او را هم در جمع خود پذیرفته اند، شروع به رقص و خوشحالی کرد. جن ها از این کار او خوششان آمد و وقتی می خواستند بروند، یکی از آنها گفت: «ما از این رفتارت خوشمان آمده. اگر خواسته‌ای داری بگو تا برایت براورده کنیم.» از قرار معلوم آرزوی قوزی از بین رفتن قوزش بود. پس این خواسته را به جن ها گفت. در همان لحظه یکی از اجنه دستی بر پشت قوزی کشید و در جا قوزش ناپدید شد. وقتی قوزی به خانه برگشت، مادرش که دید قوز او نیست بسیار متعجب شد و گفت: «چی شده؟ قوزت چطوری از بین رفته؟» قوزی وقتی ماجرا را تعریف کرد از او خواست تا لباس های نویی برایش بیاورد تا بپوشد و بعد از مدت ها در روستا بگردد. وقتی قوزی از خانه خارج شد هر کس او را میدید با تعجب می پرسید: «چی شده؟ پس قوزت کو؟» قوزی هم با خوشحالی به مردم توضیح می داد. کم کم این خبر به قوزی دوم روستا هم رسید. او هم تصمیم گرفت هر چه زودتر یک روز صبح وارد حمام شود و بعد از رقص و پایکوبی از اجنه بخواهد قوز پشت او را هم از کمرش بردارند. چند روز بعد یک روز صبح خیلی زود قوزی دوم هم وارد حمام شد و خود به خود شروع کرد به رقص و پایکوبی. از قضا آن روز یکی از بزرگان اجنه از دنیا رفته بود و آنها بسیار ناراحت و غمگین بودند. در چنین شرایطی قوزی دوم بدون مقدمه شروع کرد به رقص و خوشحالی و به این کارش ادامه داد تا جایی که یکی از اجنه عصبانی شد که یک قوز دیگر آورد و گذاشت روی قوز قبلی او و با عصبانیت گفت: «تا تو باشی در مراسم عزای ما خوشحالی نکنی.»

sticker.webp0.42 KB

این ضرب المثل وقتی به کار می رود که کسی مشکلی دارد ولی در همان حال یک مشکل جدیدی هم به آن اضافه شده است. همچنین کنایه از بدبختی و بیچارگی هم دارد. یا وقتی که کسی می خواهد کار اشتباهش را درست کند ولی بدتر خرابش می کند.

اين داستان: قوزِ بالا قوز

photo content

میانِ آن همه جامِ شراب، جرعه‌ای هم به یادِ من نوشیدی؟ میانِ آن همه خنده‌های بی‌حالِ مستی، آهی هم به یادِ من کشیدی؟ وقتی لیوان‌ها یکی‌ یکی خالی میشدند، دلت هم لحظه‌ای به یادِ من پُر شد؟

شاید تو همان ستاره‌ای باشی که شبِ مرا معنا میبخشد.

@impvi - Ajab Oumadi - Mohsen Chavoshi.mp311.22 MB

همه چیز دوباره تکرار شد ... همه چیز باز به جای خود بازگشت امید داشتم ‌، امیدی پوچ که حال فهمیدم باز هم ستاره ای از جنس سراب صحرا بود تاریکی کجایی ؟ کجا هستی که نیازمند حضور سردت هستم سرمای این حال من از سرمای تو زجر آور تر است .... من دوباره بازگشتم آری ... من باز دوباره سر از این صحرای خود در آوردم . نمیتوانم دوباره راه رفته را دوباره بروم آخ که تصمیم داشتم خرابه ها را در آن دره تاریک بریزم که شاید پر شود شاید راه ادامه برایم ساخته شود اما حال دره ای هم دیگر نیست باز این صحرای بیکران و آفتابی سوزان و سراب ها ... و باز سراب های زجر آور من من بازگشتم ای صحرا ای من تاریک ای شهر درون من که باز قرار است از ابتدا خرابه شوی من بازگشتم ... درود من بر همه شما باد
دست نوشته

photo content

در تاریخ بنویسید..! کفتار ها، شیر های جوان را کشتند... تا یک موش پیر در قدرت بماند.

فصلِ دوم این سریال داره شروع میشه،اسمشم ”انتقام“ عه.

اونا زنده‌ترین مرده ها هستند و ما مرده‌ترین زنده ها.

Video message00:19

احتیاج شدیدی به دراز کشیدن داشتم، دلم می‌خواست بخوابم، چشم‌هام را ببندم و به خواب ابدی فرو روم.
پیکر فرهاد - عباس معروفی

Video message00:29