بیجواب!
Open in Telegram
https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ همصحبتی اگر بود:
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
392
Subscribers
-2224 hours
+877 days
+18830 days
Posts Archive
386
برنامه ناشناس, [Jul 14, 2026 at 02:26] آدم های دور ورت شخصیت شون چقدر روت تاثیر میزان و یا حالت رو خوب میکنن یا برعکساین آدمها... این موجوداتِ عجیبی که دستِ تقدیر و ضرورت، آنها را در شعاعِ زندگیِ من قرار داده است. مگر میشود بیتأثیر بود؟ ما مانندِ ظروفِ مرتبط هستیم؛ کافی است یکی از آنها با روحی آکنده از تلخی وارد اتاق شود، تا تمامِ فضایِ آن را با بخاراتِ سمیِ ناامیدیاش مسموم کند. او حتی لازم نیست حرفی بزند؛ همان نحوهی نشستناش، همان سکوتِ سنگین و لجبازانهاش کافی است تا چرخدندههای روانِ من از کار بیفتند. من در برابرِ آنها، مانندِ ورقِ نازکی از طلا هستم؛ هر ضربهی روحیشان، اثری عمیق و ماندگار بر کتیبهی وجودم حک میکند. بعضیها هستند که گویی با خودشان «نور» میآورند. نه آن نوری که در کتابهای اخلاقی از آن میگویند؛ نه! نوری که گویی حقیقتِ پنهانِ مرا برای خودم بازسازی میکند. وقتی کنارِ آنها هستم، انگار لایههای غبارگرفتهی روحم کنار میرود و برای لحظهای، خودم را در شفافترین حالتِ ممکن میبینم. در حضورشان، رنجهایم نه کمتر، اما «قابلتحملتر» میشوند؛ انگار آنها با حضورشان به این پوچیِ بیپایانِ هستی، معنایی موقت میبخشند. اما وای بر آن دیگری! آن کس که با کلماتِ تند و نگاههایِ سردش، همچون خوره به جانِ افکارم میافتد. او مرا به خودم میشوراند. چقدر نفرتانگیز است که بفهمی چقدر ضعیف هستی؛ اینکه چطور میتوانی با یک جملهی نیشدارِ یک غریبه، تمامِ روزت را در سیاهچالهی تردید دفن کنی. ما همیشه در حالِ تغییرِ شکل دادن به همدیگر هستیم. من از او، ذرهای از تردیدش را میگیرم و او از من، شاید اندکی از اضطرابم را. و این زنجیرهی تبادل، پایانی ندارد. گاهی فکر میکنم آیا من اصلاً ارادهای از خود دارم؟ یا من تنها برآیندِ برخوردِ شخصیتهایِ آدمهای دوروبرم هستم؟ آیا اگر او، آن دیگری، امروز درِ خانهام را نمیزد و آن نگاهِ پُر از ملامت را به من نمیانداخت، من باز هم همینقدر غمگین بودم؟ چه معمایِ دهشتناکی است این! ما بندگانِ روحیِ یکدیگریم، بیآنکه حتی بخواهیم. •| مینا
386
تا میتونید این ویدیو رو شیر کنید، استوری اینستا بذارید، اگه چنلی دارید اونجا بذارید، برای بقیه بفرستید، تا بقیه در جریان باشن بندرعباس چخبره!
386
Alcohol is cool, but have you ever had someone who made you feel enough? Me neither. Pass the bottle.
386
یه داستان هست که میگه ماشا(دختر روسی) در واقعیت وجود داشته. اما با سرنوشتی تلخ، به دست یه خرس وحشی کشته میشه.
چیزی که ما تو کارتون میدیدیم، در واقع روحِ دختر بچهای تنها بود که برای آروم کردنِ خرسی که از کشته شدن ناخواستهاش عذاب وجدان داشت، باهاش دوست شده بود...
386
بسیاری میپندارند که عشق، میدانیست برای اثباتِ اقتدار؛ همان معاملهی کهنهای که در آن، جانِ آدمی به مسلخِ تحقیر میرود تا شاید طرفِ مقابل، لحظهای به بودنش رضایت دهد. غافل از اینکه این تقلا، نه راهی به سویِ پیوند، که تلاشی مذبوحانه برای گریز از پوچیِ درونی است. در آن زیرزمینِ تاریکِ روح، جایی که ترس از «تنهایی» با میل به «سلطه» گره میخورد، آدمیان برای یکدیگر دام میگسترانند؛ یکی میراند تا نفوذش را بر دیگری تحمیل کند و دیگری، در چرخهای از اصرار و التماس، کرامتِ خویش را در بازاری حراج میکند که متاعِ اصلیاش «افسار» است، نه پیوند.
اما بنگرید به آن شکوهِ پنهان که در ورایِ این بازیهایِ کودکانه نهفته است. رهایی، نه در گریز از انسانها، که در بازیافتنِ آن گوهرِ وجودی است که هیچکس را یارایِ تملکِ آن نیست. قلب، خانهای نیست که بتوان آن را به زنجیر کشید یا به حراج گذاشت؛ قلبی که آزادانه در جهان جاریست، به سانِ نسیمی است که از میانِ شاخساران میگذرد، بیآنکه به هیچ شاخهای بیاویزد.
آنچه دیگران «عشق» مینامند، اغلب همان بندهایی است که با دستانِ خویش بر پایِ خود میبندند و نامش را «وفاداری» میگذارند. من اما دریافتهام که شکوهِ زیستن، در این است که نه کسی را سربارِ خویش کنی و نه زیرِ بارِ نگاهِ تملکجویِ کسی، قامتِ خویش را خم نمایی. آنجا که اصرار برای «ماندنِ» دیگری پایان میپذیرد، تازه «حضورِ» حقیقی آغاز میشود. من دیگر در پیِ تکرارِ آن کلماتِ توخالی نیستم؛ من به آن سکوتِ سرشارِ بیپایان بازگشتهام که در آن، دیگر نه خریداری برای دلم هست و نه قلادهای بر گردنم. من آزادم؛ نه از آن جهت که از دیگران بریدهام، بلکه از آن رو که بندهایِ ذهنیام را گسستهام و دیگر هیچکس را در جایگاهِ خدایِ زمینیِ خویش نمینشانم. •|مینا
386
گفته بودم بی تو می میرم، ولی این بار نه
گفته بودی عاشقم هستی، ولی انگار نه
هر چه گویی دوستت دارم، به جز تکرار نیست
خو نمی گیرم به این، تکرار طوطی وار نه
تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مرا
دوست دارم همدمت باشم، ولی سربار نه
دل فروشی می کنی، گویا گمان کردی که باز
با غرورم می خرم آن را، در این بازار نه
قصد رفتن کرده ای، تا باز هم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش، ولی اصرار نه
گه مرا پس می زنی، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است، افسار نه
استاد شهریار
386
از دستِ زندگی خستهام.
هرقدر به مسخرگی میگذرانم،
میبینم نمیشود که نمیشود، که نمیشود.
386
اگر میخواهی بدانی چرا ناگهان رفتم، انگار که از اول هم نبودم، دلیلش این بود:
«تو، دری نمانده بود که به رویم نبسته باشی.»
386
Repost from شاید کومن !
شب که فرا میرسد و ساعت به سوی فردا میدود ، خویشتن را در وهمی بی انتها می یابم . نمیدانم مشکل از زهر شیرین شب است یا این ذهن بیچاره من اینگونه عادت کرده تا شب ها فقط غصه را به خانه خود راه دهد . یا شاید این طلسم خانمان سوز شب از ابتدا همراه آدمی بوده زیرا در شب هیچکس اشک های دیگری را نمی دید
شاید سرشت خنده دار آدم ها برای پنهان کردن احساسات خویشتن از همدیگر باعث این تابو تهی غصه های شبانه باشد .
و اگر چنین باشد چه غمگین است داستان آدمی از ابتدا تا انتهای وجودش ، چه غمگین است که هیچوقت انسان فرا نگرفت احساساتش را به دیگری نشان دهد
پس جام خود را به افتخار شب و رازداری شب بالا میبرم و به سلامتی لطافت غصه های شب شراب اشک را مینوشم
تا شاید روزی
به امید روزی
که دیگر اشک هایم پنهان نماند .
دست نوشته
